صدای امریکا

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲, سه‌شنبه

جورج مونبیت – روزنامه گاردین
نئولیبرالیسم: داستان ژرفی که در پس پیروزی ترامپ پنهان است

شیرین رضویان

• ترامپ که هیچ برنامه سیاسی منسجمی ندارد و یک نئولیبرال کلاسیک هم نیست، اما یک نماینده بی نظیر "عدم اجبار" هایک، یک استفاده گر ثروت موروثی، بدون پایبندی به معیارهای اخلاقی که با شهوت برای قدرت بی پایانش راهی را برای دیگران همچون خود هموار خواهد کرد. متفکران نئولیبرال هم اکنون مانند زنبورهایی به گرد این مرد خالی می گردند ...

پدیده ای که منجر به پیروزی دونالد ترامپ شد به سال ۱۹۷۵ در انگلستان باز می گردد. در یک نشست، چند ماه بعد از اینکه مارگارت تاچر به سمت رهبری حزب محافظه کار انگلستان درآمد، یکی از همکاران او در حال توضیح دادن باورهای اساسی کنسرواتیسم بود که خانم تاچر یک کتاب کهنه را از کیف دستی اش بیرون می کشد و محکم ان را روی میز می کوبد و می گوید: "این است آنچه ما به آن باور داریم!"
این آغاز یک انقلاب سیاسی بود که موج آن به سراسر دنیا رسید.

آن کتاب "قانون اساسی آزادی" نوشته فردریک هایک بود. انتشار این کتاب در سال ۱۹۶۰ آغازگر دگردیسی یک فلسفه تندرو اما صادقانه به سوی یک اغتشاش علنی بود.

این فلسفه، نئولیبرالیسم نام داشت که بر اساس رقابت از آنگونه که از خصایل اساسی روابط انسانی ست بنیان شده بود.
بر اساس این فلسفه بازارهای اقتصادی به گونه ای خودجوش سلسله مراتب برندگان و بازندگان را کشف می کنند و از این طریق یک سیستم کارآمدتر از آنچه برنامه ریزی و طراحی شده باشد بوجود می آورند.

هرچیزی که بخواهد این پروسه را مختل کند مانند مالیات های کلان، قانونگذاری ها، سندیکاهای کارگری یا تدارکات دولتی از این دیدگاه غیر کارامد و موجب پسروی محسوب میشود. بازرگانان بدون محدودیت آنگاه قادر به ثروت آفرینی می شوند، ثروتی که تدریجا به پایین چکه می کند و به لایه های مختلف جامعه می رسد.
این تعریف مکتب نئولیبرالیسم بگونه ی آغازین آن است اما تا زمانی که هایک موفق به نوشتن کتاب "قانون اساسی آزادی" شد شبکه هایی از مبلغین و اندیشمندان که در آفرینش این تفکر به او یاری داده بودند، اکنون از سخاوت میلیونرهای بی شمار بهره مند می گشتند. میلیونرهایی که این مکتب فکری را به عنوان سپری محافظ برای خود در مقابل دموکراسی می دیدند.
اما نه همه جوانب نئولیبرالیسم به نفع این ثروتمندان بود. پس هایک به کم کردن این فاصله کمر بست.
او در آغاز این کتاب بسته ترین تعریف آزادی را به عنوان "غیاب اجبار" ارائه می دهد و ایده هایی مانند آزادی سیاسی، حقوق جهانی، تساوی انسان ها و تقسیم عادلانه ی ثروت که همه و همه منجر به دست بستگی ثروتمندان و مقتدران و تداخل در آن "غیاب اجبار" می شدند را بطور کامل رد کرد.
از سوی دیگر، دموکراسی از دیدگاه هایک "یک ایده ی نهایی و مطلق" نیست بلکه آزادی در جلوگیری از اکثریت در تمرین اختیار برای جهت یابی سیاست و اجتماع است.
او سپس این اندیشه را با آفریدن داستانی قهرمانانه از ثروت بی حد و حصر توجیه می کند.
هایک نخبگان اقتصادی که ثروت خود را به گونه ای نوین خرج می کنند را با پیشگامان فلسفه و علم ادغام می کند. همانطور که فیلسوفان سیاسی باید در اندیشیدن غیرقبل تصورها آزاد باشند، ثروتمندان نیز باید آزاد باشند تا آنچه از دیدگاه جامه شاید غیرقابل قبول باشد را انجام دهند.
انسانهایی با ثروت بی نهایت از نظرگاه او دیدبانانی هستند که در زمینه سبک های جدید زندگی کردن تحقیق و تفحص می کنند و راههایی را می گشایند که بقیه جامعه آنها را دنبال خواهد کرد.
پیشرفت جامعه بستگی به آزادی این "اندیشمندان مستقل" دارد تا بتوانند هر چقدر ثروت که لازم است به دست بیاورند و هرگونه که لازم است آن را خرج کنند. بنابراین آنچه از دید هایک خوب و پسندیده است از عدم تساوی منشا می شود و هیچ ارتباطی بین شایستگی و پاداش و هیچ تفاوتی بین ثروت با زحمت به دست آمده و ثروت بادآورده وجود ندارد. به گمان این مکتب، ثروت موروثی حتا بهتر از ثروت به دست آمده است زیرا ثروتمند بیکار که مجبور به کار کردن برای گذران زندگی نیست، بیشتر وقت دارد تا به اعمال نفوذ در زمینه "اندیشه و نظر و اعتقادات و سلایق" بپردازد. حتا ولخرجی های بی رویه و بی دلیل او به مثابه رفتار اجتماعی "آوانگارد" تلقی می شود.
هایک مخالفت خود را نسبت به مونوپولی ها به گونه ای ملایم، اما خصومت خود را با اتحادیه های کارگری سرسختانه بیان می کند و به سیاست های مالی دولت ها برای بالا بردن رفاه اجتماعی زخم زبان می زند.
او مصرانه با سیستم بهداشت و درمان ملی رایگان و همچنین با حفاظت محیط زیست مخالف است. برای کسانی که این مسایل را دنبال می کنند جای شگفتی نیست که هایک برنده جایزه نوبل اقتصاد شد.
زمانی که تاچر این کتاب را محکم بر روی میز کوبید، یک شبکه شگرف از متفکرین، مبلغین و آکادمیسین ها که مشغول به ترویج مکتب فکری هایک بودند در هر دو سوی آتلانتیک با بهره از کمک های مالی برخی از ثروتمندترین افراد و کمپانی ها از قبیل دوپان، جنرال الکتریک و بسیاری دیگر پایه محکمی بنا کرده بودند.
این گروه با استفاده از روانشناسی و زبان شناسی به برجسته ترین روش ها موفق شدند تا فلسفه هایک را مبدل به یک برنامه سیاسی قانع کننده بنمایند.
ایدئولوژی هایی که مارگارت تاچر و رونالد ریگان از آنها حمایت می کردند دو شکل نئولیبرالیسم بودند.
تاچریسم و ریگانیسم به خودی خود ایدئولوژی نه، که تنها دو چهره مختلف نئولیبرالیسم را نشان میدادند.
کاهش عظیم مالیات بر درآمد برای ثروتمندان، اعمال فشار بی نهایت بر سندیکاها، کاهش تعداد مسکن دولتی برای افراد کم بضاعت، انحلال برخی قانونمندی ها، خصوصی کردن صنایع، برون سپاری مشاغل و ایجاد رقابت در بخش دولتی همه از دیسیپلین های پیشنهادی هایک و پیروانش بودند.

اما پیروزی واقعی اینان نه تنها تسخیر آنچه درست است، بلکه در کلونیزه کردن احزابی بود که یک روز ضد همه سیاست های هایک بودند. بیل کلینتون و تونی بلر هر یک دارای روایت سیاسی خاص خود نبودند. آنها به جای توسعه داستان سیاسی خاص خود، گمان بردند که می توانند با سه گوشه کردن سیاست، کارها را به پیش ببرند.
به عبارت دیگر آنها چند پایه ی مهم عقیدتی حزب خود را با چند عنصر اعتقادی احزاب مخالف ادغام کردند و به یک ترکیب بعید "راه سوم" رسیدند.
این اجتناب ناپذیر بود که اعتماد به نفس انقلابی و مشتعل نئولیبرالیسم جاذبه ای قوی تر از ستاره ی کم سوی دموکراسی اجتماعی داشته باشد.
پیروزی هایک در همه جا، از پیشروی دولت تونی بلر به سوی معاملات مالی خصوصی تا لغو قانون بانکداری که بخش مالی را کنترل می کرد در سال ۱۹۳۳ توسط دولت کلینتون مشاهده می شود.
همانطور که در آوریل هشدار دادم نتیجه نخست، سلب قدرت و سپس محرومیت توده مردم است. اگر ایدئولوژی حاکم دولت ها را از تحول های اجتماعی باز دارد، دیگر نیاز و ضرورتی برای انتخابات باقی نمی ماند. سیاست به یک چیز غیرضروری بدل خواهد شد و گفتمان سیاسی چیزی بیش از سخنان پراکنده عده ای خواص نخواهد بود.
این عدم تعلق آنگاه بدل به ضد سیاست های بدخیم می شود که در آنها حقایق و گفتمان های مفید جای خود را به شعار و شلوغ بازی های سیاسی خواهند داد.
کسی که کشتی انتخاباتی هیلاری کلینتون را غرق نمود نه دونالد ترامپ بلکه شوهر هیلاری، بیل کلینتون بود.
نتیجه متناقض این داستان این است که واکنش شدید علیه نئولیبرالیسم منجر به پیروزی آنگونه مردی شد که هایک او را می پرستید.
ترامپ که هیچ برنامه سیاسی منسجمی ندارد و یک نئولیبرال کلاسیک هم نیست، اما یک نماینده بی نظیر "عدم اجبار" هایک، یک استفاده گر ثروت موروثی، بدون پایبندی به معیارهای اخلاقی که با شهوت برای قدرت بی پایانش راهی را برای دیگران همچون خود هموار خواهد کرد.
متفکران نئولیبرال هم اکنون مانند زنبورهایی به گرد این مرد خالی می گردند، این ظرف خالی که منتظر پر شدن است توسط کسانی که می دانند چه می خواهند.
نتیجه بسیار محتمل آن ویرانی باقی مانده ارزش هاست. آنها که این قصه ها را می گویند اداره جهان را به دست دارند. سیاست به دلیل نبود گفتمان های قابل طرح و اجرا مردود شده است.
وظیفه کلیدی این است که داستان جدیدی در باره معنای انسان در قرن بیست و یکم گفته شود
و این داستان باید برای همه، چه کسانی که به ترامپ رای دادند چه آنها که از حزب یوکیپ در انگلستان حمایت می کنند، چه طرفداران برنی ساندرز یا هیلاری کلینتون یا جرمی کوربین (رهبر حزب کارگر در انگلستان) به یک اندازه قابل قبول و جذاب باشد.
چندی از ما مشغول کار روی این داستان هستیم اما هنوز گفتنی چندانی در دست نداریم. تشخیصی که مبنی برروانشناسی مدرن و نیوروساینس در مرکز این پروسه قرار دارد این است که انسان ها در مقایسه با دیگر حیوانات هم بسیار اجتماعی هستند و هم دارای فداکاری و از خود گذشتگی می باشند.
این رفتار انفراد گرایانه و خودخواهانه نئولیبرالیسم بر خلاف طبیعت انسان است.
هایک به ما گفت که ما کیستیم و او اشتباه کرد.
گام نخست این است که ما انسانیت خود را دوباره ادعا کنیم.


جورج مونبیت – برگرفته از روزنامه گاردین – نوامبر ۲۰۱۶
ترجمه شیرین رضویان – لندن       

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
دوشنبه  ۱ آذر ۱٣۹۵ -  ۲۱ نوامبر ۲۰۱۶             

هیچ نظری موجود نیست: