صدای امریکا

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۱۶, چهارشنبه

حذف کردن: سویه تاریک همبستگی خواهرانه
نوشته:جو فریمن Jo Freeman

سهیلا وحدتی

• ما چگونه می توانیم از یک طرف زنان را تشویق کنیم که پتانسیل های فردی خود را رشد دهند و از سوی دیگر کسانی را که در میان ما دقیقا همان کار را می کنند، داغون کنیم؟ چرا ما جامعه مردسالار را به خاطر آسیب هایی که به زنان می زند محکوم می کنیم، و سپس زنانی را که آسیب زیادی از مردسالاری ندیده اند لعنت می کنیم؟ چرا این افزایش آگاهی ما زنان به رشد آگاهی ما درباره حذف کردن نیانجامیده است؟ ...

زمان زیادی از حذف کردن* من گذشته است. من یکی از نخستین کسانی بودم که در کشور، و شاید نخستین نفر در شیکاگو، که شخصیت ام، تعهدم و هویت خودم چنان توسط «جنبش»** مورد حمله قرار گرفت که درب و داغون شدم و دیگر توان هیچ کاری را نداشتم. سالها طول کشید تا خوب شدم و تا امروز حتی زخم هایم کاملا بهبود نیافته اند. از این رو من در حاشیه «جنبش» حرکت می کنم، از آن تغذیه می کنم زیرا که بدان نیاز دارم، ولی از اینکه دوباره به درون آن بروم هراس دارم. حتی نمی دانم هراس من از چیست. هی به خودم می گویم که اگر احتیاط به خرج دهم، هیچ دلیلی برای تکرار گذشته وجود ندارد. اما هنوز در پس ذهن من یک یقین بی دلیل و فراگیر هست که می گوید اگر صدایم را بلند کنم، دوباره آماج حمله های دشمنانه خواهم شد. سالهاست که من این ماجرا را در ذهن خودم نوشته ام، معمولا به عنوان متن یک سخنرانی خیالی برای شنوندگان گوناگون در «جنبش». ولی هرگز به فکر بیان نظرات خودم برای همگان نیافتاده بودم زیرا که همواره باور داشته ام که نباید همه چیز «جنبش» را جلوی همه گفت و ملافه های کثیف را جلوی همگان شست. حالا نظرم دارد عوض می شود.

نخست اینکه آنقدر ملافه های کثیف جلوی همه نشان داده شده که فکر نمی کنم گفته های من چیزی به این انبوه افزوده کند. برای زنانی که در «جنبش» فعال بوده اند، این چیز جدیدی نیست. دوم اینکه من سالها با دلخوری روزافزون دیده ام که چگونه «جنبش» آگاهانه هرکسی را که به هرگونه ای برجسته شود، نابود می کند. تا مدتها امیدوار بودم که این تمایل به خودویرانگری با گذشت زمان و تجربه اندوزی از بین برود. به همین خاطر هم با زنان بسیاری که استعدادهایشان در «جنبش» نابود شده بود همدردی کردم، بهشان کمک کردم، اما ازشان دفاع نکردم زیرا تلاش آنها برای استفاده از استعدادهایشان با دشمنی مواجه شده بود. گفت و گو با دوستانی در بستون، لوس آنجلس و برکلی که تا همین اواخر در سال 1975 حذف شدند مرا قانع کرد که «جنبش» هنوز تجربه هایش را بازبینی نکرده و از آنها نیاموخته است. در عوض، حذف کردن مانند طاعون همه جا گسترش پیدا کرده است. شاید اگر آن را از پشت پرده بیرون آوریم هوا تمیز شود.

"حذف کردن" - این اصطلاح محاوره ای که این همه بار دارد، و در همان حال ناروشن است - چیست؟ به معنای اختلاف نظر نیست؛ به معنای رودررویی نیست؛ به معنای مخالفت نیست. اینها هریک پدیده هایی کاملا معمولی هستند که هنگامی که صادقانه و دوطرفه، و نه همراه با زیاده روی، باشند برای اینکه یک اندامگان یا یک سازمان سالم و فعال بماند، ضروری اند. حذف کردن یک گونه ی بسیار بیرحمانه از ترور شخصیت است که به حد تجاوز روانی می رسد، بازیچه قرار دادن انسان با دروغگویی و زیاده روی است. گاه زیر عنوان رودررویی صادقانه انجام می شود، یا با انکار هرگونه عدم تایید افراد لاپوشانی می شود. برای روشن کردن اختلاف نظرها و یا حل اختلاف نیست. هدف آن، بی اعتبار کردن و نابود ساختن است.

ابزارهایش گوناگون اند. حذف کردن می تواند بطور خصوصی یا در میان گروه انجام شود؛ جلوی روی فرد یا پشت سر وی؛ از طریق طرد کردن یا بدگویی جلوی دیگران باشد. حذف کننده می تواند گزارش های نادرست از آنچه (چیزهای وحشتناک) که دیگران درباره شما فکر می کنند بدهد؛ برای دوستان تان داستان های دروغین درباره آنچه شما پشت سرآنها می گویید تعریف کند؛ آنچه را که شما می گویید یا انجام می دهید به منفی ترین شکل جلوه دهد؛ انتظارات غیرواقعی از شما ارائه کند بطوریکه آنگاه که شما نتوانستید آنها را برآورده کنید، هدف "مشروعی" برای خشم شوید؛ درک شما را از واقعیت انکار کند؛ یا وانمود کند که شما اصلا وجود ندارید. حذف کردن ممکن است حتی زیر پرده نازکی از جدیدترین تکنیک های گروهی مانند انتقاد و انتقاد از خود، حل اختلاف و چاره جویی باشد. با هر شیوه ای که انجام شود، حذف کردن همراه با نقض تمامیت فرد، اعلان بی ارزش بودن او، و زیرسوال بردن انگیزه های وی است. در واقع، آنچه که مورد حمله قرار می گیرد، عملکرد فرد یا ایده های او نیست، بلکه خود اوست.

حمله هنگامی به انجام می رسد که شما احساس کنید که موجودیت شما به «جنبش» آسیب می رساند و هیچ چیزی جز نابودی شما نمی تواند مساله را حل کند. این احساس در شما قوی تر می شود هنگامی که دوستان تان باور کنند که دوستی آنها با شما نیز به «جنبش» و به آنها آسیب می رساند و شما را تنها بگذارند. هر گامی که در پشتیبانی از شما بردارند، آنها را زیر سوال می برد. در نهایت همه همکاران شما به صف لعنت کنندگانی می پیوندند که نمی توان خاموش شان کرد، و شما به یک تقلید مسخره از خودتان فرومی کاهید.

سه بار حذف شدن طول کشید تا قانع شوم که کنار بکشم. دست آخر، در پایان سال 1969، احساس کردم که از نظر روانی به اندازه ای لت و پار شده ام که دیگر نمی توانم ادامه دهم. تا آن زمان تجربه هایم را به حساب درگیری های شخصی یا اختلاف نظرهای سیاسی می گذاشتم که با صرف وقت و انرژی، می شد حل شان کرد. اما هرچه بیشتر تلاش می کردم، وضعیت بدتر می شد، تا جایی که بالاخره مجبور شدم که با این واقعیت دور از فهم روبرو شوم که مساله آنچه که من می کنم نیست، بلکه خود من هستم.

این قضیه بقدری با ظرافت به من فهمانده شد که من هرگز نتوانستم کسی را وادار کنم درباره آن حرف بزند. هیچ رودررویی بزرگی رخ نداد، فقط یک سری چیزهای کوچک بود. چیزهایی که هر کدام به تنهایی ناچیز بود؛ اما وقتی که روی هم جمع می شد مانند هزار ضربه ی یک ترکه بود. گام به گام من کنار گذاشته شدم: اگر یک مقاله جمعی نوشته می شد، تلاش من برای همکاری در نگارش آن نادیده گرفته می شد؛ اگر من مقاله ای می نوشتم، هیچ کس آن را نمی خواند؛ هنگامی که من در جلسه ها صحبت می کردم، همه مودبانه گوش می دادند، و سپس طوری بحث را ادامه می دادند که انگار من اصلا چیزی نگفته ام؛ تاریخ جلسه ها عوض می شد بدون اینکه به من گفته شود؛ هنگامی که نوبت من بود که یک پروژه کاری را هماهنگ کنم، هیچکس کمک نمی کرد؛ هنگامی که من نامه ها را دریافت نمی کردم، و می فهمیدم که نام من در لیست نامه نگاری نبوده، به من گفته می شد که اشتباه فکر می کنم. افراد گروه من یک بار تصمیم گرفتند که یک برنامه جمع آوری کمک های مالی بگذارند که چند نفر را به یک کنفرانس بفرستند تا اینکه من هم گفتم که من هم می خواهم بروم، و آنگاه تصمیم گرفته شد که هر کسی باید پول خودش را بپردازد. (برای رعایت انصاف بگویم که یک نفر بعدا به من زنگ زد و گفت که 5 دلار برای هزینه سفرم کمک خواهد کرد، بشرط اینکه چیزی به کسی نگویم. او چند سال بعد حذف شد.)

من گیج شده بودم. احساس می کردم که انگار با چشم های بسته در زمینی پر از چاله های عمیق و جسم های تیز سرگردان شده ام و در همان حال به من اطمینان داده می شد که چشم هایم همه چیز را به خوبی می بیند و من در یک چمنزار صاف و سرسبز هستم. انگار که ناخواسته و ندانسته وارد جامعه جدیدی شده بودم، جایی که قواعدی داشت که بدان آگاه نبودم و نمی توانستم آگاه شوم. هنگامی که سعی کردم که آنچه را که فکر می کردم دارد برایم اتفاق می افتد با گروه ام در میان بگذارم، آنها یا درک مرا از واقعیت انکار کردند و گفتند که هیچ چیز غیرعادی وجود ندارد، و یا گفتند که همه موارد خیلی عادی و پیش پا افتاده هستند (که هر کدام هم به تنهایی بودند). یکی از زنان در یک گفتگوی تلفنی خصوصی، پذیرفت که با من رفتار خوبی نمی شود. ولی او در جمع طرف مرا نگرفت، و باصراحت گفت که به خاطر اینست که می ترسد که تایید جمع را از دست بدهد. او نیز در گروه دیگری حذف شد.

ماه های متوالی این پیام را می گرفتم: برو بیرون. «جنبش» داشت می گفت: "برو بیرون، برو بیرون!" یک روز دیدم که دارم به هم اتاقی ام می گویم که فکر می کنم وجود ندارم؛ که ساخته و پرداخته خیال خودم هستم. آن زمان بود که دریافتم باید بروم. رفتن من خیلی بی سروصدا بود. به دو نفر گفتم، و دیگر به «مرکز زنان» نرفتم. پاسخ شان مرا قانع ساخت که پیام را درست گرفته بودم. هیچ کس زنگ نزد، هیچ کس به من نامه ای نفرستاد، خبر از هیچ واکنشی هم نشنیدم. نیمی از زندگی من پوچ شده بود، و هیچکس از آن آگاه نبود جز خودم. سه ماه پس از آن خبر رسید که «اتحادیه آزادی زنان شیکاگو»، که پس از بیرون رفتن من تشکیل شده بود، مرا محکوم کرده چون که به خودم اجازه داده بودم که بگذارم تا بدون اجازه آنها در یک مقاله ی خبری که اخیرا چاپ شده بود نقل قولی از من آورده شود. همین.

بدتر از همه اینکه من نمی دانستم که چرا این جریان روی من این همه تاثیر گذاشته است. من در یک محیط خیلی محافظه کار، همگون و مردسالار بزرگ شده بودم که در آن حق من برای تعیین هویت خودم همیشه زیر ضربه بود. نیاز به دفاع از حق خودم برای اینکه خودم باشم، مرا به هم نریخته و برعکس قوی تر ساخته بود. پوست کلفت من پس از آن با تجربه هایی که در جریان ها و سازمان های سیاسی بدست آوردم کلفت تر و آبدیده تر شد، و من آموختم که از لفاظی و بحث کردن به عنوان اسلحه ای در مبارزه سیاسی استفاده کنم، و درگیری های شخصی را که به عنوان اختلاف نظر سیاسی خودنمایی می کردند شناسایی کنم. اینگونه درگیری ها معمولا بصورت غیرشخصی ابراز می شدند، به صورت حمله به ایده های طرف، و گرچه شاید سازنده نبودند، اما به اندازه آنچه که من بعدها در جنبیش فمینیستی دیدم ویرانگر نبودند. انسان می تواند نظراتش را در پی اینگونه مورد حمله قرار گرفتن بازبینی کند. اما بازبینی شخصیت خود انسان بسیار دشوارتر است. ترور شخصیت گهگاه مورد استفاده قرار می گرفت، ولی مشروع قلمداد نمی شد، و از این رو هم در گستره و هم در تاثیرگذاری محدود بود. از آنجاییکه عملکرد افراد بیش از شخصیت شان در نظر گرفته می شد، چنین حمله هایی بسادگی به طرد کردن نمی انجامید. اگر هم مورد استفاده قرار می گرفت، به ندرت روی اعصاب طرف راه می رفت.

اما جنبش فمینیستی روی اعصاب من راه رفت. برای نخستین بار در زندگی ام، دیدم که به همه چیزهای وحشتناکی که مردم درباره من می گویند باور دارم. وقتی که با من مثل یک سگ رفتار می شد، من چنین برداشت کردم که من یک سگ هستم. واکنش خودم هم به همان اندازه تجربه ام مرا عصبی کرد. من که از آن همه تجربه های گذشته خم به ابرو نیاورده بودم، چرا باید حالا تسلیم می شدم؟ سال ها طول کشید تا پاسخ را پیدا کنم. از نظر شخصی خیلی دردناک است زیرا تاییدِ یک آسیب پذیری است که من فکر می کردم از آن عبور کرده ام. من از دوره نوجوانی ام جان سالم بدربرده بودم زیرا هیچگاه به هیچکس و هیچ گروهی این اجازه را نداده بودم که مرا قضاوت کند. این حق را من برای خودم حفظ کرده بودم. اما «جنبش» مرا با وعده شیرین خواهری فریب داد. ادعا کرد که مکان امنی در میان نابسامانی های یک جامعه مردسالار است؛ جایی که فرد می تواند درک شود. این نیاز من به فمینیسم و فمینیست ها بود که مرا آسیب پذیر ساخت. من به جنبش این حق را دادم که مرا قضاوت کند زیرا که بدان اعتماد کردم. و هنگامی که مورد قضاوت قرار گرفته و بی ارزش تشخیص داده شدم، حکم را پذیرفتم.

دست کم برای شش ماه من در یکجور ناامیدی رخوت زده زندگی می کردم، شکست ام را کاملا شخصی و درونی کرده بودم. در ماه ژوئن 1970، بطور اتفاقی در نیویورک چند تا فمینیست دیگر از چهار شهر مختلف را دیدم. ما یک شب برای یک بحث عمومی درباره وضعیت «جنبش» دور هم جمع شده بودیم که به جای آن، درباره آنچه که بر سرخودمان آمده بود صحبت کردیم. ما دو وجه مشترک داشتیم؛ همه ما در سطح «جنبش» معروفیت داشتیم، و همه ما حذف شده بودیم. انسلما دلولیو (Anselma Dell’Olio) متن سخنرانی اش را درباره "چنددستگی و خودویرانگری در جنبش زنان" در «کنگره برای اتحاد زنان» خواند که پس از حذف شدن خودش بود.

" سالها پیش... من آموختم که زنان همواره در برابر هم قرار گرفته اند، خودویرانگر و پر از خشمی بی حاصل. من فکر می کردم «جنبش» همه این چیزها را تغییر دهد. هرگز تصور نمی کردم که روزی را ببینم که این خشم، زیر نقاب رادیکالیسم برابری طلب (ابزاری برای حذف برخی خواهران شود.)"

"منظور من ... حمله های شخصی، هم آشکار و هم موذیانه، است که زنانی را که در «جنبش» با زحمت توانسته بودند به درجه ای از موفقیت دست یابند هدف قرار داده است. این حمله ها شکل های گوناگون به خود می گیرد. رایج ترین و فراگیرترین آنها ترور شخصیت است: تلاش برای بی اعتبار کردن و از بین بردن احترام به شخصیت فرد. یک شکل دیگر "دورانداختن" است. بالاترین تاکتیک طرد کردن است..."

"و اینکه آنها به چه کسی حمله می کنند؟ معمولا به دو دسته ... هرگونه دستاورد یا موفقیت می تواند بدترین جرم باشد: ... هر کاری بکنی ... که هر زن دیگری در دل احساس کند که می تواند آن کار را به همان خوبی انجام دهد -- و ... کارت تمام است. اگر ... با شهامت حرف ات را بزنی، شخصیت به اصطلاح قوی داشته باشی/ اگر ... در قالب سنتی زن دارای "زنانگی" نگنجی ... همه چیز تمام است."

"اگر در دسته نخست هستی (موفق)، فوری برچسب فرصت طلب ماجراجو می خوری، یک مزدور بیرحم، که آمده تا برای خودش ثروت و شهرت به هم بزند، آن هم به قیمت پا نهادن روی خواهران از خودگذشته ای که به توانایی های خود پشت کرده و جاه طلبی شان را فدای شکوه بیشتر فمینیسم کرده اند. بهره وری جرم بزرگی انگاشته می شود – اما اگر شما شوربختانه خوش سخن و رک هم باشید، به قدرت طلبی، فاشیست بودن، و در نهایت بدترین لقب: همذات پنداری با مرد، متهم خواهید شد. اَه اَه!"

همانطور که به او گوش می کردم، یک احساس خوب آسودگی سراسر وجودم را فرا گرفت. این تجربه ی من بود که او داشت بیان می کرد. پس اگر من دیوانه بودم، تنها دیوانه ی جمع نبودم. صحبت های ما تا پاسی از شب ادامه یافت. هنگامی که داشتیم از هم جدا می شدیم، با شوخی به خودمان لقب "پناهندگان فمینیست" دادیم و موافقت کردیم که دوباره همدیگر را ببینیم. اما دیگر هیچگاه همدیگر را ندیدیم. در عوض هر کدام به کنج خلوت خود برگشتیم و بطور شخصی به مساله پرداختیم. نتیجه این شد که بیشتر زنانی که در آن جلسه بودند مانند من کنار کشیدند. دو تن از آنها کارشان به بیمارستان و فروپاشی عصبی کشید. با اینکه همه این جمع فمینیست های متعهد باقی ماندند، هیچ یک از آنها استعدادهایشان را آنطور که باید به «جنبش» ارائه نکردند. گرچه پس از آن همدیگر را ندیدیم، اما شمار ما با گسترش بیماری خودویرانگری در سطح «جنبش» افزایش یافت.

در طول سالها من با بسیاری از زنانی که حذف شده اند صحبت کرده ام. همانند سرطان، این حمله ها از سطح کسانی که معروف بودند به سطح کسانی که فقط قوی بودند گسترش یافت؛ از آنانی که فعال بودند به آنهایی که فقط ایده داشتند؛ از آنهایی که افراد برجسته ای بودند به آنهایی که خودشان را فوری با پیچ و خم جریان همخوان نمی کردند. با شنیدن هر داستان، این باور در من قوی تر شد که حذف کردن یک مساله شخصی نیست که پیامد عملکرد شخص باشد؛ پیامد دعوای سیاسی میان افراد دارای اختلاف نظر هم نیست. این یک بیماری اجتماعی است.

بیماری برای مدت درازی نادیده گرفته شده زیرا که معمولا زیر شعارهای خواهری پوشانده می شد. در مورد خود من، رعایت اخلاق خواهری مانع از آن شد که من متوجه طرد شدن خودم شوم. ارزش های جدید «جنبش» می گفت که هر زن یک خواهر است، هر زن مورد پذیرش قرار می گیرد. در مورد من آشکارا چنین نبود. با این وجود هیچ کس نمی توانست تایید کند که من قابل پذیرش نیستم مگر اینکه بگوید که یک خواهر نیست. انکار قضیه پذیرفتن نشدن من راحت تر بود. در مورد حذف دیگران، خواهری بیشتر به عنوان یک چاقو مورد استفاده قرار گرفته است تا انکار و لاپوشانی. قاضی های ناشناسی یک تعریف گنگ از رفتار خواهرانه را چنان جا انداخته اند که بعد هر کسی را که با تعریف آنها همخوان نباشد محکوم کنند. تا هنگامی که این تعریف گنگ و آرمانی است، هیچکس نمی تواند مانند آن باشد. ولی این تعریف می تواند بنا به شرایط تغییر کند تا کسانی را که به عنوان خواهر مورد قبول نیستند، هدف قرار داده و طرد کند. از همین رو این گفته ی اتکینسون (Ti-Grace Atkinson) که "همبستگی خواهرانه قدرتمند است: خواهران را می کشد" دوباره و از نو اثبات می شود.

حذف کردن نه تنها برای افرادی که قربانی آن هستند ویرانگر است، بلکه همچنین نقش یک ابزار قدرتمند برای کنترل اجتماعی را دارد. ویژگی ها و شیوه های افراد مورد حمله، درس عبرتی برای زنان دیگر می شود که آنها را نداشته باشند وگرنه آنان نیز به همان سرنوشت دچار خواهند شد. این یک ویژگی منحصر به «جنبش زنان» نیست، یا حتی منحصر به زنان. استفاده از فشارهای اجتماعی برای همخوان کردن و عدم تحمل فردیت یک ویژگی جامعه امریکایی است. پرسشی که پیش می آید این نیست که چرا «جنبش» چنین فشار زیادی برای همخوان کردن زنان با یک تعریف تنگ و باریک به دست می دهد، بلکه اینست که این فشار را به زنان وارد می آورد که با چه تعریفی همخوان شوند؟

این تعریف در لفافه ای از واژه های انقلاب و فمینیسم پوشانده شده است. ولی در اصل همان ایده های سنتی درباره نقش های مناسب برای زنان است. من مشاهده کردم که دو گونه از زنان حذف می شوند. نخست گروهی که توسط انسلمو دیلولیو توصیف می شوند – زنان موفق و/یا جسور، همان هایی که معمولا گفته می شود دچار "همذات پنداری با مرد" هستند. این دسته از زنان همواره در جامعه با برچسب هایی مانند "رفتارش خانومانه نیست" و "جنده ی خایه کش" تحقیر می شوند. دلیل اصلی برای اینکه شمار "زنان بزرگ ..." خیلی اندک است این نیست که بزرگ بودن هنوز گسترش نیافته و یا به چشم نمی آید، بلکه اینست که زنانی که توان موفقیت از خود نشان می دهند، توسط هم مردان و هم زنان تنبیه می شوند. هنگامی که انسان می داند که پیامد موفقیت برایش دشمنی است و نه تحسین، "ترس از موفقیت" کاملا منطقی است.

نه تنها «جنبش» نتوانسته بر این جامعه پذیری سنتی غلبه کند، بلکه برخی زنان بیشتر به آن دامن زده اند. کار مهمی انجام دادن، شناخته شدن، انگار این مفهوم را در بر دارد که طرف "به قیمت سرکوب زنان دیگر" به آنجا رسیده یا اینکه طرف خودش را بهتر از دیگر زنان می داند. گرچه اندکی از زنان اینطور فکر می کنند، اما هنگامی که آنها چنگال خود را از غلاف بیرون می آورند، شمار بسیار زیادی از زنان خاموش می مانند. خواست "بدون رهبر بودن" که «جنبش» این همه بدان بها می دهد بیشتر تلاشی برای تکه پاره کردن زنانی است که ویژگی های رهبری از خود نشان می دهند، تا رشد دادن این ویژگی ها در کسانی که آنها را ندارند. بسیاری از زنانی که تلاش کرده اند که مهارت هایشان را به دیگران بیاموزند، چون ادعا کرده اند چیزی دارند که دیگران ندارند، حذف شده اند. ستایش «جنبش» از برابر بودن افراد در ساختار افقی چنان قوی است که با همسان بودن اشتباه گرفته می شود. زنانی که به ما یادآوری می کنند که ما همسان نیستیم حذف می شوند زیرا همسان نبودن به این معنا تعبیر می شود که ما برابر نیستیم.

در نتیجه «جنبش» درخواست های نادرستی را از زنان موفق درون آن مطرح می کند. از زنان به جای عملکرد و مسئولیت پذیری، احساس گناه و جبران گناه می طلبد. زنانی که شخصا از وجود "جنبش" بهره برده اند بیشتر از یک سپاسگزاری بدان بدهکارند. اما حذف کردن برای جبران آن بدهی نیست. حذف کردن تنها برای اینست که زنان دیگر را از تلاش برای رهایی از زنجیرهای سنتی شان دلسرد کند.

گونه ای دیگر از زنان که معمولا حذف می شوند کسانی هستند که فکرش را هم نمی کردم مورد حمله قرار بگیرند. گرچه با توجه به ارزش های «جنبش»، زنانی که خیلی از خودگذشته و پشتیبان دیگران هستند، به دیگران همیشه کمک می کنند و نقش مادر را برای دیگران ایفا می کنند، باید در جایگاه والاتری قرار بگیرند ولی تعداد شگفت آوری از این زنان نیز حذف شده اند. جالب اینکه توانایی آنها در کمک مادرانه باعث دلخوری دیگران شده و نمادی از قدرت را می سازد که به نظر آنان تهدید کننده است. از یک سو از برخی زنان مسن تر که آگاهانه نقش مادرانه را نمی پذیرند انتظار می رود که چنین نقشی داشته باشند چون که "بهشان می آید" – و هنگامی که این نقش را نمی پذیرند حذف می شوند. از سوی دیگر برخی زنان که به خواست خود این نقش را به عهده می گیرند می بینند که انتظاراتی از آنها می رود که در نهایت از عهده انجامش برنمی آیند. هیچ کس نمی تواند "همه چیز برای همه" باشد، و هنگامی که این زنان می بینند که مجبورند نه بگویند تا اندکی از وقت و انرژی شان را برای خودشان یا پرداختن به امور سیاسی گروه نگه دارند ، تعهد آنها زیر سوال رفته و با خشم گروه روبرو می شوند. مادران واقعی البته می توانند مقداری از خشم فرزندانشان را تحمل کنند زیرا که درجه بالایی از کنترل جسمانی و مالی بر آنان دارند. حتی زنانی که در حرفه های "کمک رسانی" نقش مادر خوانده را دارند ابزاری در اختیار دارند که بتوانند خشم مشتریان خود را کنترل کنند. اما هنگامیکه یک نفر "مادر" همقطاران خویش می شود، چنین ابزاری در اختیار ندارد. اگر انتظارات غیرواقعی شوند، طرف یا کنار می کشد، یا حذف می شود.

حذف این دو گروه، ریشه مشترک در نقش های سنتی دارد. برای زنان دو نقش مجاز شناخته شده است: "کمک رسان" و "کمک جو". بیشتر زنان به گونه ای بار می آیند که در زمان های گوناگون یکی از این دو نقش را ایفا کنند. با وجود رشد آگاهی و بازنگری دقیق جامعه پذیری خودمان، بسیاری از ما هنوز خود را نه از ایفای این دو نقش رها کرده ایم، و نه از این دست انتظاراتی که از زنان دیگر داریم. کسانی که از چنین نقش هایی سرپیچی کنند – گروه موفق – بخاطر این کارشان تنبیه می شوند، همانطور که دسته دیگر که چنین نقش هایی را به عهده گرفته ولی انتظارات گروه را برآورده نمی کنند تنبیه می شوند.

گرچه شمار اندکی از زنان حذف می شوند، اما همه ما به خاطر اینکه اجازه می دهیم اینکار ادامه یابد قابل سرزنش هستیم. زنی که مورد حمله قرار می گیرد، کار زیادی در دفاع از خودش نمی تواند انجام دهد زیرا که او بنا به تعریف، همیشه اشتباه می کند. اما دیگرانی که تماشا می کنند می توانند خیلی کارها انجام دهند که او طرد و در نهایت نابود نشود. حذف کردن تنها هنگامی شدنی است که قربانی تنهاست، زیرا اصل حذف کردن در طرد فرد و نسبت دادن مشکلات گروه به وی است. حمایت دیگران از قربانی این نمایش را به هم می ریزد و حذف کنندگان را از داشتن تماشاچی محروم می سازد. مسیر ساده را برای حمله کنندگان به یک مبارزه دشوار تبدیل می کند. چه بسا حمله ها که خنثی شده زیرا که همقطاران اجازه نداده اند که ترس از اینکه خود قربانی بعدی باشند آنها را به سکوت وادارد. گاه حمله کنندگان مجبور شده اند که شکایت هایشان را روشن کنند تا جایی که همه بطور منطقی قابل رسیدگی باشد.

البته یک مرز باریکی وجود دارد میان حذف کردن و مبارزه سیاسی، میان ترور شخصیت و انتقاد مشروع به رفتار نامناسب. تشخیص این دو از هم، کار می برد. در اینجا چند نشانه برای تشخیص ارائه می شود. حذف کردن با استفاده شدید از فعل "بودن" همراه است و تنها یک استفاده کمرنگ از "کردن". موضوع اعتراض اینست که فرد کیست و نه اینکه چه می کند، و این اعتراض ها نمی تواند به راحتی در چارچوب رفتارهای نامناسب مشخص بیان شود. حذف کنندگان همچنین از یک سری برچسب ها و صفت های گنگ و کلی برای بیان اعتراض هایشان علیه یک فرد مشخص استفاده می کنند. این واژه ها مفهوم منفی دارند، اما در حقیقت به شما نمی گویند که ایراد در چیست. آن به ذهن شما واگذار می شود. آنهایی که حذف می شوند نمی توانند هیچ کار درستی انجام دهند. زیرا که بد هستند، انگیزه های بد دارند، و از این رو عملکردشان همیشه بد است. هیچ راهی برای جبران اشتباهات گذشته شان وجود ندارد، زیرا که آنها نشانه های بدی این افراد هستند، و نه اشتباهات شان.

نشانه و محک اصلی تشخیص آنجایی به میان می آید که شما بخواهید از کسی که مورد حمله قرار گرفته دفاع کنید، مخصوصا وقتی که طرف آنجا نیست. اگر برخی دغدغه شنیدن همه نظرات و جمع آوری همه شواهد را داشته باشند و چنین دفاعی جدی گرفته شود، حذف شدن احتمالا رخ نخواهد داد. اما اگر دفاع شما با یک پاسخ فوری "تو چطوری می تونی ازش دفاع کنی؟" رد شود؛ اگر خود شما بخاطر تلاش برای دفاع از دیگری مورد بدگمانی واقع شوید؛ اگر هیچ راهی برای دفاع از طرف باقی نمانده باشد، آنگاه شما باید با دقت بیشتری به آنهایی که اتهام ها را وارد می کنند نگاه کنید. جریان خیلی جدی تر از یک اختلاف نظر ساده است.

از آنجاییکه حذف کردن فراگیرتر شده، چرایی آن بیشتر برای من معما شده است. چه چیز در «جنبش زنان» این خود ویرانگری را حمایت و حتی تشویق می کند؟ ما چگونه می توانیم از یک طرف زنان را تشویق کنیم که پتانسیل های فردی خود را رشد دهند و از سوی دیگر کسانی را که در میان ما دقیقا همان کار را می کنند، داغون کنیم؟ چرا ما جامعه مردسالار را به خاطر آسیب هایی که به زنان می زند محکوم می کنیم، و سپس زنانی را که آسیب زیادی از مردسالاری ندیده اند لعنت می کنیم؟ چرا این افزایش آگاهی ما زنان به رشد آگاهی ما درباره حذف کردن نیانجامیده است؟

پاسخ آشکار اینست که ریشه آن را در سرکوب ما زنان جستجو کنیم، و نفرت ما از خویشتن که پیامد بارآوردن ما زنان با این باور است که ارزش چندانی نداریم. اما این پاسخ زیادی ساده است؛ و این حقیقت را پنهان می سازد که حذف کردن همینطوری اتفاق نمی افتد. همه زنان یا سازمان های زنان دست به حذف کردن نمی زنند، دست کم نه به یک اندازه. این کار در میان کسانی که خود را رادیکال می نامند بیشتر است تا آنها که خود را رادیکال نمی خوانند؛ در میان کسانی که روی تغییرات فردی تاکید دارند بیشتر است تا آنهایی که روی تغییرات سازمانی تاکید می کنند؛ در میان کسانی که هیچ چیزی به جز انقلاب را پیروزی نمی دانند بیشتر است تا در میان آنهایی که به پیروزی های کوچکتر قانع هستند؛ و در میان اعضای گروه هایی که هدف های ناروشن دارند بیشتر است تا اعضای گروه هایی که هدف های مشخص دارند.

من فکر نمی کنم که توضیح واحدی برای حذف کردن وجود داشته باشد؛ این کار بیشتر به خاطر ترکیب های گوناگونی از شرایط رخ می دهد که همیشه، حتی برای کسانی که آنها را تجربه می کنند، روشن نیستند. ولی با این همه داستان هایی که شنیده ام و گروه هایی که دیده ام، یک چیز بیشتر از همه روی من تاثیر گذاشته و آن اینست که این کار چقدر سنتی است. هیچ چیز نو درباره بازداشتن زنان از زیر پاگذاشتن هنجارها با استفاده از دستکاری های روانی وجود ندارد. این همان چیزی است که زنان را سالها پایین نگه داشته است؛ این همان چیزی است که فمینیسم قرار بود ما را از آن رها سازد. اما به جای اینکه فرهنگ دیگری با ارزش های دیگر بسازیم، ابزارهای دیگری برای پیشبرد فرهنگ و ارزش های سنتی آفریده ایم. تنها نام تغییر یافته است، پیامدها همان است.

گرچه تاکتیک ها سنتی هستند، اما اینقدر خشمگین شدن سنتی نیست. من هرگز در هیچ جایی به جز در «جنبش» ندیده ام که زنان تا این درجه نسبت به زنان دیگر خشمگین شوند. بخشی از آن به خاطر اینست که بطور کلی انتظارات ما از فمینیست های دیگر و «جنبش» خیلی بالاست و برآورده کردن آنها سخت است. ما هنوز یاد نگرفته ایم که در زمینه انتظارات مان از خود و خواهران مان واقع گرا باشیم. و همچنین به این خاطرست که فمینیست های دیگر به عنوان هدف خشم در دسترس ما هستند.

خشم شدید یک پیامد منطقی سرکوب است. نیاز به دررو دارد. از آنجاییکه بیشتر زنان در میان مردانی احاطه شده اند که می دانند حمله به آنها عاقلانه نیست، خشم خود را معمولا درونی می سازند. «جنبش» به زنان می آموزد که این روند را متوقف سازند، ولی در بسیاری موارد هدف های دیگری را برای خشم آنها تعریف نمی کند. درحالیکه مردان دور هستند، و "سیستم" خیلی بزرگ و ناروشن است، "خواهران" همیشه نزدیک و دم دست هستند. حمله به فمینیست های دیگر ساده تر است و خیلی زودتر نتیجه می دهد تا حمله به سازمان های غیرشفاف اجتماعی. انسان ها آسیب می بینند؛ و بیرون می روند. فرد می تواند از اینکه "کاری انجام داده" احساس قدرت کند. دگرگون سازی همه جامعه یک روند خیلی کند، رنج آور و خسته کننده است که در آن دستاوردها کوچک و گام به گام، پاداش ها پراکنده، و شکست ها پی در پی است. بیخود نیست که حذف کردن در بیشترین موارد، و نیز با بیشترین بدجنسی، بدست فمینیست هایی انجام می گیرد که کمترین ارزش را برای تغییرات کوچک غیرشخصی قائل هستند و از این رو معمولا خود را ناتوان از کنش برعلیه نهادهای خاص می یابند.

تاکید «جنبش» بر اینکه "هر امر شخصی یک امر سیاسی است" راه حذف کردن را هموار کرده است. ما کار را با برگرفتن ایده های سیاسی از بررسی زندگی های شخصی خود آغاز کردیم. این کار از نظر خیلی ها به این ایده مشروعیت بخشید که «جنبش» می تواند به ما بگوید که چگونه انسان هایی باید باشیم، و نیز اینکه چگونه شخصیت هایی باید داشته باشیم. از آنجاییکه هیچ حد و مرزی برای چنین خواست هایی تعیین نشده بود، پیشگیری از زیاده روی دشوار بود. بسیاری گروه ها خواستار بازسازی زندگی و ذهنیت اعضایشان شدند، و برخی گروه ها کسانی را که ایستادگی نمودند حذف کردند. حذف کردن همچنین راهی برای بروز رقابت پذیری است که جامعه ما را دربرگرفته است، ولی به گونه ای احساس بی عرضگی ای را که حذف کننده ابراز می کند، بازتاب می دهد. فرد به جای اینکه تلاش کند تا ثابت کند که از دیگران بهتر است، ثابت می کند که دیگری بدتر است. این کار می تواند همان احساس برتری را که رقابت سنتی درپی دارد به همراه داشته باشد، اما بدون خطرپذیری هایش. در بهترین حالت، کسی که هدف خشم شدید طرف قرار گرفته در برابر همگان شرمسار می شود، در بدترین حالت، موقعیت طرف با پرده پوشانی کارش زیر عنوان از کوره دررفتن به خاطر حفظ اخلاقیات امن باقی می ماند. رک بگویم، اگر ما قرار است که در «جنبش» رقابت داشته باشیم، من شیوه قدیمی رقابت را ترجیح می دهم. شیوه قدیمی هزینه دارد، ولی رقابت کسانی که سعی می کنند بر هم چیره شوند، برای جمع بهره دارد. در حذف کردن هیچ کسی بهره نمی برد. در نهایت همه بازنده هستند.

حمایت از زنانی که متهم به براندازی «جنبش» یا زیرآب گروه را زدن هستند شهامت می خواهد، همانطور که مخالفت کردن شهامت می خواهد. اما هزینه جمعی ناشی از اینکه اجازه دهیم حذف کردن ادامه پیدا کند، بدینگونه و بدین میزان که تا کنون اجازه داده ایم، هنگفت است. ما تا کنون برخی از خلاق ترین مغزها و متعهدترین کنشگران را در «جنبش» از دست داده ایم. از آن مهمتر، ما خیلی از فمینیست ها را از گام پیش گذاشتن دلسرد کرده ایم، با این ترس که آنها نیز می توانند حذف شوند. ما یک محیط حمایتی برای همه فراهم نکرده ایم که در آن توان های فردی شان را رشد دهند و یا برای مبارزه با نهادهای مردسالاری که هرروز با آنها روبرو می شویم، نیرو بگیرند. این «جنبش» که زمانی باانرژی، اشتیاق، و خلاقیت فوران می کرد، اکنون برای بقای خویش دست و پا می زند. آیا وقت آن نرسیده که دیگر دنبال دشمنان درون نگردیم و حمله به دشمن واقعی بیرون را آغاز کنیم؟

توضیحات مترجم:
*عنوان اصلی این مطلب "دور انداختن: سویه تاریک همسبتگی خواهرانه" است. از آنجاییکه "حذف کردن" یک اصطلاح جاافتاده در زبان فارسی است، آن را به جای "دورانداختن" برگزیدم که متاسفانه بار منفی "دورانداختن" را در برندارد. از این رو این توضیح ضروری است که خواننده از احساس نویسنده در هنگام نوشتن این مطلب و انتخاب واژه ها توسط وی آگاه باشد.

TRASHING: The Dark Side of Sisterhood
by Jo Freeman aka Joreen
This article was written for Ms. magazine and published in the April 1976 issue, pp. 49-51, 92-98.
www.jofreeman.com
در پایان مطلب، نویسنده از لیندا، مکسین، و بورلی برای پیشنهادهای سازنده شان در بازنویسی این مطلب تشکر می کند.

** Movement
اشاره نویسنده به جنبش فمینیستی است که به عنوان موج دوم فمینیسم در دهه 1960 در امریکا شناخته می شود.

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱٣ دی ۱٣۹۴ -  ٣ ژانويه ۲۰۱۶

هیچ نظری موجود نیست: