صدای امریکا

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۰, چهارشنبه

سرمایه قدرتی بیگانه شده با جامعه
دکتر کمال اطهاری - حمید اصفی

• در عین حال که سرمایه داری نولیبرال (همچون اسلاف به اصطلاح لیبرالش) از هیچ فرصتی برای قلع و قمع و استثمار و بهره گیری از مبادله نابرابر در مقابل طبقه کارگر و اقشار دیگر و حتا بورژوازی ملی کشورهای پیرامونی غفلت نمی کند، طبقه کارگر و بخصوص نظریه پردازان و فعالان آن نباید اشتباهاتی را که در مقابل فاشیسم یا انزواجویی اقتصادی کشورهای پیرامونی مرتکب شدند را دوباره تکرار کنند ...

   «سرمایه قدرتی بیگانه، مستقل و اجتماعی شده است که به منزله ی یک کالا، کالایی که منشاء قدرت سرمایه دار است، در مقابل جامعه قرار می گیرد. تضاد بین قدرت اجتماعی عمومی که هیات تکوین یافته سرمایه است، و اعمال قدرت فرد فرد سرمایه داران بر شرایط تولید اجتماعی، پیوسته (به صورت) ناهنجارتری پیش می رود. این مناسبات فقط با تکوین و تبدیل این شرایط تولید، به شرایط تولید عمومی، اشتراکی و اجتماعی از بین می-رود. (۱)»

آیا پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در چارچوب اجبار به انتظام بخشی ادواری سرمایه داری قابل تفسیر است؟ یا فقط یک جابجایی مرسوم بین حزبی است؟ و یا «بازگشت ارتجاع» به سرمایه داری برای مقابله با خیزش دموکراتیک و سوسیالیستی؟
آن چه روشن است پس از بحران جهانی سال ۲۰۰٨ هنوز سرمایه داری شیوه ی انتظام بخش (mode of regulation) مورد اجماع را نیافته است. اینک مشخص شده که «تغییر» به شیوه اوباما و ساندرز، یا بازگشت به دولت رفاه و سوسیال دموکراسی به گونه پساکینزی (post-Keynesian)، مقبول جناح های معینی از سرمایه داری و اقشار معینی از مردم نیست یا حداقل به نظرشان به منافع «آنی» آنها پاسخ نمی گوید. قبل از پیروزی ترامپ (که اکنون به چالش کشیده شده)، چند سال پیش راست افراطی در اتریش و فرانسه تا آستانه پیروزی جلو آمده بودند و اکنون نیز از آن دور نیستند، و چند ماه پیش موضوع رفراندوم موفق (اما با اکثریت اندک) جدایی انگستان از اروپا (برگزیت) و نحست وزیری ترزا می صورت گرفت، در حالی که مردم اسکاتلند با قاطعیت به ماندن در اتحادیه اروپا رای دادند؛ در برزیل جبهه راست با تمهیدات بسیار کوشیده به قدرت ٣۰ ساله ی ابتدا چپ میانه و بعد چپ دموکراتیک پایان دهد؛ اما از سوی دیگر در یونان و اسپانیا جبهه چپ و در کانادا حزب لیبرال به قدرت رسیدند و شخصیت هایی چون کوربین و ساندرز در انگلستان و آمریکا جایگاه یافته اند و... به راستی در جهان سرمایه-داری جهانی شده چه خبر است؟ این آشفتگی ها که تراژدی های ضدبشری چون داعش آن را همراهی می کند خبر از چه می دهد؟ به هرصورت با وجود چنین وضعیتی، سرمایه داری را در حال فروپاشی دانستن همان قدر ساده انگاری است که جهان را تحت راهبری (هژمونی) نولیبرالیسم برقرار انگاشتن... در این میان ما جهان را در آستانه یا درگاه تحولی ژرف و گسترده می دانیم.
پیش از این در مقالات جهانی شدن: «ناگزیری انقلاب پیاپی در تولید (۲)» و «جهان در بحران: بحران قانونمند (٣)» به موضوعات مهم جهانی شدن و علل بحران جهانی پرداخته بودیم. در آنها گفته بودیم : هرگاه سازوکار یا چرخه ی انباشت سرمایه (تولید یا کسب ارزش اضافی، تحقق ارزش اضافی یا فروش کالا، و انباشت یا بازتولید گسترده) دچار آسیب، نارسایی و ناکارآمدی بنیانی و فراگیر شود، نظام سرمایه‌داری دچار بحران جهانی می‌گردد. به‌طور معمول ناکارآمدی‌های مقطعی در نظام سرمایه‌داری به نوسانات کوتاه و میان‌مدت اقتصادی می‌انجامد، که به‌طور معمول نیز در چارچوب همان سرمشق‌ اقتصادیِ رایج در آن مقطع قابل رفع‌اند. اما بحران‌های فراگیر هنگامی بروز می‌کنند که به دلایل مختلف این سرمشق‌ها، توانایی خود را برای انتظام‌بخشی به تولید و بازتولید گسترده از دست داده باشند. این امر در بلند مدت و به صورت ناگزیر در ادوار موسوم به کندراتیف (Kondratieff) تکرار می گردد.

می دانیم که سرمایه داری از بحران جهانی دهه ۱۹٣۰ با شیوه انتظام کینری بیرون آمد. برون رفت از بحران دهه ۱۹۷۰ نیز با شیوه انتظام موسوم به نولیبرالی بود. اما از سال ۲۰۰۷ آمریکا وارد بحرانی شد که به سرعت جهانی گشت. در این‌باره یکی از واضعان نظریه انتظام به نام روبرت بویر (Boyer) در مقالات خود در سال‌های ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ هشدار داده بود. او استدلال نمود: اقتصادی مالی سروَر (finance-led) نمی‌تواند گزینه‌ای شایسته برای رژیم انباشت «فوردی» (دولت رفاه) باشد. تشویق خانوارهای آمریکایی به مالکیت مسکن از طریق وام‌های سهل و ارزان، در حالی که دولت رفاه فوردی یا نهاد مصرف انبوه منحل شده و نیز نیروی کار در اثر مقررات‌زدایی و رواج پیمانکاری به نوسانات بازار سپرده شده است، موجب بی‌ثباتی در این بخش می‌گردد. این در حالی است که نه‌تنها بازارهای مالی آمریکا، بلکه بازارهای مالی جهان نیز به شدت حول بخش مسکن آمریکا (که کالایی محلی است) متورم گشته‌اند.
به همین ترتیب سرمشق نولیبرالی نیز پس از گذشت حدود ٣۰ سال از بحران دهه ۱۹۷۰ کارایی خود را از دست داد. در این باره در مقاله پیشین و در مقاله «آزادی در اقتصاد (۴)» گفته شده بود: در کشورهای مرکزی در پی برپایی دولت رفاه و در نتیجه اجبار و اکتفا به کسب ارزش اضافی نسبی، گرایش نزولی نرخ سود در کشورهای مرکزی شدت گرفت و این یکی از دلایل مهم جهانی شدن سرمایه بود. ازین رو، علاوه بر ضرورت ناشی از تولید و باز تولید گسترده سرمایه، این اجبار به وجود آمد که سرمایه برای تولید کالاهای صنعتی به دنبال نیروی کار ارزان (کسب ارزش اضافی مطلق) به کشورهای پیرامونی برود و بسیاری از این کشورهای پیرامونی تازه صنعتی شده که در دهه ۱۹۷۰ واردکننده صرفِ کالاهای صنعتی بودند، در اواخر دهه ۱۹۹۰ در زمره صادرکنندگان برتر جهان درآمدند و بسیاری از کشورها مرکزی را از جایگاه خود پایین کشیدند. این خروج سرمایه صنعتی، به تدریج بخش مولد (صنعت) را در کشورهای مرکزی تضعیف کرد و به جبران آن و برای گردش افتصادی داخلی، بخش‌های نامولدِ مالی و مستغلات به مدد مقررات‌زدایی شروع به رشد حبابی کردند که برآنها صنایع و هزینه های نظامی را هم باید افزود. این پدیده به منزله فراهم شدن تدریجی شرطِ عدم تناسب بین بخش‌های اقتصادی برای شروع بحران اقتصادی بود که ورشکستگی‌های شرکت‌های مستغلات و موسسات مالی و بانک‌های وابسته در آمریکا و انگلستان در اواخر دهه ۱۹٨۰ نشانه‌های آن را آشکار کرد. اما در آن زمان این عدم تناسب هنوز شدید نشده بود و هنوز کل اقتصاد چنان به بخش‌های نامولد وابسته نگشته بود که به لرزه بیفتد. در نتیجه اقتصاد کشورهای مرکزی چون نوسانی معمول در اقتصاد سرمایه‌داری از آن گذشت. به‌خصوص که هنوز آثار خروج سرمایه صنعتی که تازه شدت گرفته بود، و نیز اثر شکستن دولت رفاه بر نیروی کار، آشکار نشده بود تا عامل کم‌مصرفی یا کمبود تقاضای کل بر عدم تناسب افزوده شود. اما بورژوازی کشورهای مرکزی بدون عبرت گرفتن از این هشدار، در دهه ۱۹۹۰ نیز هم چنان به راه خود ادامه داد. البته در دوره کلینتون احیاء صنعت در آمریکا در دستور کار قرار گرفت و توقفی به فرآیند پیش‌گفته داد، اما در دوره بوش با روی کار آمدن نومحافظه‌کاران، بار دیگر کسب بیشترین ارزش اضافی و سود از خارج در دستور کار قرار گرفت، و نیز بر آن هزینه های سنگین دخالت نظامی برای حفظ تک رهبری آمریکا افزوده گشت. در واقع بورژوازی [ایالات متحده آمریکا] دیگر اجتماعی بودن رابطه،‌ یا پیوند اجتماعیش را با جامعه‌ای که به آن تعلق داشت نفی کرد و آمریکایی بودن تنها به این دردش می‌خورد که برای حفظ هژمونی جهانی‌اش هم چون یک امپراتور، از سربازان آمریکایی استفاده کند.
این بیگانه شدن سرمایه با جامعه، یا نفی سرمایه به مثابه یک رابطه اجتماعی، واکنش جامعه آمریکا را به دنبال داشت که از زمره جلوه های آن قبول «تغییر» اوبامایی و جنبش وال استریت بود. البته جناح هایی معین از سرمایه داری نیز ضرورت تغییر در منش خود را باور داشته اند. اعطای جایزه نوبل اقتصاد سال ۲۰۱۴ به ژان تیرول فرانسوی که تخصصش در سازماندهی صنعتی بود نشانه ای از این باور است. وی جایزه نوبل خود را به دلیل ارائه راه حل علمی و عملی برای مهار اسب سرکش سرمایه انحصاری و بانک ها با سیاست گذاری رقابتی و وضع مقررات (در مقابل مقررات زدایی نولیبرالی) دریافت نمود. وی به رغم عدم تعلق به جناح چپ اروپا، سرمشق اداره اقتصاد مدرن را شیوه انتظام کشورهای شمال اروپا می داند و بطور مثال پس از دریافت جایزه نوبل در پاسخ یورونیوز می گوید: دولت مدرن، دولتی است که همزمان کمتر مداخله گر اما قوی است. یعنی دولتی با اندازه بزرگ نیست اما قوی است و قادر به اجرای قواعد رقابت، توزیع مجدد ثروت از طریق مالیات و مانع انحصار است. دولت مدرن، دولتی است که در برابر لابی ها مقاومت می کند و قادر به انجام اصلاحات است. در اینجا لازم به گفتن است که بانک جهانی در آخرین رتبه بندی براساس سنجه اقتصاد دانش (KEI= Knowledge Economy Index) در سال ۲۰۱۲ اعلان می نماید که رتبه اقتصاد دانش ایالت متحده آمریکا از نخست در سال ۱۹۹۵ به چهارم در سال ۲۰۰۰ و دوازدهم در سال ۲۰۱۲ کاهش یافته است. تنزلی که می تواند نشان دهد در دوران پساصنعتی یا اقتصاد دانش پایه، چرا این کشور دچار بحران اقتصادی شده است. در حالی که کشورهای اسکاندیناوی در همین دوره به صدر صعود کرده اند. اینها پندهایی است حداقلی که ساده انگاران نولیبرال وطنی نیز باید آویزه گوش کنند، که البته به آنها و بورژوازی فرومایه (lumpen bourgeoisie) بزرگ رانتی ما امیدی نیست، که خواسته و ناخواسته راهی را جز نابودی اقتصاد ایران نمی شناسند.
اوباما در همان سال ۲۰۰۹ که زمام امور را در دست گرفت، با دریافت جایزه صلح نوبل، برای کوشش در تقویت دیپلماسی جهانی و همبستگی بین مردم، توسط نخبگان سرمایه داری به تغییر تشویق گشت. در عرصه اقتصاد هم وی (در پی شعار فرابازارِ بیل کلینتون) کوشید شیوه پساکینزی را برای انتظام بخشی بکار گیرد. وی در رونق بخشی به اقتصاد موفقیت نسبی داشت، اما این موفقیت و اقداماتی چون بیمه بیکاری و بهداشتی برای جلب رضایت کامل به اصطلاح کارگران یقه آبی کافی نبود. بطور مثال در دوران ریاست جمهوری وی صادرات کالا و خدمات آمریکا از ۱.٨٣ تریلیون دلار در سال ۲۰۰٨ به ۲.٣۵ تریلیون دلار در سال ۲۰۱۴ رسید که ۱.۶۴ تریلیون دلار آن کالا و بقیه خدمات (دارایی های فکری، خدمات مالی و غیره) بود و در اثر آن حدود ۱.۵ میلیون شغل ایجاد گشت. اما در همین دوره واردات آن از چین بیش از ۴ برابر شد و به نزدیک ۵۰۰ میلیارد دلار رسید که به معنای از دست رفتن شغل بیشتر در بخش تولید کالا بود. به علاوه از آنجا که بیش از ۷۰ درصد صادرات آمریکا در شرکت های دانش بَر (knowledge intensive) تولید می شود، در اساس این کارگران یقه سفید بودند که از رشد صادرات بهره مند گشتند. یه عبارت دیگر، هرجند با توسعه اقتصاد دانش و جهانی شدن تخریبی خلاق (creative destruction) (به واژگان شومپیتر) در اقتصاد صورت گرفت، اما کارگران یقه آبی همچنان قربانی اصلی این تخریب یا بیگانگی سرمایه با حامعه، یا اقتصادِ جامعه زدوده بودند. به علاوه خرده بورژوازی دور ار حوزه اقتصاد دانش و بخصوص خرده بورژوازی فعال در بخش ساختمان (پیشه ور و دلال) که با مقررات زدایی و دمیدن در حباب مسکن فربه و در اثر ترکیدن حباب آن نحیف شده بود، خوشی های گذشته را آرزو می کرد. شگفت این است که در دوران جهانی شدن آن چه مارکس به عنوان یک احتمال دگرگون ساز از آن نام برده بود به وقوع پیوسته و چین سرمایه داری شده و اکنون خلاف گذشته این کارگران چینی (و برهی دیگر از کشورهای پبرامونی) هستند که کارگران آمریکایی بیکار می کنند. در نتیجه آنها نمی خواهند سربازان بیکار آمریکایی با بیمه بیکاری و بهداشت برای حقظ اشتغال کارگران چینی یا مکزیکی با سرمایه آمریکایی باشند.
با این زمینه بیایید به نقشه ایالتی رقابت انتخاباتی ترامپ و هیلاری کلینتون نظر بیندازیم. همگی می دانند پیروزی ترامپ ناشی از بردن رای الکترال در ایالات اوهایو، پنسیلوانیا، ایندیانا، میشیگان و ویسکانسین بوده است. درست ایالاتی که اوباما با شعار تغییر و بازگشت صنعت به آمریکا بر حریف جمهوری خواهش پیروز شده بود. به جز ویسکانسین (که اکنون کاندید حزب سبز خواهان بازشماری آرای آن گشته) این ایالات در کمربند زنگاری (rust belt) جای دارند. کمربند زنگاری نام خود را از به جای ماندن کارخانه های متروک و فرسوده در این ایالت ها از دوران اوج خود در دوران صنعتی گرفته است. بطور مثال شهر دیترویت، که در ایالت میشیگان جای دارد، زمانی پایتخت خودروسازی آمریکا و مرکز اقتصاد موسوم به «فوردی» (محل احداث کارخانه فورد در سال ۱٨۹۹) یا صنعتی آمریکا و چهارمین شهر بزرگ آمریکا محسوب می شد. اما از دهه ۱۹۷۰ با ظهور اقتصاد پساصنعتی، رو به تنزل گذاشت. بطوری که تنها در فاصله ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۰ بالغ بر ۲۵ درصد جمعیت خود را از دست داد و اکنون هجدهمین شهر در آمریکا است و شهری ورشکسته محسوب می شود. یعنی ترامپ درست همان جایی به پیروزی رسید که کارگران پیشین کارخانه های صنعتی و خرده بورژوازی وابسته به آنها با فقر دست و پنجه نرم می کنند، و بیمه بیکاری و بهداشت اوباما هرچند ابتدا به مذاقشان خوش آمده بود، اما کفایت نمی کرد. از سوی دیگر عمده ایالات اصلی که به کلینتون رای دادند در کمربند آقتابی (sun belt) آمریکا جای دارند، یعنی پهنه ای که پرورنده اقتصاد پساصنعتی یا دانش بوده است و با شتاب بسیار رشد کرده و برجمعیت خود می افزایند. در شرق آمریکا نیز ایالاتی چون نیویورک و ماساچوست که از مقرهای اقتصاد نوین اند خواهان کلینتون بوده اند. جالب این که ایالت ایلینویز هرچند در کمربند زنگاری جای دارد، اما یمن کلان شهر شیگاگو که با زبدگی زنگار را از خود زدوده و در اقتصاد نوین وارد گشته بود، وی را ترجیح داد.        
پس در می یابیم که ترکیبی پیچیده از تحولات ناگزیر ساختاری و زیربنایی در سرمایه داری، با رخدادهای روبنایی به پیروزی ترامپ انجامیده است. در این میان ترامپ که پیش از این لابی-گر بورژوازی مستغلات آمریکا

نقشه انتخاباتی ۲۰۱۶ آمریکا: ایالت های قرمز به ترامپ و آبی به کلینتون رای داده اند
ماخذ: سایت تحلیلی خبری عصر ایران ۲۰ آبان ۱٣۹۵

برای کاهش موفق مالیات شرکت های مستغلاتی به یک درصد (در مقابل متوسط ۱۱ درصد برای دیگر شرکت ها) بوده، و با تقلب مالیاتی میلیارد شده بود، نقش شخصیت در تاریخ خود را همچون لویی ناپلئون با مهارتی شیطانی بازی می کند. یعنی به واژگان انگلس، در زمانی که نه بورژوازی توانسته هژمونی خویش را به جامعه مدنی بقبولاند، و نه طبقه کارگر (آبی و سفید) و دیگر مزدگیران(به دلیل نداشتن برنامه ای راهبر) توان اقناع حامعه را داشته اند، شخصیتی کم مایه و بی اصول (lumpen) که به زبان منافع آنی هردو طبقه سخن می گوید و در نهایت به جناحی رانت-جو از سرمایه داری تعلق دارد به قدرت می رسد و جمهوری خواهان (محافظه کاران آمریکا) برای به خاک مالیدن پیشانی حریف هم که شده به وی تن در می دهند. آیا این رخداد تکراری تاریخی برای ما ایرانیان هم آشنا نیست؟
به نظر می رسد که اینک همچون قرن نوزدهم به واژگان مارکس، بازگشت ارتجاع به کشورهای سرمایه داری تهدیدی عینی است، و اینک این بازگشت از آمریکایی آغاز می شود که در اثر این بازگشت ارتجاع به اروپا توانست قدرتمند و ابرقدرت شود و آن را پشت سر بگذارد. باید به یاد داشته باشیم که پس از بازگشت ارتجاع به اروپا یک قرن ( حدود ۱٨۵۰-۱۹۵۰) اروپا به تب وتابی افتاد که در نهایت طبقه کارگر آن که حماسه های بزرگی چون کمون پاریس آفریده بود و به رغم موجودیت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، به دام ارتجاع و در نهایت فاشیسم افتاد و در دو جنگ جهانی درگیر شد و از یاد نبریم که برای مهار این ارتجاع سیاه و سبع در نهایت سوسیالیسم (واقعا موجود دولتی) مجبور به اتحاد با کاپیتالیسم (واقعا موجود لیبرال) گشت.
این درست است که کارگران آمریکایی در واکنش به قدرت بیگانه شده ی شرکت های چند ملیتی آمریکایی با جامعه خود عمدتا به ترامپ رای دادند، اما این رای دادن طبقه کارگر آمریکا به ترامپ را می توان به واژگان آلتوسر از زمره ی ایدئواوژی اولیه (primary) دانست. یعنی همان واکنشی که جنبش لودیت در انگستان در سال ۱٨۱۱ به انقلاب صنعتی نشان داد و یا از زمره واکنش طبقه کارگر آلمان به حصر اقتصادی آلمان پس از جنگ جهانی اول، با قبول فاشیسم، دانست که آنها را به سپاه فداکار پیشوای خود (فوهرر) هیتلر تبدیل کرد. همه این تجارب تاریخی، که باید به شعور تاریخی تبدیل گردد، نشان می دهد که به زانو درآوردن سرمایه داری حل معادله یک مجهولی نیست. نسبت دادن همه آن چه رخ داده به جهانی شدن و نولیبرالیسم همان قدر اکونومیستی و ساده سازی جبرگرایانه است، که نسبت دادن ظهور فاشیسم یا فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، تنها به لیبرالیسم و امپریالیسم.
   بسیاری از دگراندیشان تبدیل به رادیکال های نومیدی شده-اند که با نفی مطلق رخدادهای گوناگون و متنوع جهان، و تقلیل آنها به جلوه جبری و ابزاری و عینیت یافته ی روح سرمایه، از مسئولیت نظری و عملیِ تاریخ سازی شانه خالی می-کنند. برای بازنمودن این عبارت بگذارید به سخن نخستمان از مارکس بازگردیم: . تضاد بین قدرت اجتماعی عمومی که هیات تکوین یافته سرمایه است، و اعمال قدرت فرد فرد سرمایه داران بر شرایط تولید اجتماعی، پیوسته (به صورت) ناهنجارتری پیش می رود. به عیارت دیگر سرمایه با تولید و باز تولید گسترده (که قانون اصلی حاکم بر موجودیت آن است) هرچه بیشتر اجتماعی می شود و جهانی شدن و نولیبرالیسم هم (که انتظام بخش رشد نیروهای مولده در پیرامون بوده است) در نهایت راهی جز این نمی روند. اما منافع تک تک سرمایه داران به گونه ای است که به مثابه یک قانون سرمایه داری بطور ناموزون رشد می کند. یعنی در دوران پساصنعتی و جهانی شدن سرمایه در کشورهای مرکزی، یا به واژگان سمیر امین امپریالیسم نو، آن چه بطور نسبی متضمن منافع طبقه کارگر در کشورهای تازه صنعتی شده ی پیرامونی است، عمدتا به ضرر طبقه کارگر آمریکایی و اروپایی تمام می شود، در حالی که این رابطه در دوران صنعتی در کشورهای مرکزی و جلوه جهانی آن امپریالیسم، معکوس بوده است. از همین رو طبقه کارگر آمریکا (و نیز اروپا) شعار بازگشت به دولت رفاه و گرفتن مستمری را، که حتا دگراندیشان در تقابل با نولیبرالیسم ترویج و تبلیغ می کنند، برای پشتیبانی از یک حزب کافی نمی دانند. همان طور که مردم سوئیس عطای چنین لطفی را به لقای دولتشان بخشیدند. بخصوص مردم و طبقه کارگر آمریکا که، به واژگان گرامشی، در جامعه ای اقتصادی (در مقابل تعریف وی از شوروی به مثابه جامعه سیاسی) زندگی می کنند و از گرفتن کمک دولتی (آن هم از دست کلینتونی که خلاف ساندرز دوستش نداشتند) عار دارند، چون خلاف مردم اروپا آن را جزء حقوق مدنی خود تلقی نکرده و از آنِ ناتوانان و ولگردان می دانند.
سرمایه داری نه نظامی خودسامانده است و نه نظامی خودویرانگر. این نظام دستاوردهای بزرگ و رنج های بسیار برای بشریت داشته است و به قول مارکس تا سرمایه داری موفق به رشد نیروهای مولده باشد، به رغم همه مصائبش، انهدامش را به تعویق می اندازد. همچنین به تبعیت از مارکس در اول این سخن باید بگوییم: این مناسبات (سرمایه داری) فقط با تکوین وتبدیل این شرایط تولید، به شرایط تولید عمومی، اشتراکی و اجتماعی از بین می رود. اما اگر همچنان و به نفی تکراری نولیبرالیسم همچون واژه ای شیطانی بسنده نماییم و پیچیدگی-های پیش گفته را نشناسیم و (به واژگان گرامشی) برای جنگ مواضع در محاسبات خود وارد نکنیم، نمی توانیم (به واژگان مارکس) راه تکامل بشر را کم درد و رنج تر کنیم. بلکه برآن خواهیم افزود. یعنی دچار همان اشتباهات دردناک گذشته چون رویگردانی اولیه کمونیست ها از تشکیل جبهه ضدفاشیسم با لیبرال ها و حتا سوسیال دموکرات ها خواهیم گشت، که هرچند این جبهه (موسوم به جبهه خلق) درنهایت در اثر مواجهه با واقعیات و نفوذ ژرژ دیمیتریف در سال ۱۹٣۵ تشکیل شد و کمینترن اعلام نمود که فاشیسم جانشینیِ معمول یک دولت بورژوایی با دولت دیگر نیست، اما این پس از وقوع فاجعه بود. بطوری که در نهایت شوروی مجبور شد برای بیرون راندن سپاه آلمان نازی از میهن سوسیالیستی به اتحاد با امپریالیست ها تن در دهد و با تحمل بیش از ۲۲ میلیون کشته بر تهاجم فاشیسم فائق آید.
همان طور که گفته آمد بیگانگی فزاینده سرمایه با جامعه در دوران جهانی شدن با سرمشق نولیبرالی آن، جهان را در آستانه یا درگاه تحولی ژرف و گسترده یا خیزشی دموکراتیک و سوسیالیستی قرار داده است. از قضا در همین آستانه ها است که ارتجاع عزم جزم می کند که باقی بماند و گاه نیز موفق می شود راه تکامل اجتماعی را پر درد و رنج تر کند. البته ترامپ و طرفداران برگزیت با آن عقاید مرکانتلیستی خود در دوران جهانی شدن، برای بقا کار سختی را پیش رو دارند، همان طور که بقیه اروپاییان همپالکی آنها. در واقع تکرار بازگشت ارتجاع بیشتر حالت کمدی دارد. اما نمی توان دل به این خوش کرد که تراژدی تاریخی اگر تکرار شود به کمدی تبدیل می گردد. در عین حال که سرمایه داری نولیبرال (همچون اسلاف به اصطلاح لیبرالش) از هیچ فرصتی برای قلع و قمع و استثمار و بهره گیری از مبادله نابرابر در مقابل طبقه کارگر و اقشار دیگر و حتا بورژوازی ملی کشورهای پیرامونی غفلت نمی کند، طبقه کارگر و بخصوص نظریه پردازان و فعالان آن نباید اشتباهاتی را که بطور مثال در مقابل فاشیسم یا انزواجویی اقتصادی کشورهای پیرامونی مرتکب شدند را دوباره تکرار کنند و به نام سوسیالیسم (به واژگان مارکس) با اکتفا به بزرگ کردن خطر بورژوازی، تبدیل به مترسک مطلوب استبداد و ارتجاع گردند. وگرنه آن تراژدی، که نمونه کوچکی از آن داعش است، در ابعادی بنیان کن ظهور خواهد نمود. چرا که هیچ جبر اکونومیستی برای تگامل وجود ندارد و هیچ تحول اجتماعی بدون آگاهی و اراده بشر تحقق نمی یابد و این تحول در دنیای امروز (به بیان گرامشی) جز با جنگ مواضع در جوامع مدنی میسر نمی-گردد. در این میان این نوید روشن نیز وجود دارد که برای اولین بار در تاریخ، نیروی محرکه تاریخی این بار در پیرامون و بخصوص کشورهای تازه صنعتی شده، که اتفاقا به یمن جهانی شدن به این توان رسیده اند، بطور انبوه، واقعی و بالفعل وجود دارد. این نیروها با برنامه های بسیار پبچیده با یکدیگر و با نیروهای عامل تاریخی در کشورهای مرکزی می-توانند هم پیوند و هم راستا شوند. پژوهش، تدوین و اجرای این برنامه ها وظیفه همه روشنفکران و بخصوص دگراندیشان است.


۱- مارکس کارل، سرمایه( جلد سوم)، مجلد چهارم (ترجمه ایرج اسکندری)، انتشارات فردوس، ۱٣٨۶، ص ۱۹۲۰.
۲- اطهاری کمال، جهانی شدن: ناگزیری انقلاب پیاپی در تولید، نشریه مجلس و پژوهش، شماره ۴٣، بهار ۱٣٨٣.
٣- اطهاری کمال، جهان در بحران: بحران قانونمند، روزنامه‌ی کارگزاران (ویژه نامه اقتصادی)، ۲۵ آبان‌ماه ۱٣٨۷، (نک: سایت انسان شناسی و فرهنگ).
۴- اطهاری کمال، آزادی در اقتصاد: درباره اقتصاد سیاسی مارکس، ماهنامه مهرنامه، شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱.


تهران- دکتر کمال اطهاری حمیدآصفی


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۹ آذر ۱٣۹۵ -  ۲۹ نوامبر ۲۰۱۶

هیچ نظری موجود نیست: