صدای امریکا

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۱۱, سه‌شنبه

انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، نگاهی از درون!

گودرز اقتداری

• مهمترین نتیجه ای که باید درنظر داشت انست که تعداد کثیری از مردم هیچ یک از دو حزب را نماینده اعتقادات و تمایلات خود نمی یابند. این واقعیت در درون سیستم دو حزبی ایالات متحده جاسازی شده است و تازمانیکه از درون تخریب نشود امیدی به تمایل بیشتر مردم به سیاست وجود ندارد ...

مبارزات انتخاباتی امریکا در سال جاری با جلب توجه فراوان در سراسر دنیا روبرو شده است و هر روز صفحات روزنامه ها و نشریات در همه جا حتی ایران از ابراز نظرها و تخمین از شرایط انتخابات پر است. نه تنها رئیس جمهور روحانی درباره روند انتخابات آمریکا اظهارنظر کرده و آنرا انتخاب بین بد و بدتر تعریف میکند، بلکه حتی صدا و سیمای حکومتی جمهوری اسلامی هم برای اولین بار مناظره های انتخاباتی را با تفسیر و ترجمه همزمان پخش کرده اند. این انتخابات از همان شروع مبارزات درون حزبی با شناسه های جدیدی نسبت به دوره های قبل متفاوت بوده است.
در سال ۲۰۰٨ هنگامی که دولت نومحافظه کار دوران جرج واکر بوش جای خود را به دولت باراک حسین اباما تحویل میداد من هم جزء صدها هزار نفری بودم که از انطرف آمریکا به واشینگتن امده بودند تا بر یک اقدام بیسابقه یعنی انتخاب اولین رئیس جمهور سیاه پوست ایالات متحده شهادت بدهند. سرمای بسیار غریبی بود که بخار تنفس را بر صورت و موهایم بلافاصله منجمد میکرد. در گوشه و کنار خیابان های مسیر حرکت کاروان رئیس جمهور اشک شوق را بر دیده گان مردان و زنان کهنسال سیاه پوست شاهد بودم و شادی شان از شروع تاریخ نوین کاملا محسوس بود. علاوه بر آن بسیج بزرگ جوانان مترقی دموکرات و بویژه جوانان سیاه پوست که از زمان مبارزات مدنی دهه ۶۰ و ۷۰ دیگر عملا خاموش بود بار دیگر در جریان مبارزات انتخاباتی فعال شده و انک در رژه پیروزی شاد و سرخوش بود.
بطور خلاصه دوره معاصر کنش و واکنش های انتخاباتی در آمریکا از سال های میانی دهه پنجاه خورشیدی را می توان به چند دوره از تغییرات مستمر و اما قابل تفکیک از یکدیگر تقسیم نمود. انتخاب جیمی کارتر خود یک اتفاق قابل تعمق بود که آنرا بدنبال مبارزات ضدجنگ ویتنام آغازی بر پایان سیاست های مداخله جویانه امریکا یا حداقل تمایل به پایان ان می توان شناخت. کارتر که با قول تاثیر ارزش های حقوق بشری بر سیاست خارجی امریکا در جهان به قدرت رسیده بود را با همزمانی با انقلاب ایران هم میتوان بیاد اورد. عدم مداخله وی در امور داخلی کشورهای دیگر نه فقط در ایران بلکه در نیکاراگوئه و آنگولا هم جلوه نمود. دوران کارتر اما از دیدگاه دستگاه حاکمه ایالات متحده و عامه آمریکائیان هنوز هم بعنوان دوران ضعف ساختاری قدرت و برتری نظامی و ارزشی کشور شناخته میشود به حدی که روسای جمهوری بعد از وی حتی دموکرات ها و از جمله اقای اباما همواره خود را با فاصله از او نشان داده اند، گرچه به باور بسیاری او مردی با ارزش های انسانی والا بود و زندگی پس از ریاست جمهوری اش هم حکایت از همان دارد.

نئولیبرالیسم و نومحافظه کاری

با انتخاب رونالد ریگان در سال ۱۹٨۰ به سرعت تاثیر وسایل ارتباط جمعی مدرن در امر سیاست مشهود گردید و بدنبال تغییرات عمده ایکه ریگان قولش را داده بود یعنی دولت کوچکتر و نظارت کمتر آن بر سیستم اقتصادی، نفوذ سرمایه های کلان هر روز بیش از پیش نمودار شد. سالهای میانی و پایانی ریاست جمهوری ریگان با سقوط قطب دوم سیاست جهانی، اتحاد شوروی، همزمان بود و از همین رو دو دهه بعد تا آغاز هزاره ۲۱ دوران یکه تازی تنها ابرقدرت سرمایه جهانی هم بوده است. دهه ۹۰ با ظهور پدیده نئولیبرالی آغاز شد و دموکرات هایی که همیشه از طبقه کار و اتحادیه ها نیرو می گرفتند و منافع انها را هم در عوض تضمین میکردند ادامه سیاست های ریگان را در ازاد گذاشتن دست سرمایه تنها راه بازگشت بقدرت پس از سه دوره ریاست جمهوریخواهان دیدند. با وجود انکه دوران ریگان چندان شاهد رشد اقتصادی نبود ولی بیل کلینتون هم با این شعار به قدرت رسید و حتی آن را بشدت گسترش هم داد. دوران ریاست جمهوری کلینتون گرچه تنها با زن بارگی و ارتباطات نامشروع وی بیاد مانده است اما در عمل شاهد بیشترین قوانین در جهت بازگذاشتن دست بانکها و موسسات مالی بود. ظهور تکنولوژی های دیجیتال و بویژه گسترش اینترنت و کمپانیهای چند ملیتی در بازار فراورده های دیجیتال الکترونیک و افزایش سرسام آور قیمت سهام این شرکتها باعث رشد اقتصادی حباب گونه ای شد که طرفداران و منفعت جویان بسیاری از طبقات میانه داشت. بیل کلینتون دنباله رو جرج بوش پدر در تنظیم قرارداد قاره ای تجارت در آمریکای شمالی (نفتا) و امضاء کننده آن با کانادا و مکزیک بود. این قرار مبنای قرارداد های بیشتری با اقسا نقاط دیگر گیتی بود و راه را برای انتقال کارخانه ها و کارگاه های بزرگ تولیدی آمریکایی و در یک کلام انتقال کار به خاور دور و امریکای مرکزی گشود. در سالهای دهه ۹۰ میلادی صنایع سنگین و اتومبیل سازان امریکایی بطور کامل مقهور صنایع اروپایی و ژاپن شده بودند و تنها شاهرگ اقتصادی امریکا در دست صنایع نظامی و الکترونیک باقی مانده بود. از نظر سیاسی دوران کلینتون شاهد شروع تحریم های گسترده علیه ایران و باز کردن نفوذ کشورهای عربی در واشینگتن بود. قرارداد صلح اسرائیل و فلسطین درزمان او امضا شد و درعوض قانونی را هم تصویب کرد که به دولت اجازه میداد بدلایل امنیتی هرکسی را بدون ارائه دلیل ودریافت حکم از دادگاه به مدت نامحدود بازداشت و زندانی کند.
هشت سال بعد از کلینتون را نو محافظه کاران بر کاخ سفید حکومت کردند. حکایت دوران بوش را همه بیاد دارند و آثار مخرب آن در منطقه ما تا سالها از رخسار زمین پاک نخواهد شد. از نظر اقتصادی اما آمریکا در منافع ناشی از صنایع نفتی و نظامی غوطه ور بود. اگر ریگان آمریکا را از سیستم ملی تامین اجتماعی تهی کرد و کلینتون آمریکا را از امنیت کاری تخلیه نمود، دوران جرج بوش آمریکا را بیش از پیش از ارزش های مدنی و تضمین قانون اساسی بر ازادی شهروندان از کنترل مخابرات و وسایل ارتباطی و بازداشت های بدون حکم دادگاه هم رها ساخت.
سالهای پایانی ریاست بوش با نارضایتی عمومی از جنگ های پی در پی، سقوط بازارهای مالی و آغاز دوره بحران اقتصادی و شروع بیکاری های طولانی همراه بود. دو دوره ٨ ساله نئولیبرالی و نو محافظه کاری آمریکا را به زانودر آورده بود و سیستم سیاسی موجود به پدیده نوی اباما چشم امید بست جوان کم تجربه ای که حداقل امیدها را بر می انگیخت، جوان سیاه پوستی که مثل هیچکس نبود.

بحران اقتصادی و آغاز پایان

در عمل اما اباما دنباله رو سیاست های اقتصادی کلینتون، شاید با احتیاط بیشتر بود. البته رکود اقتصادی که او از بوش به ارث برد در کُندی بهبود شرایط بی اثر نبود ولی واقعیت کتمان ناپذیر ان بود که اباما با ادامه مذاکره برای قراردادهای چند جانبه اقتصادی بازهم به انتقال کار به خارج و ادامه روند گلوبالیزاسیون متعهد ماند و بدیلی برای اقتصاد نئولیبرالی ارائه نداد. جای تعجب هم نداشت در پایان روز او فقط میتوانست ادعا کند بازیگر بهتریست و گرنه یک نماینده مورد حمایت حزب دموکرات باید هم که دنباله رو سیاست های حزب میبود آنهم حزبی که از ایده ال های سنتی و بنیادی خود ۲٨ سال بود که فاصله گرفته بود.
اگر دوران کلینتون با انتقال سرمایه و کار در صنایع بزرگ همراه بود و فقط سود سرمایه به امریکا برمیگشت و اثار ان در زندگی کارکنان امریکایی دیده میشد، و اگر دوران جورج بوش از خروج خط تولید محصولات الکترونیکی به خارج آمریکا نشان داشت ولی مغز متفکر این صنایع و طراحی ها و تحقیقات تکنولوژی در آمریکا باقی مانده بود، دوران اباما با انتقال بخش های تحقیقی و طراحی های صنعت الکترونیک و حتی بخش های خدماتی وابسته مانند حمایت های فنی به کشورهای اسیایی درعمل باعث شد که با تمام رشد بازار سهام، استانداردهای زندگی باز هم سقوط کند و بیکاری گریبانگیر درصد بیشتری از مردم شود. واقعیت ان بود که علیرغم امارهایی که کاهش بیکاری را نشان میداند اما در واقع کارگران فصلی و روزمزد و یا متخصصین با قراردادهای موقت را بجای کارمندان ثابت بشمار میاوردند که از هیچ منافع تضمین شده کاری مانند مرخصی، بیمه درمانی و تامین اجتماعی بهره نمیبرند.
اباما در سیاست های مدنی هم نمونه با احتیاط بوش بود، در جهت ترمیم صدمات وارده به آزادی های مدنی و عدم کنترل مکاتبات الکترونیکی اقدامی نکرد و حتی ان مکانیزم ها را با ادعای مبارزه با تروریسم (که خطر بالفعل هم بود) گسترش داد، در ارتباط با کسانی که به افشاگری از همین اقدامات خلاف قانون اساسی و ازادی های مدنی دست زده بودند هم او سختگیری های بیشتری کرد. نمونه آشکار این روند تعقیب و در نهایت زندان برای چلسی منینگ، اجبار به پناهنگی ادوارد اسنودن در روسیه و جولیان آسانژ در سفارت اکوادر در لندن بود.

ناتوانی سیستم و نقطه پایان

آنچه در دهه های اخیر شاهد آن بوده ایم و ناتوانی سیستم های سیاسی و اقتصادی موجود در حل معضلات اجتماعی را بیش از پیش نشان میدهد این واقعیت است که تحولات اقتصاد و بازار جهانی و حرکت جهشی به سوی گلوبالیزاسیون ترکیب طبقات اجتماعی را بهم ریخته است بدون انکه بتواند نظام مدیریتی را برای تامین امنیت اقتصادی و اجتماعی شان فراهم آورد. روند سریع این تغییرات در جهان هنوز مکانیزمی را برای دفاع از ارزش های انسانی شهروندان فراهم نیاورده و بسیاری با معیار های سنتی مراتب نارضایتی خود را از آن نشان میدهند. تقریبا از سالهای آغازین ریاست جمهوری اباما و بدنبال سقوط بازارها و سیستم های مالی در آمریکا و بعد اروپا و سایر کشورهای جهان خلائی را شاهد بوده ایم که نتیجه سیاست های نومحافظه کاران و نئولیبرال های حاکم در جهان است. جنگ های طولانی و پی در پی نومحافظه کاران بیش از یک پنجم جمعیت جهان را آواره و بی خانمان ساخته است. تمام خاورمیانه و بسیاری از نقاط آفریقا شاهد مناطق بدون دولت و تحت کنترل سیستم های اتوکرات، نظامیان، جنگ سالاران، و دسته های تندرو تروریست است که امنیت را از اسیای میانه تا صحاری افریقای مرکزی تهدید میکنند. در داخل کشورهای صنعتی هم وضعیت اقتصادی ناشی از سیاست های نولیبرالی توده های ناراضی بزرگی را در برزخ بیکاری و عدم تامین اجتماعی رها ساخته است. خیل گسترده فارغ التحصیلان دانشگاه ها در یافتن کار قابل اطمینان که حداقل بیمه درمانی و تامین اجتماعی را پوشش دهد ناموفق میمانند و بسیاری از کارگرانی که بعد از بیکاری در دوران آغازین رکود اقتصادی میانه دهه اول قرن حاضر هنوز هم نتوانسته اند به کاری که حقوق و مزایای ده سال پیش انان را تامین نماید دست یابند. بخش عمده ای از این دو گروه به کارهایی روی میاورند که در واقع اینده اقتصاد جهانی را خواهد ساخت. کارهایی که بر اساس سیستم های شبکه ای راه اندازی شده و در بهترین حالت ان را باید دستمزدی نام داد. رانندگی موقتی برای اوبر، لیفت، و امثال آن، کار یدی خویشگردان که از طریق اینترنت و شبکه کارافرینان واسطه بدست میاید اما موقت و قراردادی است. در واقع سیاست های نولیبرال ها و نو محافظه کاران باعث شده است که ثمره دو سده مبارزات کارگری در تامین مزایای اجتماعی ظرف سه دهه به کل از دست برود. کار بجایی رسیده است که حتی کارکنان دولت هم دیگر مجبورند به کارهای قراردادی و بدون مزایا دست بزنند و موسسات دولتی هم با استفاده از مدل های بازار ازاد دیگر از استخدام کارمندان بطور ثابت سرباز میزنند و کار را به موسسات خدماتی واسطه منتقل مینمایند که کارمندان برکنارشده را دوباره بسر کار سابقشان میفرستند، این بار بدون مزایا.
از سوی دیگر سیل آوارگان به اروپا که از جنگ در خاورمیانه و بی ثباتی و خشکسالی در افریقا میگریزند باعث شده است که احزاب سیاسی دست راستی و فاشیست دست بالا را در برخی از پارلمان های اروپایی بدست بیاورند. اما نارضایتی های عمومی با این هجوم آغاز نشد، در اروپا دشواری های اقتصادی که ناشی از سیاست محافظه کاران و نولیبرال ها و جهانی شدن اقتصاد بود به ورشکستگی سیستم مالی کلان، بانک ها و سایر بازیگران انجامید. در پاسخ اما محافظه کاران راه حلی بجز اعمال فشار به توده ها نداشتند که برخلاف سرمایه داران به مکان وابسته بودند و جایی برای گریز نداشتند. سیاست اقتصاد ریاضتی بود که توده ها را به خیابان های جنوب سرازیر کرد. ایتالیا، اسپانیا، پرتقال و یونان محل تقابل شهروندان با دولت هایی بود که فقط نیروی کاری داشتند که حال مقهور کارگران ارزان اسیایی و امریکای لاتین شده بود.
سرنوشت محتوم اما آن بود که سرانجام مرغ ها برای خواب به لانه برگردند و چنان شود که میبینیم. در نیویورک در سالهای آغازین دهه دوم قرن حاضر و بدنبال شورش های معروف به بهار عربی، تظاهرات اشغال وال استریت هم در مرکز اقتصاد مالی آمریکا اتفاق افتاد، در جایی که میلیاردرهای جهان با مردم عادی که به نان شب محتاج بودند روبرو میشدند و در پیاده رو های منهتن شانه به شانه هم می ساییدند. اینان نه فقط خیابان گردان که انبوه جوانان تازه فارغ التحصیل دانشگاه هایی بودند که بعضا صد هزار دلار هم بدهی وام دانشجویی داشتند ولی در یافتن کار ناکام مانده بودند.
بسیار اسان بود که باعث و بانی این وضعیت را به گردن ضعیف ترین حلقه زنجیر در دفاع از خود یعنی مهاجرین بیاندازید که خودشان هم در اثر سیاست های براندازانه نومحافظه کاران و نولیبرال ها اواره شده بودند. در اروپا با پدیده هایی از نوع مبارزه راست در فرانسه، هلند و سوسیالیست ها در اسپانیا، ایتالیا، پرتقال و یونان روبرو شدیم که راه نجات را در خروج از اتحادیه اروپا میدیدند و سرانجام آتشبازی بزرگ در بِرِکزیت نمود یافت. و سرانجام نوبت به آمریکا رسید و سیل ناراضیان بیکار و بی امید که در چپ و راست حول کاندیداهای نماینده توده های ناراضی یعنی ساندرز و ترامپ بسیج شدند.

پروسه انتخاباتی

انتخابات مقدماتی در امریکا همواره با اوج کاندیداهای خارج از مرکز شروع میشود. کسانیکه در بسیج نیروهای رادیکال تر موفقیت داشته باشند در ایالت های با تمایل مشخص، چپ برای دموکرات ها و راست برای جمهوریخواهان، کسانی که از ایده ال های تندتر حمایت کنند بیشتر موفق خواهند بود.
از این رو بود که کاندیدای میلیاردر بساز و بفروش و هتل-کازینودار نیویورکی دانلد ترامپ توانست در یک پروسه طولانی و خسته کننده تمام ۱۵ رقیب دیگر خود را که همه از سیاستمداران فعلی بودند با شعارهای رادیکال و توهین های پی درپی به اقلیت های قومی از میدان بدر کند و بر پیشانی حزب جمهوریخواه بنشیند. پیشینه کاری و اخلاقی آقای ترامپ تقریبا برای همه روشن بوده است و انچه در هفته های اخیر باصطلاح افشا و در رسانه ها منتشر شده است با خط و شیوه فعالیت های چند ده ساله اقای ترامپ همخوانی دارد و بر کسی پوشیده نبوده است. رقبای حزبی او هم در دوران مبارزات انتخاباتی به این اطلاعات دسترسی داشته اند اما به طمع حمایت عمومی از طرح آن در صحنه مبارزات خودداری کرده اند. واقعیت انست که انتخاب ترامپ بعنوان نماینده حزب پاسخ منطقی توده ای است که متاسفانه نه فقط امروز که در سراسر دهه های اخیر حزب جمهوریخواه را تشکیل میداده است. کسانی که نه فقط با فساد مالی بلکه با فساد اخلاقی توانسته اند پیشتاز خیل طرفدارانشان گردند. نوعی اخلاقیات ضدمهاجر، ناسیونالیست افراطی، زن ستیز یا حداقل مردمحور، با تمایلات نژادپرستانه و معتقد به استثنائی بودن سفید پوستان برای رهبری شاخصه های بنیانی این جمع را در حال حاضر تعریف مینماید.
با آغاز دهه هشتاد میلادی و دولت ریگان که خود هنرپیشه هالیوود بود دست رسانه های جمعی و با تمایلات دست راستی به شبکه های عمومی تلویزیون و رادیو باز شد و برخلاف گذشته که وسایل ارتباطی مجبور بودند که در پخش اظهارنظرهای سیاسی از هر دو طرف بحث دعوت کنند، تغییر قوانین باعث شد که ده ها شبکه رادیو تلویزیونی فقط به انتشار اخبار و نظرات دست راستی و محافظه کاران بپردازند. این شبکه ها در ساخت گفتمان عمومی توانسته اند ایده آل های خود را بصورت اخلاق برتر به خورد جامعه بدهند و آقای ترامپ هم یکی از همین قهرمانان ساخته و پرداخته چنین سیستمی است، که بروایت دانلد رامزفلد در حال ساخت واقعیت مطلوب خود است. اگر زمانی دیدگاه های مخالف در تعریف حقیقت بزعم خود مجاز بودند اکنون واقعیت را هم خودشان میسازند.
در سوی دیگر مبارزات انتخاباتی سال جاری دموکرات ها برای اولین بار در تاریخ سیاسی آمریکا کاندیدایی داشتند که رسما خود را دموکرات سوسیالیست مینامید. این شور و شوق ایده الی حول سناتور برنی ساندرز شکل گرفت. با وجود حمایت یکپارچه دستگاه اداری حزب دموکرات و دبیر اول آن خانم واسرمن شولتز از خانم کلینتون بدیهی بود که ساندرز در مسابقه خیلی سختی قرار گرفته است و حزب هم از هیچکاری برای شکست کاندیدای خود کوتاه نیامد. گرچه سناتور ساندرز در کمال صداقت به مبارزه خود برای نمایندگی حزب پایان داد اما طرفداران او و بویژه جوانان و فعالین چپ حزب بطور کامل نه او را فراموش کردند و نه به جبهه کلینتون پیوستند.

چرا کاندیداها در جلب ارای بدنه حزبی خود هم ناموفق بوده اند؟

درباره دموکرات ها دلایل این مقاومت در چندین وجه قابل درک است: اول انکه خانم کلینتون در وجه اقتصادی دنباله رو سیاست های نئولیبرالی شوهرش و بعد هم اباماست که در واقع بوجود اورنده وضعیت موجود است و بالطبع از او نمیتوان انتظار تغییر داشت. امیدهایی که با ساندرز به جامعه تزریق شده بود که میتوان به نوعی برابری در توزیع امکانات، از جمله اموزش عالی رایگان و بیمه درمانی همگانی، در این جامعه دست یافت در برنامه کلینتون دیگر ارزویی بیش نخواهد بود.
دوم انکه ساختار درونی حزب دموکرات برای رهبران حزبی و قدرتمداران حزب امکانات ویژه ای را جاسازی کرده است که بدنه عادی حزب از آن منتفع نیستند. این جمع نزدیک به هفتصد رای در انتخاب کاندیدای حزب دارد که برایش در انتخابات مقدماتی و درونی حزب رای گیری نمی شود. در دوره اخیر این سوپر اراء تماما به خانم کلینتون اختصاص داشت و از همان آغاز قطعی بود که او بعنوان کاندیدای بدنه اداری حزب برنده نهایی خواهد بود.
سوم انکه خانم کلینتون مانند بسیاری از متاخران خود یعنی زنان رسیده به رهبری مانند مارگارت تاچر در انگلیس و گلدا مایر در اسرائیل، و ایندیرا گاندی در هند خودرا در مقطعی خواهد یافت که باید با نشان دادن قدرت نظامی ثابت کند که بدلیل زن بودن دارای ضعف نیست. بنابراین در سیاست خارجی و میدان امنیت استراتژیک کلینتون به احتمال قریب به یقین تندروتر از اباما خواهد بود.
چهارم انکه امروزه براساس ایمیل هایی که از دفتر مرکزی حزب دموکرات و نزدیکان خانم کلینتون منتشر شده است میتوان نتیجه گرفت که دستگاه رهبری حزب با نوعی بیعدالتی و حمایت جانبدارانه از خانم کلینتون وی را به نمایندگی حزب برگزیده است و از همین رو سوالات بسیاری درباره بیطرفی ساختار حزبی بی جواب مانده است.
و اما در جناح جمهوریخواهان ناظر بسیاری اعتراضات هستیم که در مواردی بسیار هم جدی بوده است و از انجمله موارد ذیل قابل توجه هستند:
یکم اینکه ایده ال های اخلاقی جمهوریخواهان که با ارزش های خانواده خود را تعریف مینمایند با ولنگاری های جنسی آقای ترامپ در تضاد است. برخی از نمایندگان فکری جمهوریخواهان به این دلیل از آغاز در حمایت از ترامپ دچار تردید بوده اند و با وجود افشاگری های جدید خود را بیشتر محق میبینند که از این حمایت سرباز بزنند. برخورد های وی همچنین بسیاری از زنان را از کاندیدای حزب دور کرده است.
دوم مساله سیاست خارجی و مواضع نرم اقای ترامپ نسبت به روسیه و استفاده از سلاح اتمی در آینده باعث نگرانی جمهوریخواهان متعهد به برتری نظامی امریکاست.
سوم انکه در سالهای پایانی دولت بوش و اوایل اباما جناح بندی جدیدی در حزب جمهوریخواه بوجود امده است که به جناح دست راستی حزب چای معروف شده است. این جناح شورشی در درون حزب از نمایندگانی حمایت میکند که با بدنه سنتی حزب در تضاد است و اکنون حزب را با خطر انشقاق و نوعی انشعاب روبرو ساخته است. ترامپ بیشتر طرفدارانش را از این جناح ضد ساختار حزبی میگیرد و بدنه اداری حزب هم بالطبع سعی در فاصله گرفتن با او دارند.
وچهارم آنکه حزب جمهوریخواه در نظرخواهی هایی که بعد از شکست های انتخاباتی ۲۰۰٨ و ۲۰۱۲ انجام داده بود به این تحلیل رسیده بود که نمیتواند به سیاست دفع اقلیت های نژادی، جنسی، قومی و مذهبی ادامه دهد و انتظار داشته باشد در انتخابات عمومی پیروز شود. بخشی از حزب که به این اعتقاد رسیده و به آن هم عمل میکنند بالطبع کاندیداتوری آقای ترامپ را کاملا بر ضد ان هدف میبینند و نمیخواهند در این شکست سهمی را بدوش بگیرند.

پیشداوری انتخابات

بر اساس امار گالوپ از جمعیت رای دهنده در آمریکا در سال ۲۰۱٣، سهم دموکرات ها به ٣۱%، و جمهوریخواهان به ۲۵% کاهش یافته است و بر این اساس ۴۲% مردم هم خود را مستقل معرفی میکنند. بنابراین در جمع رای دهندگان تعداد بیشتری مستقل از هر دو حزب هستند که میتوانند سرنوشت انتخابات را رقم بزنند.
نظر سنجی های یکی دوروز اخیر و بویژه بعد از گشایش مجدد پرونده ایمیل های خانم کلینتون حاکی است که این دو کاندیدا عملا شانه به شانه هستند و کلینتون علیرغم برتری دو رقمی اغاز هفته گذشته اکنون در یک رایگیری چهار طرفه فقط یک یا دو درصد از ترامپ جلوست، ۴۶% برای کلینتون دربرابر ۴۵% برای ترامپ ۴% لیبرترین جانسون و ۲% جیل استین از حزب سبزها. در این میان اما ۶۰% رای دهندگان احتمالی معتقدند که کلینتون برنده خواهد شد.
نکته با اهمیت دیگر در این انتخابات احتمال دست بدست شدن کنترل مجلس سنا در صورت حضور پررنگ دموکرات هاست. اتفاقی که در سال ۲۰۰٨ و انتخاب پرزیدنت اباما افتاد و هر دو مجلس در انسال در کنترل دموکرات ها درآمد.
سایت ۵٣٨ که معدل سایر نظرسنجی ها را به شیوه تحقیقات اماری نشان میدهد در آخرین نتایج کلینتون را در ۴۹.۴% و ترامپ را در ۴۲.۲% نشان میدهد و احتمال برنده شدن کلینتون را در ۷۹% و ترامپ را در ۲۱% پیش بینی مینماید. البته باید توجه داشت که تعیین رئیس جمهور در آمریکا نه بر اساس تعداد آرای در سراسر کشور بلکه بر اساس تعداد سهمیه های هر ایالت (الکترال کالج) است که دقیقا مطابق با نسبت جمعیت نیست و در اکثر ایالات برنده کل اراء آن ایالت را خواهد برد و نه به نسبت جمعیت دموکرات و جمهوریخواه ایالت. به همین دلیل است که شانس خانم کلینتون بر اساس احتمال بردن تعداد الکترال کالج در ایالت های پرجمعیت بیشتر از نسبت نظر سنجی های عمومی است.
بنابراین با وجودیکه نظرسنجی‌ها حکایت از آن دارند که خانم کلینتون هنوز هم می‌تواند ترامپ را شکست دهد؛ اما نباید به نتایج نظرسنجی‌ها بیش از انچه هست یعنی یک پیش بینی اعتماد کرد. هرچه باشد، تا پیش از برگزاری همه‌پرسی برکزیت در ماه ژوئن نیز بسیاری از ناظران بر این باور بودند که پیروزی کمپین مخالفان حتمی است. همین یک ماه پیش رأی‌دهندگان کلمبیایی هم توافق‌نامه صلحی را رد کردند که انتظار می‌رفت با رأی قاطع مردم حمایت شود. تمام اینها را ازین رو باید در نظر داشت که بدانیم اگرچه پیروزی کلینتون محتمل است؛ اما به‌هیچ‌عنوان قطعی نیست.
دلیل عمده آن هم اینست که خانم کلینتون نسبت بدوره اباما ۲۰۰٨ از ایجاد شور و هیجان دربین رای دهندگان ناتوان بوده است. انتخابات هفته اینده در واقع رای سلبی است و نه ایجابی، کسانی که رنج رای دادن را بدوش خواهند کشید بیش از هر چیز بخاطر دفع طرف مقابل است که به حوزه ها خواهئد رفت نه برای حمایت از یک ایده و نظر مشخص و جذاب. این شرایط البته برای بسیاری جنبه حیاتی خواهد داشت برای زنانیکه سرانجام و برای اولین بار شاهد تاجگذاری یک همجنس خود در کاخ سفید خواهند بود این پیروزی معنای ویژه ای خواهد داشت. و برای سیاهپوستان، مسلمانان و اقلیت های قومیِ لاتین تبار چنین پیروزی به معنای شکست نژادپرستی و تبعیض آشکار و ساختاری خواهد بود.

امیدها و آرزوها برای آینده

همانطور که در آمار گالوپ در بالا گفته شد ۴۲% رای دهندگان آمریکایی خود را مستقل از دو حزب معرفی میکنند. گرچه این امار از گذشته و بویژه سال انتخاب اباما ۲۰۰٨ بیشتر شده است. مهمترین نتیجه ای که باید درنظر داشت انست که تعداد کثیری از مردم هیچ یک از دو حزب را نماینده اعتقادات و تمایلات خود نمی یابند. این واقعیت در درون سیستم دو حزبی ایالات متحده جاسازی شده است و تازمانیکه از درون تخریب نشود امیدی به تمایل بیشتر مردم به سیاست وجود ندارد.
انتخابات فعلی این امکان را بوجود اورده است که در هر دو جناح شکاف های موجود به نوعی انشقاق دامن بزند که در مجموع به نفع کل جلمعه و اینده سیاسی ایالات متحده تمام شود. سیستم سیاسی با همین دو دیدگاه مرسوم غربی محافظه کار و لیبرال نیازمند انست که در درون خود این صفوف را مشخص نماید. مانند اروپا باید شاهد ظهور احزاب دست راستی، ناسیونالیست باشیم که بارشان را از جمع محافظه کاران سنتی جدا کنند و در میان چپ ها هم باید لیبرال های سنتی دور پرچم خود و سوسیال دموکرات ها هم حول محور خویش تمرکز یابند.
این امید به باور من برای اولین بار بوجود آمده است تا حزب جمهوریخواه اگر با شکست بزرگ ترامپ روبرو شود با وجود اختلافات گسترده ای که در هفته های اخیر بین دوشاخه آن شاهد بوده ایم به این نتیجه برسد که دیگر جای تعمل نیست و باید راهش را از جناح راست جدا سازد. و یا جناح تند رو بخواهد گناه شکست را بگردن بدنه سنتی حزب و عدم حمایت از ترامپ بگذارد و انشعاب کند.
در هرحال چه با پیروزی و یا حتی شکست کلینتون میتوان امید داشت که جناح چپ حزب دموکرات هم متعاقبا شکایات خود را از بی عدالتی بدنه سنتی حزب نسبت به ساندرز بروی میز بریزد و خواستار ان شود که در بدنه اداری حزب اهرم های مهمتری را بدست بگیرد. چنین سناریویی در صورت شکست کلینتون هم محتمل است که بدین صورت مطرح شود که اگر حزب به ساندرز خیانت نکرده بود به طور قطع ساندرز شانس بسیار بیشتری در شکست ترامپ داشت و الان یک دموکرات در کاخ سفید سکونت داشت. 
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۱۰ آبان ۱٣۹۵ -  ٣۱ اکتبر ۲۰۱۶


هیچ نظری موجود نیست: