صدای امریکا

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

روز24 جوزا گرامی داشت از مادران است


صالحه رشیدی
روز مادر را به تمام مادران مهربان و عزیز بخصوص مادران کشور من افغانستان تبریک گفته و همه کسانیکه این سطور ناچیز مرا می‌خوانند خواهش دارم به روح مادرم که امروز در بین مادران وجود فزیکی ندارد دعا  بفرستند تا تسیلی دل غم دیده من گردد
روز24 جوزا گرامی داشت از مادران است .
از آغازین روز پیداش انسان ، تا کنون در هر کجای دنیا با هر فرهنگ و آیینی، وقتی نام مادر برده می‌شود،با نیروی قوی متکی به او همه و همه،با عشق سرشار از شور، حرارت ، مهر و عاطفه می‌شوند و قلب شان به تپدش می‌زند و دلهای درمند چون من ، تند ، تند تر می‌تپد چون هستی زندگی ، تکیه گاه ، و قبله ام را از دست دادیم .
بیست و چهار جوزا ، عظمت این روز بالاتر و فراتر از عظمت فتح امپرطوری های جهان است .و مادر کلمه درخشنده تر از الماس است موجودیت او بعد از خدا نفس دهنده و تربیت کننده انسان ، روز ایکه انتها ندارد ، روز ایکه نمی‌توان از عشقی جاویدانه سده ها و قرن‌ها به یک روز حرف زد و گرامی داشت ، روزایکه آغاز گر عشق از سر چشمه سویدای قلب که منبع الهام و پیام است و ارمغانی جز صفا ، مَحبت ، عشق ، صداقت ، ایثار ، تحمل ، گذشت و فدا کاری است به بیان گرفت ، روزایکه بعد از خدا همه انسانهاو طبیعت برایش عبادت و برای ارج گذاری مقامش سر خم کرده خاک پایش را بوسید ، و باارزش ترین هدیه دنیا برایش احساس فرزندانش ودرک ازمسوولیت های مادری بخصوص شب زنده داری و زحمات دوران حمل اوست . اما برای من یادی از قصه های و روز های که صرف خاطره مانده ، و درخشنده گی های طلایی یک خواب و خیال است که در حسرت از دست دادن چنین وجود فدارکار را میکشم و رنج میبرم نمی‌توانم آن لحظه را از یاد ببرم که شنیدم مادرم رخت سفر بست و مرا تنها گذاشت ، و آن لحظه مثل همین ثانیه در گوشم فریادی را میرساند که در قطار بی مادران سیلی بدبختی و تنهایی را نواخت ، و مرا به یاد ،دیرزوی می برد
وقتی اشک میرختم دستی نوازشگر آنرا پاک میکرد ، وقتی ناوقت بخانه میامدم چشمان پرسش گر درانتظارم میبود ،وقتی اندوه و غم برایم خانه میساخت با دست توانای با مَحبت ویرانش میکرد ، و دل نگرانش برایم دعا میکرد ، دردی قلبم را از درون میکشید با یک نگاه محرمانه با لبخند تحمل از خودمی‌گفت: که سرنوشت من چنان بود که از تو است نباید خسته و زار شوی حق مادر بر فرزند ( عشق فقط خدا و مادر ) است . مادر انسان را در رحم خود و بعد از آن در دامانش پرورانده و به گونه حمل میکند که هیچ‌کس نمی‌پذیرد که بار دیگری با چنین امانت و سلامت با خون دل حمل نماید و پدر و مادر دو تا فرشتۀ هستند که هر قدر برای‌شان احترام کنیم تا خوبی‌ها و زحمات شان را که برای مان متحمل شدن جبران کنیم باز هم یک شمیه از عشقش را نمی‌توانیم ادا کنیم ، مادرم شاخه گل باغ زندگیم ، پدرم فاصله عشق و غرور مادرم بود که مرا پرورید ونیروی گفتن ، و زیستن و غرور را داد . و هیچ چیزی به قدر دیدن یک مادر با فرزندانش روح پرور و لذت بخش نیست ، و هیچ چیز حس و حرمت و تقدس ما را هنگام تماشای مادری که بچه هایش وی را اطاطه کرده‌اند بیدار نمی کند
و آنروز ی را بیاد دارم که با کشیدن جسد پدرم از خانه مرا در آغوش گرفت با پنهان نمودن درد خود گفت : ( کسی که مادر و پدرش را از دست میدهد خود شان بزرگ می‌شوند حال تو مادر شدی ، بزرگ شدی و پدر و مادر مردن میراث است ، دخترم این کاروان بدرقه راه همه ماست و قافله سالار آن مادران و پدران اند ) اما مادر من نفرت داشتم از این میراث ، مادر هنوز هم چشمانم از اشک سبک نیست و نمی‌توانم گل پر پر شده را آبیاری کنم و از لای خاک سیاه با قطرات اشکم زنده ات کنم تا سر بیرون کنی و ببینی که چگونه برایت دل تنگم و اشک ندامت از نبودت میریزم ، من دختری بودم که یادم میاید وقتی می‌خواستی با مادرت ( بی بی ام ) از من گپ بزنی و من خود را بهترین دختر دنیا فکر میکردم که نمی‌توانی بدون من زندگی کنی ، خود خواهی من باعث میشد تا با دیگران کمتر باشی ، مادر دلم برایت تنگ شده برای نوازش ها تو دلم برایت پر میکشد و در آسمانها در جستجو است ، در اولین روز های مرگ پدرم و تنهایت میگفتی پیشم باش اما من بنا بر مسوولیت های مادری مثل تو میگفتم متأسفم که اولاد ها را خانه ماندیم ، زیادتر تنهایت می‌ماندم حال پیشمان استم اگر میدانستم که ترکم میکنی با تو می‌بودم و زیادتر با تو می‌بودم ساعت‌ها با تو گپ میزدم و می خندیدیم حال پیش ام نیستی چه کنم ، احساس میکنم که دلم می ترکد من خوش باشم چه نباشم چه هر سختی بکشم و نه نکشم ، اگر خوشحال باشم غمگین میشدم با تو قسمت میکردم چون شما پیش ام نیستید چرا زمان این‌قدر طول کشید. بزرگان می‌گفتند ( تا سایه مادر و پدر تان است قدرش را بدانید ) من نمیدانم فایده‌اش چه است گریه کنم کاری کرده نمی‌توانم که زمان را یک سال به عقب بر . .گردانم تا یک بار دیگر لبخند ترا بیبینم ، بدبخت‌ترین انسان روی زمین منم مرا ببخش ، اشتباه کردم ترا تنها ماندم

هیچ نظری موجود نیست: