صدای امریکا

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

  بانوی ورجاوند محترمه شهلاجان لطيفی 

سه سروده:  دید خورشید، رقص ماهیان و بی کدورت 
~~~~~~
 
بی تلاطم 

بی غبار

شکوفا بود چون بهار
رسم و آیین حق و دل چه والا و برقرار
در جهانی که فقط ماه چیره بود
چشمان و دید خورشیدش 
صاف و پایدار
نه غمی داشت زحلی
نه ناهیدش بی قرار
قالی وصل و قناعت بود همه جا هموار
طوطی و گل های رنگ رنگی بهار و بستان
آهوان مست 
بلبلان در باغ گل بودند خوش فطرت و حال
ماهیانی رنگین و شاد با سرور و با صفا
غوطه می خوردند با صلح میان جویبار
دره و کوه و چمنزار و دریای پرغنا
دست بدست با شوق بودند جهان را پاسبان
جانوران کویر و وحشی و بومی و نو
با ترحم سازگار بودند دوست و همراز
دنیا، دنیای با رحم بود تا مرد زاده شد
در میان حریر پاک طبیعت
با شرارت، خونخوار

شهلا لطیفی 

05-15-2016

~~~~~~~~
 
بهار, جلوه ی رنگ ریخت لای پنجه های داغ تابستان

و با کرشمه ای چون زن پرغرور باردار 


از روی قالی سبز باغچه 

با نرمی نجوا کرد در گوش باد صبحگاهان

دیگر من می روم جایی که سرد است و زمستان

و ترا می سپارم بر دست پربار تابستان

در آغوش موج آسودگی های دوران 

در لای شاخه های درختان همیشه سبز ساحلی 

با رقص شاد ماهیان


شهلا لطیفی


05-15-2016

~~~~~~~~
 
چقدر زیباست زن بودن
موهایت را آشفته کنی

با تن برهنه چون گلبرگ های یاسمن و نیلوفر
در آیینه به خود نگاه کنی

و آن قلب مملو از عشق را 
که در لای پوست پرهیجان تو 

بی کدورت می تپد 
با احساس سرانگشتانت ببوسی

که منم «زن»
هست کننده ای هستی

شهلا لطیفی

03-08-2016


 
++++++++++++++++++++
 
سرزمین مغضوب
در سرزمین مغضوب
گلی بی رحمانه پرپر می شود

روح بلند با آسانی می میرد
آرزوی پسربچه ای
و آرمان های ناشکفته دوشیزه ای
در سایه ظلم و غفلت از فرصت ها
تباه می شوند
***
در سرزمین مغضوب
ستاره ها زیر ابر می خوابند
تا سراسیمگی باغ های ویران شده را با چشمان پویای شان دیگر نبینند
و مهتاب در لایه های افسردگی ها نهان می شود
تا گریه های شب هنگام یتیمان را بعد از این دگر نشنود
***
در سرزمین مغضوب
همه دارند هوای مملو از درد و بی بند و باری انسانی را
ناخودآگاه تنفس می کنند
و اکثر فقط می خورند و می خوابند
بیخبر از اینکه
هر نفسی تنیده به آرزوهای خواب آلود شان
ضایعه لحظه هایست
در لابلای تشنج بی درمان دوران
***
04-20-2016

 

+++++++++++++++++++++++++++
 
سازش با من


سازش با من دوست داشتن آفتاب است

در روزهای که فقط یخ دارد پنجره ها را می نوازد
و مرغکانی تخمگذار
به روی توده ای برف 
تخم های گرم می گذارند
***

سازش با من دوست داشتن مهتاب است

که حریر فروغش را به کناره های سرد ستارگان با ترحم می آویزد

***
سازش با من دست گرفتن بی بضاعت روی جاده است

شفقت به کودک ناوابسته به عطوفت مادر است

***
سازش با من باران سخاوت است
گل های رنگ رنگ عشق از بستان باطراوت است
***
سازش با من خواب در کاخ افسانوی است
احساس عشق جاودانی است
***
سازش با من ترانه ها را در باغ قحطی عاطفه ها می سراید
و دریچه های بسته را به رخ دریا می گشاید
***
سازش با من عشق است
سکوت محض در کلبه آزادی های انسانی باهوش است
***
سازش با من رخت دلتنگی اندام یک زن 
به روی دستان خیالات است
خروش پرنده آبی لب ساحل ِ فخر و مباهات است
***
سازش با من شراب است
می از شیره انگور ناب است
که سرانجام در کام عشق و صلح
پیوندها را غسل خواهد داد 
جاودانه



10-05-2015

هیچ نظری موجود نیست: