صدای امریکا

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۴, دوشنبه

 بانوی ورجاوند محترمه شهلاجان لطيفی

سروده ی بلند( یک پسربچه) با مقدمه کوتاه که چگونه و چرا کودکان به سوی رقص اجباری کشیده می شوند.
رقص هنر موزون است; در رقص جسم و روح انسان به یکدیگر پیوست می شوند; و رقص ریشه و تاریخ باستانی دارد. رقص نماد شادی و وجد انسانی است. اما زمانی که یک کودک/دختر/ پسر, یک زن و حتی یک مرد با جبر زمان به روی صحنه هوس و خوش گذرانی جاهلان کشانده می شوند، آن وقت رقص شلاق جنایت بر اندام انسانیت است:
من یک پسربچه ام
پسربچه ای زخمی
موجود سراپا افسرده ی
که دستانم خاک را دوست می دارند
زایش طبیعت را که سبزه نو به ما هدیه می دهد
روحم آسمان را دوست می دارد 
غرش طوفانش را 
رنگ نیلی فامش را
و ابرهای شبگونش را 
که چون من گاه گاهی از دل سخت می گرید

من یک پسربچه ام 
لاله ای آسیب دیده ی که
در کشتزار جنون زده ای هستی زمان
مرا با داغ از ساقه بریده اند

مادرم بیمار
پدرم معتاد
خواهرم برده ای مرد ستمکار
و من رقاصه ای به روی پهنه ای بی بند و باری نبود انسانیتم 
که در پاهایم زنجیر ستم را با اشتیاق پیچیده اند
تا من برقصم
به روی فرش قرمز اتاقی که از درون پنهان است
میان خانه ای که در پیچاپیچ یک کوچه زخمی و جنگ زده زمان 
سرپوشیده و نهان است
با بی میلی برقصم

تماشاگران من 
مردهای که زنده شده اند از نو
زنده شده اند با بوی نفس های من
تماشاگران فاسدی که با دستان درشت شان
از فقر آدمیت فقط گلهای مرده چیده اند
و مرا چون عروسک لال و بی زبان
با تمسخر و لجاجت با خدا
در صحنه هوس های از بند گسیخته انسان می کشانند
تا دل های کبود شان را 
عطش هوس شان را 
دردهای نهفته شان را 
آوارگی حس گمشده و ویران شده شان را 
با چشمان پرطمع در من بنگرند
مست شوند
بخندند
خود را فراموش کنند
در آفاق گشادست معصومیت من
تاریکی شب را باید بریزند
سرد شوند
آرام بگیرند
و مرا 
من، پسربچه ای زخمی را 
بی جان و روح
بدون شوق و تضرع
در صحنه رقص با غم رها کنند
و خود بروند به سراغ انهدام شان
به خانه های شان
به سوراخ های تاریک و نم کشیده افکار شان
بی روح 
ناشاد 
بی احساس
چون دیوار


شهلا لطیفی
07-05-2016

هیچ نظری موجود نیست: