صدای امریکا

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۳۱, دوشنبه


ع . رحی

کوزۀ خواب

سفرم سوی صمیمانه ترین خلوتِ انجیل افتاد
کس در ان بیشه نبود
لب دریاچهء تورات، طهارت کردم
قطره، در من نشګفت
پای ان چشمهء باریکِ زبور، تشنه شدم
باد در چشمه تیمم میکرد
عطشم را به شطِ سینه ی قران ریختم
لهجهِ اب سرم خواب اورد
سنګ بر کاسه ي شیطانِ رجیم انداختم
پاسخی ذهنِ مرا تازه نکرد
بر طوافِ حرّمِ کعبه مکرر ګشتم
کسی تکبیر نخواند
و به هنګامِ طواف ، هیچکسی
بانګِ تکبیرالاحرام نشنید
پاره ی از سخنم را به ګذرګاهِ شفق اویختم
کسی از دل نشنید
تا خَمِ کوچه ی باریکِ شهادت رفتم
کسی بدرود نګفت
من به ایینه ی تصویر خدا خیره شدم
و خدا، ایینه را
در تمامیتِ ان به تماشا نه نشست
کوله بارم، حجم یک کوزهء ګرم
«کوزه لبریز سوال»
من بدنبالِ خدا میګشتم
تا بپرسم که چرا
مسجد از زمزمه ی بانګِ تلاوت خالیست
کسی قران بدوش
میرود تا بفروشد سخنی
کسی تورات بدست
سخن از حشمتِ موسی ګوید
کسی هم مادرِ عریان مسیح را
میفروشدسرِ بازار به هیچ
و بپرسم که چرا
در خم ِکوچه ی انجیل فروشان ، انجا
کسی عیسی مسیح را
یک سر و کله بلند تر ز خدا میداند
رحی

هیچ نظری موجود نیست: