صدای امریکا

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۱, جمعه

چکامه ی پناهجویان 

 جز این که، بی همه هر چیز خود، فرار کند، 
برای این که نمیرد، بگو چه کار کند؟ 
میان جان و جهان اش گزینش ار باید، 
طبیعی است که جانِ خود اختیار کند. 
نه آب و خاک، که پیوندِ اوست با مردُم، 
که هر که را به هر آن جای ماندگار کند: 
به ویژه یار، کز او می شود بهشت دیار؛ 
وَ مرگِ بی گَهِ او دوزخ از دیار کند. 
چرا کسی به چنین دوزخی بماند باز: 
اگر قرار نباشد که انتحار کند؟! 
قرار چون بتواند گرفت در جایی، 
که هر چه هست در آنجاش بی قرار کند؟ 
چه گونه کودکِ خود را بدارد از آن دور: 
که بُمب بانگِ خطر بعد از انفجار کند! 
کسی ز شرق به جنگ است با کسی در غرب: 
ولی به خانه ی او از چه کارزار کند؟! 
چه کرده است که این کارزارِ ویرانگر، 
در این میانه، بُوَد کارِ او که زار کند؟! 
چه جنگی است که با دشمنانِ مردمِ اوست، 
ولی ز مردمِ او بیش تار و مار کند؟! 
به هر دو دشمنِ جنگی پناهجوی شود: 
چو دید بیهُده از دورها هوار کند. 
که جانِ او به ستوه آمده ست از جنگی 
که باد را عفن و آب ناگوار کند. 
چه گونه جنگی؟ جنگی دراز و دوزخ ساز: 
که شهر خاک کند، خاکِ آن غبار کند؛ 
وز آن غبار یکی ابر بر کند به فلک، 
که مهر و مَه، به شبانروز، هر دو، تار کند. 
و خوشه خوشه بریزد از آسمان ها بُمب: 
و هر یکی ش صد و هر صدی هزار کند؛ 
به هر یکی ش به خاک افکند هزار جوان: 
هزار مادر را زار و داغدار کند؛ 
هر انفجار دوصد خانه را کند ویران: 
محله شان گذرستانِ مور و مار کند. 
غریوِ مادر مسکین صداش گُم دارد: 
چو داغدیده پدر ناله های زار کند، 
اسد، در آتش آزش، بسوخت سوریه: 
به بُمب ها که جهانی بر او نثار کند. 
جُز این که لشگرِ او توپ و تانک هم دارد، 
کجاست فرق که با لشگرِ تتار کند؟ 
بگو به جمعِ بزرگ آدمی کُشان پیوست: 
بگو سزاست که خود بر خود افتخار کند! 
اسد، به دیده ی من، کرکسی ست جوع سرشت: 
که جوجگانِ خود از آشیان شکار کند. 
طبیعی است، چو ماندن بُوَد شعارِ پدر، 
که، از پس اش، پسرِ او همین شعار کند. 
طبیعی است که میراثِ آزمون او را 
ز نابکار پدر بیش نابکار کند. 
و باز نیز طبیعی ست تا پسر خواهد 
مقامِ خود ز پدر بیش ماندگار کند. 
ولی چه گونه یکی پاره سنگِ پرتابی 
به روی صیقلِ یخ، پای استوار کند؟ 
روانگی ش بَرَد پیش تا دمی که ش آب 
فرو ببلعد و در لوش* پایدار کند. 
و آن ته، آن تهِ تاریک و – همچو مرگ – تهی، 
خود از هموست که سنگی ش بر مزار کند. 
به حیرت ام که وَرا چون کمر نمی شکند 
ز کوهِ کُشته که بر دوش خویش بار کند! 
وَ شیخ را بنگر! ابلهی که خواهد باز 
بر اسبِ توسنِ قدرت وَرا سوار کند! 
وَ روس و آن دگران بین! که پُشتبانِ وی اند: 
در این خیال که او باد را مهار کند! 
کجا، چه دین، چه جدایی ش از حکومت را 
کسی به زور تواند که برقرار کند؟ 
نهالِ نازکِ هر آرزو بخشکد از او 
که خونِ مردُم را بر وی آبیار کند. 
جهان اگر که به دنبالِ آشتی ست، چرا 
به نوعِ شیخ و اسد خویش را دچار کند؟! 
به خون کسی ننوشته ست صلحنامه: مگر 
یکی از این دو چنین خطی اختیار کند. 
برای صلح بجنگند روس و آمریکا: 
خموش گر که بخواهد شرر شرار کند! 
چه کس حقیقت را با دروغِ رسوایی 
تواند، از نظر مردُم، استتار کند؟! 
که دود بر سرِ آتش نمی شود سرپوش: 
وَ، بل، که بودنِ آن را خود آشکار کند. 
به کودکی بنگر زخمگین و زار و نزار 
که جوع دم به دم اش بیشتر نزار کند. 
خدا که نیست! کجایی، بشر! که دیدنِ او 
از آنچه ها که شده ستی ت شرمسار کند. 
سزد، چنین که تویی، تا که هر دد و دامی 
تفو به بودن و تاریخ ات و تبار کند. 

* لجن 
اسماعیل خویی
یازدهم آبان ۹۵، 
بیدرکُجای لندن 


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۲۰ آبان ۱٣۹۵ -  ۱۰ نوامبر ۲۰۱۶                  

هیچ نظری موجود نیست: