صدای امریکا

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۱, جمعه

امیرهوشنگ افتخاری راد 
همه راه‌ها به وال‌استریت ختم می‌شود
جامعه کمونیستی؟ شرم‌آور است!


• همانطور که پیش‌بینی و هیاهوی رسانه‌ها از پیشتازی کلینتون غلط از آب درآمد، به همان نسبت هیاهوی آنها از اینکه تصویر آخرالزمانی از ترامپ به دست می‌دهند، قابل اعتماد نیست. برآمدن ترامپ تاثیر چندانی بر ساختار وال‌استریت نخواهد داشت که علت وجودی اوست ...
امری که غالبا از تحلیل‌های اتوکشیده‌ رسانه‌ها مغفول مانده این است که نزاع در دو سطح سرمایه‌داری تجاری، از نوع نزاع دو پیکره فرودستان و فرادستان نیست. اینکه فرودستان صدا یا رسانه واقعی خود را نمی‌یابند و عموما توده‌های بی‌شکل و سرگردان در سراسر جهان هستند که یکی از دلایل آن فقدان انسجام نیروهای مترقی و چپ است اما نباید چنین وضعیتی را به نزاع سرمایه‌داری تقلیل داد. ترسی را که رسانه‌ها از برآمدن ترامپ نشان می‌دهند ترسی است متعلق به طبقه متوسطِ عموما وابسته به بوروکراسی وال‌استریت. بی‌شک ظهور فاشیسم در کشورهای غربی جدی است که نماینده جدی بحران سرمایه‌داریست. اما آیا فاشیسم قصد ویران کردن وال‌استریت را دارد؟ این نقطه عزیمت این مقاله است. طبقه متوسط وقتی از موقعیت فاجعه‌آمیز حرف می‌زند غالبا از خود حرف می‌زند. بدون شک نیروهای بی‌شکل و سرگردان انسجام خود را خواهند یافت زمانی که طبقه متوسط لاجرم مجبور شود به خاطر ظهور فاشیسم به طبقه خود خیانت کند.   

از جمله نخستین عبارات مانیفیست کمونیست این است که تاریخ جوامع تاکنون موجود، تاریخ پبکار طبقاتی است. پیکار بین برده و ارباب، و قس‌علی‌هذا و در یک کلام بین ستمدیده و ستمگر.
چنین تاریخ پیکاری به رغم تمام تبلیغات پایان تاریخ طی دو دهه اخیر، تمام نشده معهذا ممکن است مطابق با تغییرات مناسبات تولیدی و دگرگونی واقعیت، اشکال متفاوت به خود گرفته باشد. اما اگر به مدد خود مارکس صورت دوگانه تراژدی و کمدی تاریخ را جدی بگیریم، باید گفت نزاع بر سر بد و بدتر که گویا امروزه بدل به یک رویه شده است و می‌توان در اقصی نقاط جهان تشابهاتی یافت، آن شکل کمدی تاریخ است که البته صورت تراژیک، و گاه فاشیستیش، را در عمق خود پنهان نگاه داشته است.
وقتی می‌گوییم صورت کمدی صرفا منظور این نیست که دلقک‌بازی یک کاندیدا که به نوبه خود صورت بسیار تقلیل‌یافته و مبتذل شومنی است- می‌توان از آن به منزله ابتذال امر مبتذل یاد کرد- موجب خنده تماشاچیان می‌شود، بلکه افزون بر آن، تمام داعیه‌ی دموکراسی به طرز طنزآمیزی به نزاع خود سرمایه‌داری فروکاهیده یا به عبارتی این نزاع، دموکراسی را به گروگان گرفته است. به بهانه دموکراسی یا امنیت، همگان را مجبور می‌کند سر تسلیم به دو گانه بد و بدتر فرود آورند؛ یعنی اگر پیش از این نزاع جدی، مسئله مرگ و زندگی، بر سر حقوق فرودستان و تصاحب ابزار تولید و اشتراکی کردن آن بود، امروزه تنازع درون وال‌استریت است. این صورت رقت‌بار مضحک وضعیت جاریست.
سربرآوردن ترامپ در آمریکا چکیده و ماحصل آن چیزیست که بر جهان کنونی حاکم شده است: بحران سرمایه‌ که داعیه جهانی داشته، اکنون باید خود را تا حد گروه‌های هویتی، نژادی و اشکال ملی‌گرایی پایین آورد.
در همین بستر با توجه به نوع یارگیری ترامپ از طبقات اجتماعی، اگر این اظهار نظر یکی از طرفداران ترامپ را جدی بگیریم که گفت تغییرات خونینی در راه است و یا ادعایی از طرف جبهه ترامپیسم که انقلابی در کار خواهد بود، به این نتیجه می‌رسیم در فقدان یک جبهه رهایی‌بخش، مترقی و شبکه‌ای در سراسر جهان (چنانکه فرضا در آستانه جنگ داخلی اسپانیا ۱۹٣۹ همگان را متحد کرد)، انقلاب این بار نه در اردوگاه چپ بلکه در جناح راست جهانی نوید داده می‌شود. این انقلاب کذایی یا اسمش را هر چه بگذاریم، نزاع درون سرمایه‌داری است بین یک جناح سنتی شده که قدمتی چند دهه‌ای دارد و جناح دیگری که خصوصیات نژادپرستانه و فاشیست مآبی‌اش را بی‌پروا بروز می‌دهد.
این جناح سرمایه‌داری ترامپ قصد حذف رقیب خود از وال استریت را دارد و از نیروهای اجتماعی که اقتصادا از جناح سنتی وال‌استریتی ضربه خورده‌اند (خاصه از بحران ۲۰۰٨ به این طرف) و به لحاظ سیاسی و ایدئولوژیکی تحقیر شده‌اند، یارگیری می‌کند. اما جناج وال استریتی که ترکیبی از هر دو حزب هستند، طبقه متوسطی در پشت سر دارد که به وضع موجود رضایت اجباری دارد و نمی‌خواهد وضعش بدتر از این شود یا چنین تصوری به آن القاء شده است.
این طبقه بدون تردید پشت سندرز نایستاد و دلگرم کلینتون وال استریتی شد. مابقی نیروهای عظیم اجتماعی آغشته به فلاکت و سرخورده، طبقه عظیمی که حقیقتا زیر ضربات هر دو جناح سرمایه‌داری له و لورده شده، سرگردان است و نمی‌تواند در یک جنبش رهایی‌بخش جایگاه خود را بازیابد و سامانی برای خود برسازد. این وضع موجود است که تغییراتِ ادعایی به سطح سرمایه‌داری نقل مکان کرده است. حال آنکه طبقه حقیقی ستمدیده یا از انقلاب ترس خورده یا سرگردان و درمانده است.
تمایلات فاشیستی ترامپ روشن است اما در این میان اشک تمساح کلینتون برای تغییر که طبقه‌ای را از سر استیصال پشت خود گردآورده چه می‌توان گفت؟!
شاید این، وجه طنزآمیزتری نسبت به ظهور کاریکاتوری ترامپ داشته باشد. این طنزآمیزی از دو وجه قابل اعتناست: شاید بتوان رد آن را به جنبش نود و نه درصدی یافت. چیزی که در آن جنبش که در ظاهر اصیل می‌آمد این بود که یک درصد در حال غارت جهان هستند و نود و نه درصد را تحت‌الشعاع ستم خود قرار داده است. حرفی است معتبر اما اگر همان زمان بپرسیم که یک درصد چه کسانی هستند شاید مسئله صورت دیگر پیدا کند. بدون تردید این یک درصد همه سرمایه‌داری نیست. این یک درصد همان بخش از سرمایه‌داری است که خاصه بعد از بحران اقتصادی ۲۰۰٨ (نمی‌توان از تشابهاتش با بحران ۱۹۲۹ و پیامدهایش چشم‌پوشی کرد) زودتر و سریع‌تر از مابقی بخش‌های سرمایه‌داری راه‌های چپاول را یافت. از آن دست مافیایی که عموما از پس هر بحرانی ظهور می‌کند و چون اصول خاصی ندارد بنابراین همه چیز برایش فرصت است. به همین دلیل هم صدای آن بخش دیگر از سرمایه‌داری درآمد. بنابراین جنبش نود و نه درصدی ماهیتا نمی‌توانست فراگیر باشد و خود را به یک امر کلی و یونیورسال متصل کند. چون عملا متشکل از طبقه متوسط وابسته به بوروکراسی سرمایه‌داری بود. عموم این جنبش خواست تغییرات بنیادی یا صریح‌تر بگوییم خواست انقلاب را نداشت آنها فقط می‌خواهند وضعشان به قبل از ۲۰۰٨ در همان چارچوب برگردد. حتی اگر در شعار متفاوت از این چیزی باشند که گفته شد، اما ماهیت جنبش نمی‌توانست فراتر از آن برود. این واقعیت را باید پذیرفت که جنبشی که نتواند خود را از درون رادیکالیزه کند غالبا از پیش شکست خورده؛ منظور از رادیکالیزه بدون تردید افراطی کردن آن تحت هر توحشی با عنوان انتقام تاریخی یا الهی نیست، بلکه ادامه دادن به منطق خود از پیچ‌واپیچ‌هایی که واقعیت بر سر راهش می‌گذارد، به زبان دیگر، منطق خود را به وساطت نفی خود به طور دیالکتیکی ادامه دادن.
بی‌هیچ تردید خواست آن جنبش، مسیر دستیابی به جامعه کمونیستی نبود. جامعه کمونیستی (یعنی منطق یک ایده یا یک جنبش را تا منتهاالیه خود ادامه دادن) در نظر عموم چیزی منسوخ شده و خارج از تاریخ تلقی شده است. «کمونیست؟ نه! این دیگر زیاد است، این حماقت است. اصلاح سرمایه‌داری آری! اما کمونیست، نه! اصلا کیست که گوشش به آن بدهکار باشد؟ مگر نمونه اتحاد جماهیر شوروی را فراموش کردید؟ این، شرم‌آور است!»
صورت کمدی تغییر امروزه نه تغییر برای رسیدن به چیزی بیش از خود بلکه برگشتن به حالت پیش از بحران است و به نوعی رضایت به وضع موجود یعنی وضع ما بدتر نشود، یعنی مجبوریم در دور باطل انتخاب بین بد و بدتر هروله کنیم؛ و انقلاب امروزه در آگهی‌های تبلیغاتی هم ظاهر می‌شود و هر بنگاهی برای دلربایی از بازار، هر محصول خود را انقلابی در آخرین محصول خود و بالطبع در زندگی می‌خواند: «شما به یک انقلاب نیازمندید!» و چنین سرمایه‌گذاری‌ئی بر نوجوانان و جوانان بیش از هر دوره‌ای به چشم می‌خورد.
پرواضح است که در سطح جهانی بخش اعظم نود و نه درصد فرودستان و طبقه متوسط رو به پایین هستند که خارج از دایره خواست آن جنبش قرار می‌گیرند. و وجه دیگر طنز در اینجا خود را نشان می‌دهد که بخشی از رای دهندگان به کلینتون از همین شرکت‌کنندگان در آن جنبش بودند. فی‌الواقع کلینتون منادی هیچ تغییری نبود و بخش سنتی وال‌استریت همان بخشی که طی چند دهه دست کم از زمان ریگان-تاچریسم ترک تازی کرده، بی‌هیچ شبهه‌ای از او دفاع کرد. حتی بخش‌هایی از حزب جمهوری‌خواه در دل با کلینتون همراه بود.
وضع ترامپ-کلینتونی را از نظر دیگری می‌توان به فیلم «گرگ وال‌‌استریت» قیاس کرد: فیلم در ظاهر امر ضد وال‌استریت است زیرا از روابط شریرانه عده‌ای در آن پرده برمی‌دارد اما در نهایت وال‌استریت سر جایش هست، فقط به دست یک پلیس وظیفه‌شناس (چه نام با مسمایی!) از افراد شریر پاکسازی می‌شود تا جامعه سالم به مسیر خود برگردد. حتی پیام پنهانی فیلم از این هم بدتر است: گرگ وال‌استریت حتی در زندان هم به حیات خود ادامه می‌دهد. این فیلم وضعیت تام و تمام امروزی آمریکاست. وال‌استریت باشد اما اشرار از آن دفع شوند!
اما بخشی از حزب جمهوری‌خواه نیز که به نظر می‌آمد دلخوش چندانی از ترامپ ندارد، دچار یک اشتباه استراتژیک شد، اگر چنانچه قصد نداشت که ترامپ برآید؛ معهذا ناگزیر از انجام آن اشتباه بود. این حزب اوباما را به اشتباه خارج از سیستم وال‌استریتی دید و تقریبا جلوی مهمترین برنامه‌هایش را گرفت اعم از اصلاح سیستم خدمات درمانی (که او را به استالین مشتبه کردند)، لغو مجوز مالکیت اسلحه و از این قبیل. حال آنکه اوباما نمی‌توانست خارج از چارچوب عمل کند. جمهوری خواهان درنیافتند اگر جلوی یکی از روزن‌های درون دیگ زودپز را گرفتند همیشه روزن دیگری هست که شدت انفجار را بیشتر کند و این روزن درست از درون خود حزب در پیوند با ماهیت فاشیستی یک طبقه برخاست. درست مثل برخاستن فاشیسم از پس بحران ۱۹۲۹.
از این طرف، ترامپ هم برای چه خواست تغییر داشته باشد؟ چون وال‌استریت سر جایش باقی خواهد ماند. تنها باید رقیبان کهنه را کمی ادب کند. هیچ فراروندگی‌ئی در میان نیست. آنچه هست انتقال بحران از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر است. فی‌الواقع حکایت صحنه آخر «سیاره میمون‌ها» (۱۹۶٨) است. فیلم که از سفر فضایی چند فضانورد آغاز می‌شود و بعد از چند سال نوری به سیاره‌ای فرود می‌‌آیند که میمون‌ها بر انسان‌‌‌ها حاکم هستند، در آخرین صحنه فیلم درمی‌یابیم که آنها هیچ کجا نرفتند بلکه بعد از این همه سال به زمین برگشته بودند.
به‌واقع، یک دور باطل بین میمون-انسان است که ماهیتا این‌همان است. به این اعتبار، گزاره کلیشه‌ای اما همچنان صادق را باید واگویه کرد: همه اسناد و مدارک تمدن چیزی نیست جز اسناد و مدارک توحش!
وضع جاری حاکی از طرح پرسش غلط و پاسخی غلط برای یافتن آن است (دست‌کم از سوی بورژوازی و طبقه متوسط تحول‌خواه)، پرسش به منزله فردی است که مدعیست شیر گاو می‌دوشد حال آنکه گاو نر است، و پاسخ به منزله فردی که می‌گوید: «های! صبر کن! دارم سطل شیردوشی را می‌آورم!»
باید به این واقعیت تاریخی صحه گذاشت که هر زمان که بورژوازی به طبقه خود خیانت کرد، یک سلسله تحولات آغازیدن گرفته زیرا در این صورت امکان همبستگی با فرودستان پیش می‌آید.
اینکه برخی از درون طبقه متوسط معتقدند کاپیتالیسم جوهر دموکراسی است، بنابراین خواست دموکراسی در گرو سرمایه‌داریست، در برابر آنها باید مدعی بود- حتی به فرض محال در صدق گفتارشان- در عصری که به جوهرزادیی از چیزها معروف شده است، چطور این گزاره در مورد همه چیز صادق است الا سرمایه‌داری؟ چرا نباید منطق جوهرزدایی را ادامه ندهیم و نگوییم بگذارید از سرمایه‌داری هم جوهرزادیی شود تا دموکراسی خلاص و آزاد گردد.
این وضع کنونی تا زمانی که خواست رادیکالی در میان نباشد تکرار می‌شود؛ و تنها خواست رادیکال در اینجا همانا جامعه کمونیستی است. جامعه کمونیستی متفاوت از دولت کمونیستی؛ جامعه‌ای که دقیقا مالکیت خصوصی بر «فضا» را هدف بگیرد و راهکارهای اشتراکی را ترویج کند. (منظور از فضا در این جا در معنای هانری لوفوری آن است). بی‌تردید این جامعه در گرو یک امرکلی است، در غیر این صورت پیکار زن سیاه‌پوست با پیکار زن سفید پوست بورژوازی، پیکار برای حفظ محیط زیستی یک ناحیه با ناحیه‌ای دیگر در آنسوی جهان نه تنها جمع‌پذیر که کسرکننده یکدیگر خواهند بود و نمی‌تواند یک امرکلی و یونیورسال را برسازد. جامعه کمونیستی، دولت را ذیل خود قرار می‌دهد و مالکیت اشتراکی بر «فضا» را به دست می‌گیرد. 


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۲۰ آبان ۱٣۹۵ -  ۱۰ نوامبر ۲۰۱۶

هیچ نظری موجود نیست: