صدای امریکا

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۲۴, دوشنبه

نیلوفر شیدمهر





نامه‌ی عاشقانه‌ی زنی گمنام به کارل مارکس - ۲۰۱۶



 مارکس عزیز حالا که مرده‌ای
ولی اگر هنوز زنده بودی و انسان
                  خودم زنت می‌شدم
                         تا بنیاد مالکیت را براندازم
این کار کارل
پیشِ زیبایی جادویی من
پیش زیبایی خانمانسوزم
کاری ندارد
زیبایی من آخر
                سود خالص است
                           همه‌اش ارزش اضافه
بی صرفِ وقت و قوتی
که کارفرمایی بخواهد برای تا فردا زنده نگه‌داشتنم
شب‌ها کف دستم بگذارد.
تو که حالا مرده‌ای مارکس عزیز
ولی من زنده‌ام
            و زیباییم لایزال است
                سرمایه‌ای ابدی که بنیاد مالکیت را  
اگر زنده بودی برایت برمی‌انداخت
حساب این سرمایه را می‌بینی یادت رفته بود
در کتابت مشخص کنی

          سرمایه ای که سرمایه‌ها را  
                                  بر باد می‌دهد.

کاش زنده بودی کارل و انسان
و خودم زنت می‌شدم
             نه این که بخواهم هووی خدمتکارت بشوم
                            که کارش را تا "جِنی" نزدیک نبود می‌ساختی
و بعد از شدتِ کار انسان می‌شدی و دلت
برای همسری که دور بود و رفته بود دنبال یک لقمه نان برای تو
                                                 تا شاهکارت سرمایه را تمام کنی
                                                                                           تنگ می‌شد
و نه این که بخواهم برایت بچه بیاورم و اگر زنده ماند بزرگ کنم
نه، اگر نمرده بودی مارکس جان، انسان عزیز
                        خودم زنت می شدم باباجان
                                           تا جلوی چشم همه
از دولت که می‌گفتی نوکر سرمایه دارهاست
تا هر چشم-درآمده‌ی دیگر که نوکر اوست
با داداش انگلس بخوابم
و با زیبایی‌ام
که حتی یک پنی از سود خالصش به تو نخواهد رسید
منشاء خانواده و دولت و مالکیت
و این ها که هیچ
                   اصلن منشاء انواع داروین را
                                     بسوزم و به باد فاک و فنا بدهم.

کارل مارکس عزیز
حالا که مرده ای و در غیبت تو
                سرمایه و انواع آن هم
                                 به شکل غول‌آسایی جهانی شده
ولی اگر بعد این مردن و فاصله‌ی جادویی پرسود
باز انسانِ در‌دسترس و زنده‌ای می‌شدی در منچستر
و ترک عادت می‌کردی واین ریشت
و موهای اضافه‌ات را هم برایم می‌زدی عزیزم
قول می‌دادم با انگلس
                   خودم زنت بشوم
                           پرولتاریایی برهنه و ارزش زیبایی را   
به تو مرد آلمانیِ رمانتیک و ایده‌آلیست خودم نشان می‌دادم
آنوقت می‌توانستی آسوده بنشینی
و برانداختنِ بنیادِ مالکیت را سیر تماشا کنی
و لذت ببری
         از شاهکار من
                   از زیبایی لایزالم
که جهان را
از نزدیک
            نه از آن دور که تو مرده‌ای

                                      برابر می‌کند.

/
نیلوفر شیدمهر – ریجاینا
۱۲ مارس ۲۰۱۶

/
منابع:
نامه ی عاشقانه ی مارکس به همسرش

معشوق قلب من، من دوباره برای تو نامه می نویسم چراکه من تنهایم و همیشه برای من مشکل بوده که با تو به تنهایی در ذهنم گفتگو کنم بدون اینکه تو چیزی درباره ی آن بدانی، بشنوی و حتا قادر باشی که به آن پاسخ دهی …
غیبت های کوتاه، خوب است چراکه اگر دو نفر بطور دائمی و ثابت با هم باشند مسائل [زندگی] خیلی بهم شبیه می شوند و قابل جدا کردن و تمایز از یکدیگرنخواهند بود.
دوری، حتا برج وباروهای بزرگ را هم کوچک می کند؛ در حالیکه چیزهای خرد و مبتذل، در یک نگاه نزدیک به چیزهای بزرگ تبدیل می شوند.
عادتهای کوچک که امکان دارد در اشکال احساسی و بصورت فیزیکی سبب ساز اذیت انسان شود، زمانیکه آن شی از جلوی چشمان برداشته می شود، ناپدید می گردد.
احساسات عمیق که بواسطه ی نزدیکی [و در دسترس بودن] افراد، شکل کوچک و تکراری به خود گرفته،، بواسطه ی جادوی فاصله رشد کرده و به ابعاد طبیعی اش باز می گردد. فاصله سبب می شود که تو فقط از من و رویاهای تنهایم، ربوده شوی؛ و من با عشقم به تو، فورا در می یابم که زمان دوری را فقط باید بمانند خورشید و بارانی که برای رشد گیاهان مورد نیاز است، به خدمت گرفت.
زمانیکه تو غایب هستی، عشق من به تو، خودش را نشان می دهد و آن چیزی بس غول آساست و از انبوهی از تمامی انرژی جمع شده جانم و همه ی خصوصیات قلبی ام شکل گرفته است. آن باعث می شود که من دوباره احساس کنم که انسانم؛ چراکه من حس عمیق و متنوعی را تجربه می کنم؛
مطالعه و آموزش و پرورش جدید ما را گرفتار خودش کرده است؛ همچنین شک گرایی باعث شده که ما در تمامی ادارک عینی و ذهنی مان به دنبال اشتباه بگردیم؛ تمامی اینها، طوری طراحی شده که ما را کوچک ، ضعیف و غرغرو کرده است. اما عشق – نه عشق فویر باخی- نه برای متابولیزم و نه برای پرولتاریا – بلکه عشق به معشوق و بطور مشخص عشق به تو، باعث می شود که یک انسان مجددا حس کند که انسان است.
در این جهان زنان زیادی وجود دارند که در بین شان تعدادی از آنها زیبا رویند. اما کجا من می توانم چهره ای که هر جزء آن و حتا هر چروک آن یادآور بزرگترین و شیرین ترین خاطرات زندگی من است را پیدا کنم؟
حتا با وجود مواجهه با دردهای بی پایان و ضررهای جبران ناپذیر وارده بر من، تو شکایتی نکردی .
من با بوسه زدن به درد، آنرا دور می کنم، زمانیکه بر صورت شیرین تو بوسه می زنم …
بدرود عزیز دلم.
تو و بچه ها را هزاران بار می بوسم.

کارل خودت


www.akhbar-rooz.com


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲٣ اسفند ۱٣۹۴ -  ۱٣ مارس ۲۰۱۶

هیچ نظری موجود نیست: