صدای امریکا

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

بانوی ورجاوند محترمه شهلاجان لطيفی 

شجاعت
آنقدر شجاع شده ام که حتی از خود نمی ترسم

از سایه خود که به روی دیوار باغ
نقش عنکبوت (بیوه سیاه) را بازی می کند
از درخت بلند کاج 

که در شب طوفاني چون ناقوس پرصدا
نغمه آزادی را در گوش من می سراید

آنقدر شجاع شده ام که دیگر

از گرگ و دام مهیب جلادان احساس نمی گریزم 
با خنجر برنده، تکه ای زبان را از حلق شان میدرم

آنقدر شجاع شده ام که با خود پیمان بسته ام تا بخندم

و گاهی که تندباد حوادث لابلای تنهایی هایم می وزد
پا به پا با خدای عشق 
دلیرانه برقصم


شهلا لطیفی
09-11-2016

=================
  کتاب مقدس- شعری به سبک آزاد است که از فساد اجتماعی و جهل و نادانی می گوید:
 
دختری را باردار می کنند

زنی را به آتش میکشند
نوزاد دختری را ننگ می نامند
هنرمندی را
روسپی افکار مسموم و زهرآلود شان می سازند
لقمه فقیر می دزدند
بی رحمانه خون را در فضای عشق می پاشند
با تیغ سر می زنند و از خشم نمی گریزند
با لمس تن پسربچه ای
عطش هوس های شان را سیراب می کنند
با فساد می خوابند
با دروغ همراه اند 
با ربودن عفت از بستان نوباوه ای
در تاریکی های شب با آرامش به خواب میروند
و گهی که آفتاب چشم می بندد
میزبان شیطان می شوند
مگر هنوز هم
با خصلت فکری 
بی هیجان 
در سوراخ تاریکی ها میروند
تا کتابی را بگشایند
کتاب “مقدس” را 
کتابی را که بیش از هزار بار خوانده اند
از عطرش گناه وجدان را پوشانیده اند
کتابی را که 
در میانش با مکر و حیله شنا کرده اند
و جسم بی جانش را لای حریر پربهایی با خجسته گی پیچیده اند
روز و شب با چشم و دهن پر از فتنه 
آن کتاب را بوسیده اند
ولی هرگز به معنی اش پی نبرده اند
فقط کورکورانه
به جسم آدمیت شلاق زده اند
و عزتی را برباد داده اند
ناآگاه که فراتر از شیطان
همگام با بی دینان
پا گذاشته اند بر فراز آتش جهنم
شهلا لطیفی
08-10-2016
  ++++++++++++++++
  سروده ی بلند( یک پسربچه) با مقدمه کوتاه که چگونه و چرا کودکان به سوی رقص اجباری کشیده می شوند.
رقص هنر موزون است; در رقص جسم و روح انسان به یکدیگر پیوست می شوند; و رقص ریشه و تاریخ باستانی دارد. رقص نماد شادی و وجد انسانی است. اما زمانی که یک کودک/دختر/ پسر, یک زن و حتی یک مرد با جبر زمان به روی صحنه هوس و خوش گذرانی جاهلان کشانده می شوند، آن وقت رقص شلاق جنایت بر اندام انسانیت است:


من یک پسربچه ام
پسربچه ای زخمی
موجود سراپا افسرده ی
که دستانم خاک را دوست می دارند
زایش طبیعت را که سبزه نو به ما هدیه می دهد
روحم آسمان را دوست می دارد 
غرش طوفانش را 
رنگ نیلی فامش را
و ابرهای شبگونش را 
که چون من گاه گاهی از دل سخت می گرید

من یک پسربچه ام 
لاله ای آسیب دیده ی که
در کشتزار جنون زده ای هستی زمان
مرا با داغ از ساقه بریده اند

مادرم بیمار
پدرم معتاد
خواهرم برده ای مرد ستمکار
و من رقاصه ای به روی پهنه ای بی بند و باری نبود انسانیتم 
که در پاهایم زنجیر ستم را با اشتیاق پیچیده اند
تا من برقصم
به روی فرش قرمز اتاقی که از درون پنهان است
میان خانه ای که در پیچاپیچ یک کوچه زخمی و جنگ زده زمان 
سرپوشیده و نهان است
با بی میلی برقصم

تماشاگران من 
مردهای که زنده شده اند از نو
زنده شده اند با بوی نفس های من
تماشاگران فاسدی که با دستان درشت شان
از فقر آدمیت فقط گلهای مرده چیده اند
و مرا چون عروسک لال و بی زبان
با تمسخر و لجاجت با خدا
در صحنه هوس های از بند گسیخته انسان می کشانند
تا دل های کبود شان را 
عطش هوس شان را 
دردهای نهفته شان را 
آوارگی حس گمشده و ویران شده شان را 
با چشمان پرطمع در من بنگرند
مست شوند
بخندند
خود را فراموش کنند
در آفاق گشادست معصومیت من
تاریکی شب را باید بریزند
سرد شوند
آرام بگیرند
و مرا 
من، پسربچه ای زخمی را 
بی جان و روح
بدون شوق و تضرع
در صحنه رقص با غم رها کنند
و خود بروند به سراغ انهدام شان
به خانه های شان
به سوراخ های تاریک و نم کشیده افکار شان
بی روح 
ناشاد 
بی احساس
چون دیوار

شهلا لطیفی
07-05-2016

هیچ نظری موجود نیست: