صدای امریکا

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۱۶, چهارشنبه


دوران غلبه سرمایه و بازار بر انسان و اخلاق!

علی کشتگر

• سرمایه و بازار لگام گسیخته جهانی همه دستاوردهای دموکراتیک بشری از جمله سندیکاها و قوانین و ضوابطی که طی دو قرن مبارزه کارگران به دست آمده اند و پایه های دموکراسی را می سازند، را هدف مطامع زیاده خواهانه خود قرار داده است. هرچه بازار را رونق دهد خوب است و هر آنچه سود اقلیت کمتر از یک درصدی را محدود کند بد است ...
ارسطو آماج سیاست را خیر عمومی و هدف اخلاق را خیر فردی می داند.
اگر تعریف بالا از سیاست را بپذیریم، آن وقت اخلاق سیاسی political morality را می شود وفاداری حکومتگر و سیاستمدار به همین هدف ذاتی سیاست (خیر عمومی) معنا کرد.
اما این که فلسفه پیدایش سیاست، خدمت به خیرعمومی است، هرگز مانعی در کژمداری و فروغلتیدن آن به ورطه شر و بدبختی عمومی نبوده است.
چرا که برای وفاداری به اخلاق سیاسی ، باور به تعریف بالا یک پیش شرط ابتدایی است که هنوز دردی را دوا نمی کند و پس از قبول آن بلافاصله پرسش های اساسی دیگری در برابر ما سبز می شوند.
۱-خیر عمومی را در هر زمان و مکان معین چگونه و چه کسانی تشخیص می دهند؟
۲- وسایل و روش های تحقق آن چه که خیر عمومی دانسته می شود کدام اند؟ و آیا برای تحقق آن توسل به هر وسیله ای مجاز است؟
از آغاز تاریخ تا به امروز، همه پادشاهان جهانگشا!، سزارهای روم، خان های خونریزمغول، پاپ های قرون وسطی، خاقان های چین، هیتلر، استالین،آیت الله خمینی همگی با مدعای خدمت به مردم سیاستهای خود را توجیه کرده اند.
امروز هم جنگها و خونریزی ها و زورگویی ها مشروعیت دروغین خود را از همین گونه مدعیات کسب می کنند. همه سیاستمداران و حکومتگرانی که بازار سوداگران جنگ افزار را رونق بخشیده و سوریه، عراق، افغانستان، یمن و لیبی را به روزهای خونبار امروز نشانده اند، ادعای خدمت به خیر عموم دارند.
ماکیاولی در اثر معروف خود پرنس (ترجمه فارسی آن توسط داریوش آشوری به نام شهریار) حوزه سیاست و اخلاق را از هم جدا می داند. او تشخیص خیر عمومی و راههای تحقق آن را از اختیارات شهریار/رهبر می داند. در این باره که سیاستمداری و حکومتگری کار نخبگان است و تعریف خیر عمومی و اتخاذ روش های تحقق آن هم در صلاحیت همین اقلیت کوچک جامعه انسانی است میان افلاطون که حوزه سیاست و اخلاق را جدا نمی داند و ماکیاولی که این دو حوزه را مطلقا از هم جدا می کند، هیچ فرقی وجود ندارد. هم آرمانشهر افلاطون که هدایت اش را فیلسوفان خیرخواه برعهده می گیرند و درکتاب معروف وی (جمهوری) تئوریزه شده و هم ضد آرمان شهر پرنس (شهریار) که ماکیاولی به جهان سیاست ارائه کرده در طول سده های گذشته، راهنما و الهام بخش دیکتاتورها و قدرتمندان بی اخلاق بوده اند.
صرفنظراز باور و نیت ماکیاولی، اهمیت کاراو در آن است که در آستانه رنسانس ماسک دروغین ارزش های اخلاقی را از چهره قدرت سیاسی که ذاتا به فساد و بی اخلاقی تمایل دارد، بر می دارد و آن را چنان که هست نشان می دهد. شکسپیر که به گفته خود با این اثر ماکیاولی آشنا بوده، با همین درک از ماهیت قدرت در آثار درخشانی مثل تراژدی های هاملت، مکبث، شاه لیر و غیره چهره بی اخلاق آن را برهنه می کند. گزاف نیست اگر بگوئیم که شش قرن پیش از شکسپیر، اندیشمند و حماسه سرای بی همتای ایران حکیم ابوالقاسم فردوسی در جاودان شاهکارخود، ژرف تر و اعجاب انگیز تر از هرکس سرشت فساد پذیر و اخلاق گریز قدرت ... را با خلق تراژدی های آموزنده اسفندیار، سیاوش، سهراب و ... به جهانیان عرضه کرده است. فردوسی با درکی ژرف از روانشناسی انسان هشدار می دهد که "میل به قدرت" چنان مست کننده است که حتی قهرمان سرافراز و اخلاق مدار شاهنامه نیز ناخودآگاه گوشهایش بر خواسته های فرزندی که ممکن است جای او را بگیرد بسته است و فقط لحظه ای که بیرحمانه سهراب را به خاک هلاک می افکند صدای وی را که می گوید من فرزند تو بودم، می شنود! اما این شنیدن دیرهنگام نیز مثل نوشدارو، به درد سهراب نمی خورد...
تحولات عظیم دوران رنسانس، بویژه انقلاب فرانسه اعتراض جوامع بیدار شده انسانی است به بیداد قدرت لگام گسیخته و اخلاقی-انسانی کردن سیاست. انسان عصیانگر و آرمانخواه رنسانس در آرزوی پی افکندن نظام های سیاسی نوینی است که به “میثاق اجتماعی” میان مردم و حکومت وفادار باشد.
در بیانیه معروف رهبر انقلاب فرانسه “روبسپیر” که عنوان آن “اصول اخلاق سیاسی” است، آمده است که :
” ما می خواهیم نظامی پی افکنیم که مجری آرزوهای دیرینه انسانی باشد. نظامی مردم سالار بر مبنای آزادی، برادری و برابری همه انسانها. قدرتی متکی به اراده مردم که یوغ ستم گری و اسارات ناشی از فساد نظام پیشین را از گرده انسان براندازد و ارمغان خوشبختی و رفاه و صلح همگانی به همراه آورد و…(نقل به معنی) اما قدرت بی حساب و کتاب برآمده از انقلاب، از ربسپیر “انقلابی” و “فساد ناپذیر” چنان خودکامه بی باکی ساخت که رهبران و همسنگران انقلابی خود امثال دمولن کامی، ژرژ ژاک دانتون و نوابغ برجسته ای همچون آنتوان لاوازیه را به نام منافع انقلاب به تیغ همان گیوتینی سپرد که پیش از آن خون ماری آنتوانت و لوئی شانزدهم را به خاک ریخته بود.
ربسپیر با اعمال بیرحمانه خود همان اصلی را ثابت کرد که بارها در آزمایشگاه تاریخ صحت آن اثبات شده بود: نیروی تباه کننده قدرت سیاسی قوی تر از خیرخواهی انسانهاست، خیراندیش ترین قدرت های سیاسی میل به خودکامگی دارند. خودکامگی در تلاش برای حفظ خود میل به نخبه کشی و سفله سالاری و قربانی کردن فضیلت در پای رذیلت دارد.
فلسفه سیاسی را از منظر نگاه به انسان می توان به دو شاخه اصلی تقسیم کرد:۱- آنهایی که گوهر انسانی را متمایل به شر و فساد می دانند و یا آن که به طور کلی توده های مردم را شایسته دخالت در سرنوشت خویش نمی دانند,۲- آنهایی که ذات انسان را متمایل به خیر و نیکی می دانند. طرفداران نگرش دوم عمدتا مشارکت مستقیم آحاد مردم را در تعیین سرنوشت خویش ضروری می دانند و به دموکراسی سیاسی اعتقاد دارند. خوش بینی به انسان و ضرورت مشارکت شهروندان در سیاست و برگزیدن آزادانه حاکمان از دوران رنسانس به بعد رونق پیدا می کند، به طوری که اکثر فیلسوفان سیاسی و نظریه پردازان سپهر سیاست آزادی را حق طبیعی انسان می دانند که هیچ کس به هیچ بهانه ای نباید از او سلب کند. ژان ژاک روسو در این باره می گوید:”انسانها همه آزاد متولد می شوند، اما همگی در زنجیراند”. از آن هنگام، حق برابر شهروندان و دموکراسی سیاسی به عنوان پیش شرط های لازم برای پالایش دائمی قدرت، فساد زدایی از بدنه دولت و اخلاقی کردن سیاست مطرح می گردند.
فیلسوفان سیاسی لیبرال اکثرا به این ایده اشاره دارند که سیاست به همان میزان که در اختیار، فرد، گروه و یا طبقه ای خاص قرار می گیرد از خیر عمومی دور می شود. آنچه در یونان باستان برای امثال افلاطون قابل درک نبود، آن است که حکومت خیرخواه ترین فیلسوف ها نیز در غیاب مشارکت مستقیم و دموکراتیک همه شهروندان، نهایتا به فساد و شر می انجامد و نمی تواند به خیر عمومی خدمت کند و به همین دلیل نیز در تضاد با اصول اخلاقی قرار می گیرد.
خیرخواه ترین دیکتاتورها نیز زیر نفوذ “خرد ناب” سودجو و توجیه گر که به زعم ایمانوئل کانت می تواند اخلاق را قربانی تمایلات و منافع خود کند تحکیم قدرت خویش را با خیر عمومی برابر می بینند و هرآنچه را که با آن ناسازگار بدانند به نام دفاع از منافع و مصالح مردم از سر راه خویش برمی دارند. در نظام بسته، از آنجا که قدرت و ابزارهای اعمال آن بدون مشارکت مردم و نظارت منتقدان عمل می کنند، اگر همه دست اندرکاران نظام نیز خیرخواه باشند، بازهم نمی توانند از رشد فساد و شر که ذاتی رژیم های بسته است و سیاست را غیراخلاقی می کند، جلوگیری کنند، هرچه قدرت بسته تر عمل کند صرفنظر از نیت خوب و یا بد حاکمان از خیر عمومی دورتر و به شر و فساد فراگیر نزدیک تر می شود، درست مثل ظرف بسته ای که هرچقدر هم در آغاز پاکیزه باشد، در نبود اکسیژن، میکرب های بی هوازی بتدریج همه فضای آن را به گند و فساد می کشانند.
منطقا هرچه نظام سیاسی بازتر، دموکراتیک تر و ضابطه مندتر باشد، از آنجا که برگزیدگان مردم در تعیین اهداف و برنامه های آن شرکت دارند و جریان نقد آزادانه قدرت مدام ضعفها را در انظار عمومی برملا می کند و قوانین و ضوابط، بر جریان پالایش دایم قدرت سیاسی نظارت دارند، بخت قرار گرفتن قدرت در مدار خیرعمومی و اخلاق سیاسی بیشتر است. اما این نظریات منطقی فیلسوفان سیاسی در عمل به اخلاقی کردن سیاست و هدایت آن به سوی خیر عمومی نیانجامید چر اکه عطش زیاده خواهی سرمایه قوی تر از آرزوهای خوشبینانه کسانی بود که بر نهال نورسته دموکراسی بورژوایی دخیل می بستند.
دموکراسی سیاسی در مهار زیاده خواهی بی کران سرمایه و صاحبان ابزار تولید ناکام ماند.
کم کم معلوم شد که هرچند دموکراسی سیاسی پیش شرط اخلاقی کردن سیاست و قدرت و کشاندن آن به سوی خیر عمومی است، اما کافی نیست چرا که هنوز شرایط لازم دیگری باید پدید آیند که بدون آنها سیاست با ارزش های اخلاقی دمساز نخواهد شد.
شرایطی که بتواند نهادهای برآمده از آرای عمومی را از سلطه اربابان اقتصادی آزاد کند.به عبارت دیگر قدرت سیاسی غیر طبقاتی شود تا بتواند همه طبقات اجتماعی را نمایندگی کند.
اما این شرط (آرزو) نه فقط در دموکراسی ها تاکنون متحقق نشده، بلکه امروز بیش از میانه قرن نوزدهم که کارل مارکس به اصل طبقاتی بودن حکومتها از جمله در دموکراسیهای بورژوایی انگشت می گذاشت، دولت، بویژه بالاترین سلسله مراتب هرم دولتی(حکومت) به تابعی از متغیر اراده صاحبان وسایل تولید و منافع سرمایه تبدیل شده است. و به موازات آن ارزشهای بنیادگرایانه بازار که حتی به مسایلی چون بهداشت عمومی، آموزش و پرورش و محیط زیست نیز بازاری و سودجویانه نگاه می کند، جانشین ارزشهای اخلاقی و انسانی شده است.
در فرایند جهانی شدن سرمایه و بازار، حرص ثروت اندوزی و قدرت پرستی اقلیت کوچک صاحبان سرمایه بر اشتیاق و آرزوی اکثریت عظیم انسانها غلبه کرده است. این زیاده خواهی محافل ثروتمند مالی نه فقط صلح و دموکراسی، بلکه حتی زیست ادامه انسان و همه موجودات زنده را نیز به مخاطره انداخته. با این همه کاری از سیاست برای تغییر این وضع فلاکت بار ساخته نیست. رئال پولتیک که خود زائیده منافع اربابان نظام اقتصادی موجود است، با قربانی کردن ارزش های انسانی و اخلاقی به الزامات و خواسته های این اقلیت کوچک تسلیم شده است.
وقتی سیاستمداران در مبارزات انتخاباتی برای جلب رای مردم وعده هایی می دهند که خود نیز بخوبی می دانند که الزامات سرمایه داری و بازار جهانی اجازه تحقق آن وعده ها را نخواهد داد، بیش از آنکه جدی جلوه کنند به عروسکهای خیمه شب بازی شباهت پیدا می کنند.
قدرت واقعی حتی در بهترین دموکراسیهای غربی نیز نه در رای مردم بلکه در دست محافل و نهادهای ثروتمند مالی و اربابان شرکت های عظیم بین المللی است.
رسانه های بزرگ دیداری، شنیداری و نوشتاری جهان نیز که متعلق به همین محافلند بیش از پیش دست آموز آنان شده اند!
قدرت سیاسی در قرون وسطی نماینده زمینداران بزرگ و در اروپای قرن نوزدهم و بیستم نماینده صاحبان صنایع است. اما از دهه های اواخر قرن بیستم همراه با روند شتابان جهانی شدن و تمرکز سرمایه و ثروت در دست محافل مالی و بانکی بین المللی، همین اقلیت نیرومند جهانی اراده خود را به حکومت ها دیکته می کند.
پژوهش های برخی از اقتصاد دانان آمریکایی و اروپائی از جمله ژوزف استیگلیتز در کتابهای free fall america ,the price of inequality,the great divide(1) و توماس پیکتی در کتاب le capital au 21 siecle(2) و دانیل کوهن در کتاب le monde est clos) (3)حاکی از آنند که: ۱-شکاف میان اقلیت ثروتمند و اکثریت عظیم مردم در ایالات متحده و اتحادیه اروپا در ۴۰ سال گذشته مدام رو به افزایش داشته است. به طوری که امروز کمتر از یک درصد جمعیت بیش از نیمی از ثروت این کشورها را در اختیار دارند و جمعیت زیر سطح فقر مدام در حال افزایش است.
۲- شکاف میان شمال و جنوب نیز در این مدت عمیق تر شده، چنان که صدها میلیون نفر در آفریقا از بیکاری و فقر فزاینده در رنجند.
۳-این وضعیت به همراه رشد جنگ و خشونت در آفریقا و خاورمیانه موج عظیم مهاجرت مردمان این مناطق را به سوی کشورهای ثروتمند اروپایی دامن زده است.
۴-رشد فقر و بیکاری در کشورهای پیشرفته اروپائی، همراه با رشد تروریسم و موج مهاجرت زمینه ساز میدان داری جریانات راست افراطی و نئوفاشیستها در اروپا و ایالات متحده شده است.
ادامه عوامل چهارگانه بالا موجب محدودیت آزادی ها، پلیسی شدن فضای جوامع و حتی در خطر قرار گرفتن دموکراسی سیاسی خواهد بود.
این مصائب فزاینده، که ثبات سیاسی و صلح و دموکراسی را در جهان معاصر به خطر می اندازند راه حل ملی ندارند و تنها در مقیاس جهانی یعنی همکاری میان کشورهای بزرگ صنعتی باید به آنها پاسخ داد. جهان به سیاستی دگر و سیاستمدارانی دورنگر و مسئولی نیاز دارد که برای پیدا کردن راه حل های مشترک و موثر در مقیاس جهانی همراه شوند!
اما آنچه به عنوان رئال پولتیک در میان سیاستمداران و حکومتگران مرسوم شده، نه پاسخگویی مسئولانه به این مشکلات جهان امروز، بلکه منافع لحظه ای و کوتاه مدت است. رئال پولتیک جهان امروز به ملغمه ای از عوامفریبی برای جلب آراء و همدستی با محافل قدرتمند مالی تبدیل شده است. سیاستمداری که از این نوع رئال پولتیک فاصله بگیرد علی القاعده بخت کسب قدرت و یا حفظ آن را از دست می دهد. بدینسان است که محافل قدرتمند مالی و سرمایه ای جهان امروز کوته نگری سرمایه جهانی که صرفا به دنبال سود کوتاه مدت از هر طریق ممکن است را به سیاست و قدرت های حاکم سرایت داده است.
همراه با تمرکز هرچه بیشتر سرمایه های مالی و سهام غول های صنعتی و خدماتی در دست محافل قدرتمند اقتصادی، ظرفیت مانور و تصمیم گیری نهادهای انتخابی و سیاستمداران در برابر اعمال نفوذ این محافل روزبه روز محدودتر شده و به موازات آن بخت سیاست وفادار به ارزش های اخلاقی و انسانی در رقابت های سیاسی به رقم صفر رسیده است. به قول والری ژیسکار دستن رئیس جمهور اسبق فرانسه اگر چهل سال پیش هنوز قدرت سیاسی بر محافل قدرتمند اقتصادی غلبه داشت و مثلا رئیس جمهور صاحبان سرمایه و صنایع را برای توجیه استراتژی اقتصادی دولت به کاخ الیزه فرا می خواند، حالا این محافل بزرگ مالی هستند که از طریق کمیسیون اروپا خواسته های خود را به رهبران سیاسی دیکته می کنند!
پرزیدنت فرانسواهولاند با شعار دشمن شماره یک من محافل مالی است به قدرت رسید، اما در عمل نه فقط به فشار این محافل تسلیم شد بلکه به عامل فعال فروش هواپیماهای جنگی و سایر فراورده هایی که ۴۰ کمپانی بزرگ فرانسوی CAC۴۰تولید می کنند تبدیل شد. پرزیدنت باراک اوباما نیز که یکی از خیرخواه ترین روسای جمهوری های تاریخ معاصر آمریکا است با شعار change و yes we can وارد مبارزات انتخاباتی شد، اما در چارچوب تعیین شده وال استریت و محافل نیرومند مالی و اقتصادی ایالات متحده عمل کرد.
سیاست ورزی معطوف به قدرت، با اخلاق سیاسی ناسازگار است. فعلا سرمایه و بازار لگام گسیخته جهانی همه دستاوردهای دموکراتیک بشری از جمله سندیکاها و قوانین و ضوابطی که طی دو قرن مبارزه کارگران به دست آمده اند و پایه های دموکراسی را می سازند، را هدف مطامع زیاده خواهانه خود قرار داده است. هرچه بازار را رونق دهد خوب است و هر آنچه سود اقلیت کمتر از یک درصدی را محدود کند بد است. در این جنگل تنازع بقا اخلاق سیاسی یک شوخی است.
1- در کتاب شکاف بزرگ دلایل رشد شتابان نابرابری در جامعه آمریکا و راههای مقابله با آن بررسی شده است. کتاب درباره عواقب خطرناک ادامه شکاف میان اقلیت ثروتمند و اکثریت مردم آمریکا نیز نظرات مهمی ارائه می دهد. در کتاب بهای نابرابری علاوه بر پرداختن به دلایل رشد نابرابری به برخی از آسیب های اجتماعی و اقتصادی این نابرابری ها نیز پرداخته شده است.
در کتاب سقوط آزاد آمریکا نویسنده ضمن ابراز نگرانی خود از اختلافات عمیق طبقاتی در جامعه آمریکا سیاستمداران را به راههای پیشنهادی خود فرا می خواند.
2- توماس پیکیتی اقتصاد دان فرانسوی در کتاب سرمایه در قرن بیست و یکم با بهره گیری از مدل های تحلیلی ریکاردو و مارکس به اثرات ویرانگر رانت خواران بزرگ بین المللی و نفوذ محافل قدرتمند مالی در رشد نابرابری و عواقب خطرناک آن در آینده توجه دارد. او نیز در دو فصل آخر کتاب خود راه حل هایی ارائه می دهد که نه در چارچوبه های ملی بلکه در مقیاس جهانی و به شرط همراهی همه قدرت های بزرگ اقتصادی عملی خواهند بود!
3- دانیل کوهن استاد اقتصاد کالج نورمال سوپریور فرانسه در کتاب "ظرفیت جهان محدود است" به نقد نگاه بنیادگرایانه از رشد اقتصادی و زندگی مصرفی می پردازد و ادامه این وضع را فاجعه بار می داند.  
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۱۵ تير ۱٣۹۵ -  ۵ ژوئيه ۲۰۱۶


هیچ نظری موجود نیست: