صدای امریکا

۱۳۹۷ فروردین ۱, چهارشنبه

 محترم داکترسید حمیدالله روغ 
«....کویر بزرگ و بزرگ تر می شود... 
وای بر آن که کویر را پنهان می دارد»
نیچه

« ننگ و نام »
بحثی با نویسندۀ پُرکار جناب سلیمان راوش
قسمت اول
بخش سوم- بند اول
10.03.2018

در بند بعدی که راوش می آورد، دقیق می شویم:
«از چندین قرن بدین سو است که جامعۀ ما از لحاظ فرهنگی مستعمره بشمار می رود...از نیمۀ قرن اول هش تا 252 هش یعنی آغاز قیام یعقوب لیث به گونۀ مطلق مستعمره.........در زمینۀ آزادی از قید استعمار فرهنگی اعراب مبارزه صورت نه گرفته و جامعه خاموشانه آن را پذیرفته است...»

می خواهیم بدانیم که منظور سلیمان راوش از این بیانات چی است؟
اول سوال اینست که راوش در این جا از«استعمار»، چی منظور می کند؟
«استعمار» یک معادل ترجمه است که در برابر مفهوم اروپایی «کولونیالیزم» گذاشته شده است؛ مرحوم پوهاند داکتر محمد حسن کاکړ آنجا که می نویسد: «استعمار بمعنای آبادانی است»، دوبار می لغزد؛ 
بارنخست این که کلمۀ عربی استعمار به معنای آبادانی نیست، بل بمعنای«طلبِ آبادانی» است؛ استعمار، درمعنای عربی آن، یعنی این که از شما طلب می کنیم که تا ما را آباد کنید!
و بعد کلمۀ عربی «استعمار» یک معادل دقیق در برابر «کولونیالیزم» نبوده است؛ کولونیالیزم، از ریشۀ رومی لاتینی Colonus به معنای مزرعه و مزرعه داری آمده است که از آن بعداً مفهومColonatus مشتق شده، که به معنای کشاورز وابسته به زمین فاقد حقوق بوده است؛ 
(ن. و.پیگولوسکایا:اعراب حدود مرزهای روم شرقی وایران/ درسده های چارم وششم م./ترجمۀ عنایت الله رضا؛ تهران1372؛ ص22)
پس کولونیالیزم یک جریان و یک نظریۀ اروپایی بود به معنای این که کل دنیا مزرعۀ ما است؛ و مردمان کل دنیا بردۀ فاقد حقوق ما هستند!
و این کولونیالیزم= استعمار، به نوشتۀ خود محققان غربی، از آرنولد توین بی تا استیوارت هال ، یک جریان صدمت برنامه شدۀ اروپایی بر سیمای جهان، بوده است؛ این مفهوم کولونیالیزم = استعمار به دلایل متعدد و بسیار محکم نمی تواند به قبل از قرن 15 م. صادر گردد؛

در برخی منابع ِ متأخر از«استعمار کهن» سخن گفته شد؛ و مثلاً جریاناتی بمانند دستیابی کاسی ها بر بابل؛ دستیابی آشوریان بر اورارتو، دستیابی یونانیان بر آسیای صغیر؛ دستیابی پارسیان بر مصر؛ و دستیابی رومیان برسوریه و... «استعمارکهن» خوانده شدند؛ 
بهر حال این بیان، یک بیان تاریخنویسان مدرن است؛ ایشان کوشیدند که مدل استعمار اروپایی را به تاریخ قدیم صادر کنند؛ و این در حالی که کاملاً معلوم بود که مستلزمات مفهومی و موسساتی استعمار اروپایی، دراین نمونه های کهن و قدیم اصلاً مفقود بوده اند؛ با آن هم این قرینه سازی با اصرارادامه یافتند؛ درعقب این «اِصرارعلمی»، یک اَسرارللمی نهفته بود؛ منظور ازصدور مفهوم استعمار به قدیم این بوده است تا نمایش داده شده باشد که استعمار سرماآور اروپایی، کدام استثنای سرمایه آور در تاریخ نبوده است؛
دقیق تر می شویم وهمه اشکال هجوم های قبلی و قدیم را درتحت مفهوم «جهانگشایی» جای می دهیم؛به شمول هجوم های آسوریان و بابلیان و هخامنشیان و یونانیان و موریان و کوشانیان و رومیان و پارتیان و ساسانیان وعرب و ترک و مغول؛ این جهانگشایی ها به تاسیس امپراطوری های نوع قدیم انجامیده اند؛ این امپراطوری ها متغلب و خونریزانه وغارتگرانه بوده اند؛ اما «استعمار» نه بوده اند؛

۱ 
اینک راوش این مفهوم استعمار را چگونه بکار می بندد؟ راوش می آورد :
« از چندین قرن بدین سو است که جامعۀ ما از لحاظ فرهنگی مستعمره بشمار می رود.....در زمینۀ آزادی از قید استعمار فرهنگی اعراب مبارزه صورت نه گرفته و جامعه خاموشانه آن را پذیرفته است»
می پرسیم که راوش چگونه نه بورده و نه آورده از«آغاز تاریخ» به «استعمار فرهنگی عرب» فرود می آید؟ و راوش که «آغاز تاریخ» می آورد، چگونه قید «چندین قرن» را وارد می کند؟ چندین قرن، چندین قدم به طرف آغاز تاریخ عقب می رود؟ آیا راوش هجوم عرب را «آغاز تاریخ» قرار می دهد؟ اگر چنین می کند، پس چگونه به گذشتۀ زرتشتی، وعقب تر از آن عقب می نشیند؟ 
بعد منظور راوش از«استعمار فرهنگی عرب» چیست؟ چرا راوش «استعمارعرب» نمی گوید، اما «استعمارفرهنگی عرب» می آورد؟ درجایی که «استعمار» نمی آورد، چگونه «استعمارفرهنگی» وارد آورده شده است؟ومنظور راوش چیست آنجا که می نویسد: «استعمار فرهنگی عرب را جامعۀ ما خاموشانه پذیرفته است»؟ 
یکبار گذشته را می کاویم و تاریخ را ورق می زنیم که آیا خراسان، چیزی را «خاموشانه پذیرفته است»؟
از میرغلام محمد غبار، کمی به تفصیل، نقل می کنیم:
«....در شئون اجتماعی کشور انقلاب بزرگی ایجاد کرد...افغان ها مجال نداده ... و در سال 32 به سرداری قارن هراتی بر مرکزعربی نیشاپور حمله کردند؛ قارن ابرشهر نیشاپور را اشغال، و مردم، ربیع ابن زیاد را از سیستان راندند و به این ترتیب جنگ های جدی افغان و عرب آغاز یافته دوصد سال طول کشید تا بالاخره به فتح افغان و استقلال مملکت انجام یافت....
افغان ها در سال 37 هجری مجدداً به فعالیت آغاز و در سرحدات نیشاپور دروازۀ خراسان را بر رُخ اعراب بستند...حکم بن عمرو غفاری در جنگ غورناکام شد اما توانست مرکزعرب را از نیشاپور یک قدم پیش در مرو قایم نماید...انقلابات ملی در هر گوشه و کنارمشتعل گردید...اسد حاکم معروف عربی افغانستان مفتوحه نیز در سوقیات غور دوبار ناکام گردید...در نتیجۀ یک قرن سعی و مجاهدت نظامی وسیاسی باز نفوذ مستقیم عرب در ولایات نیشاپور و مرو محدود مانده بقیه حکام کشور یا بکلی آزاد و مستقل....افسران نامورعرب..با مدافعات جدی اهالی افغانستان...در نبرد نظامی وسیاسی مقابل کابلستان ناکام گردیدند ...اینست که بالاخره از کابلستان منصرف و به سیستان قانع گردیدند...ولی نفسی به استراحت نکشیدند و برای دایم گرفتار انقلابات محلی بودند...جنک قندابیل ...که اردوی خلیفه یزید ابن عبدالملک در آن کشته بسیار داد 
به این ترتیب از سال 23 تا 129 هجری در مدت یک صد سال بین عرب وافغان نبرد سیاسی و نظامی دوام داشت...عرب ها نتوانستند در طول این مدت تمام افغانستان را اشغال کنند اما افغان ها هم موفق به تخلیص حصصی که عرب ها اشغال کرده بودند نگردیدند...
( منظورغبار از تکرار نام افغانستان این است که همین ما مردم بوده ایم که این کارنامه ها را به عمل آورده ایم؛ غبار درآغازهمین رساله یک بحث جداگانه بازمی کند در این باره که نام قدیم سرزمین ما «خراسان» بوده است: «در دورۀ اسلام اسم «خراسان» جای نام آریانای قدیم را گرفته...»/ص1/ غبار به کدام تفاوت در میان نام های تاریخی سرزمین ما معتقد نیست؛ مثلاً «دولت یفتلی افغانستان» می آورد/ همین کتاب ص80/)
ابومسلم... صد هزارعسکر داوطلب جمع وبا لقب شاهنشاه امارت خودش را در سال 129هجری با خلع امپر- اطوری بنی امیه یکجا اعلان کرد.....ابومسلم سلسله عباسی را بروی کار کشید و بلافاصله دست به عملیات حربی درازکرد؛ اوتوانست به سرعت هزارها نفرعرب اموی خواه را درافغانستان تباه وحکومت ملی خویش را از بدخشان تا نشاپور و ازسیستان و بلوچستان تا به سند برقرار سازد ؛ 
آنگاه در اثر سوقیات بزرگ خود تمام مملکت فارس وعراق وماورآألنهر را اشغال و دولت اموی را معدوم و خلافت عباسی را در بین النهرین تاسیس نمود....نه تنها پادشاه افغانستان، بل شهنشاه ماوراالنهر و فارس بود....در مرکز خلافت عباسی امور امپراطوری بزرگ اسلامی را نیز در دست خویش داشت .... 
افغان ها در هرحصه مملکت برضد امپراطوری عباسی مسلح گردیدند...فیروزملقب به سنبادهراتی؛استا سیس بادغیسی؛محمد سیستانی؛ادرویه سیستانی؛مقنع هروی؛ رون جولی؛ بشرسیستانی؛امیرحمزه سیستانی این همه سرداران ملی افغانستان بودند که تا آخر قرن دوم هجری با دولت عباسی سر گرم کارزار شدند... فضل بن یحیی برمکی شخصاً در افغانستان بحیث حاکم عباسی وارد، و در رفاهیت وآبادی هموطنان خود سعی بسیار کرد...مگرخلیفه هارون الرشید این خاندان مشهور را منقرض ساخت...وخود شخصاً بجانب خراسان حرکت کرد...امیرحمزۀ سیستانی برای مقابله با این شهنشاه بزرگ سی هزار عسکرملی آراسته و از زرنج به استقا- مت نیشاپور و طوس حرکت کرد......سران افغانی پسر دیگر هارون را که مامون نام داشت و از جانب مادر هراتی بود به امپراطوری اسلام بر داشتند... پیشرو سیاسیون افغانی دراین عملیات فضل بن سهل خراسانی معروف به ذوالریاستین بود... زمام مهام امپراطوری اسلام را در کف مردان افغانی گذارد. 
فضل در اثرسوقیات قوی در زیر قیادت افسرمشهورافغانی (طاهرهراتی) مشهور به ذوالیمینین بغداد و کشور های عربی را اشغال و خلیفه امین را سر برید، اینست که خراسان مرکز امپراطوری اسلام گردید... مامون، سهل را از بین برد و پایتخت را مجدداً از مرو افغانستان به بغداد بین النهرین منتقل ساخت... طاهر افغانستان مفتوحه را از تخارستان تا سیستان تامین و منظم نمود و در سال 206 هش استقلال افغا نستان اسلامی را اعلان و نام خلیفه عباسی را از خطبه بیفگند...
به این ترتیب بعد از دوقرن کشش و کوشش بالاخره افغانستان موفق شد استقلال خود را در مناطق مفتوحه شمال و غرب کشور در مقابل عرب اعلان و تحکیم نماید.... 
افغانان .....بر ضد سلطۀ سیاسی عرب دو صد سال جنگیدند....» 
(میرغلام محمد غبار: افغانستان به یک نظر، کابل1367؛ صص 94 تا 104)

این آورده های میرغلام محمدغبار، تا به حدی شگفت و تکاندهنده هستند که خوانندۀ امروزی برای باور کردن آن به مؤیدات بعدی ضرورت احساس می کند؛ خاصتاً که غبار«درنظرما نمی آید»؛ تا جایی که یک روشنفکر به سویۀ فهیم اداء بیباکانه می نویسد که «غبار دروغ می گوید»!! 
پس خود را مطمین می سازیم که این گپ های غبار مرحوم «دروغ» نیستند و ثقه هستند:
«....قبایل عرب خراسان در فرستادن خراج خراسان به شام تردید داشتند.....اعتبار حضور ایرانیان در تغییر ساختار خلافت از اموی به عباسی به نام ابومسلم خراسانی ثبت شده است ...مردمان خراسان میل به ابومسلم کردند و هوای او خواستند.... منصور (عباسی. روغ) قدرت ابومسلم در خراسان را نه استقلال آن خطه، که برابر با نابودی خلافت عباسی می دانست ....... زندیقیه خرد محور که با شعوبی گری پیوند های استواری داشت، در خرمدینان و بابک تداوم یافت...
دیوان سالاران ایرانی (غبار «وزیر» می آورد. روغ) به عنوان دومین گروه کنش گران پا به میدان پُر خطر تغییرات اجتماعی ایران میگذارند...برمکیان... یحیا برمک...خالد برمکی از امرای سپاه ابومسلم... وزرای ایرانی(خراسانی. روغ) راه ناتمام ابومسلم خراسانی را با ورود به عرصه ادارۀ خلافت عباسی پی گرفتند ... خراسان اولین نقطه ای بود که با از میان رفتن برمکیان خواب شیرین خلیفه را آشفته کرد....حربۀ تدبیر برمکیان در خراسان برنده تر از تیزی شمشیر لشکریان عباسی عمل می کرد....خراسان پای در راه استقلال طلبی نهاد...
«خراسان بشورید و رشید خود به خراسان بایست رفتن ... و رشید مامون با خویشتن ببرد تا از حد مشرق آن مملکت بدو سپارد...» (بلعمی)
حرکت هارون به سمت خراسان... با تقسیم سرزمین های تحت امر خود بین فرزندانش همراه بود. این کنش منجر به تغییرات اساسی اجتماعی در مدار قدرت عباسیان گشت که خراسان و کنش گران ایرانی(خراسانی. روغ) حاضر نقش اساسی در آن ایفا کردند... حضورمامون درخراسان تغییر اجتماعی دیگری را رقم زد و ایران (خراسان. روغ) را گامی دیگر به سمت استقلال پیش برد.... .اختلاف امین و مامون و جنگ داخلی عظیمی که میان شان رخ داد، رویای حفظ خراسان را به یاس تبدیل کرد... ساختار قدرت دچار تحرک شده و از تمرکز در بغداد جدا و بخشی ازان به خراسان منتقل شد.. .تشکیل جناح خراسان در مقابل جناح بغداد ..... باز دیوان سالاری دیگر از خطۀ خراسان بنام فضل بن سهل برخاست.... وی عالی ترین مقامات قدرت عباسی را به سوی خراسان کشاند... دو تختگاه مرو و بغداد... شکستی سخت برای امین.. ... مامون ساختار قدرت را به مرو انتقال داد ... مامون پس از رسیدن به قدرت در مرو باقی ماند... فضل بن سهل اولین کسی بود که لزوم حرکت مامون به خراسان را مطرح کرد؛ 
و مامون خراسان را دوست تر داشتی... مامون خراسان را به عنوان تختگاه خود برگزید؛
مامون طاهر را ذوالریاستین نام کرد... و بعد به ذوالیمینین ملقب شد...
سر انجام مامون ناگزیر از انتخاب میان خراسان و بغداد شد......جناح خراسان که به تدبیر فضل بن سهل و شمشیر طاهر بن حسین اداره می شد در برابر جناح بغداد کامیاب شد ومامون را به خلافت نشاند؛ 
سرانجام مامون به ناگزیر خراسان را به قصد بغداد ترک کرد؛ و با فرستادن طاهر به خراسان زمینۀ تشکیل اولین حکومت ایرانی(خراسانی) را فراهم کرد...» 
(مریم کمالی: تغییرات اجتماعی در ایران از نگاه مورخان پارسی نویس - بلعمی تا جوینی- تهران 1394؛ صص 78 تا 142)
و باز هم می خوانیم:
«... حاکمیت اعراب بر بلخ... تا سدۀ هشتم میلادی/دوم هق دایمی نبود؛ تا آن زمان اخذ خراج ازاین شهر گاه به گاه صورت می گرفت؛ در حقیقت سراسر ایالت خراسان از لحاظ سیاسی و آمار جمعیتی تحت سلطۀ کامل و مطمین اعراب نبود؛ هرچند سربازان مسلمان و خانواده های آن ها سکونت درشهرهای اصلی تحت معاهده را آغاز کرده بودند، ولی آرزوی ایرانیان برای بازپس گیری حاکمیت خود از میان نرفته بود ...رویهمرفته حکام عربی که بر نواحی شرقی گمارده می شدند، قادر به انجام کار چندانی در مورد شورشیان نبودند....» 
(جمشید گرشاسب چوکسی: ستیز و سازش/ زرتشتیان مغلوب و. مسلمانان غالب در جامعۀ نخستین سده های اسلامی؛ ترجمۀ نادر میر سعیدی؛ تهران1380؛ص 41)

خیلی خوب؛
ازغبار با همین تفصیل نقل کردیم؛ وگپ های غبار را با همین تفصیل موثق هم ساختیم؛ تا جناب راوش این گفتار غبار را «چندین» بار بخواند، و بعد بما بگوید که از کجای این سخنان چنین نتیجه شده که افغانان همه چیز را «خاموشانه» پذیرفته اند؟ 
وقتی ما با همین اصرار این تقاضا را در برابر جناب راوش مطرح می کنیم، نظر ما به همه خوانندگان جوان تر است که بنابر حوادث افغانستان نه امکان و نه فرصت برای بازخوانی تاریخ ما، یکی را هم نداشته اند؛ و نوشته هایی بمانند نوشته های جناب راوش و چند تن دیگر، یافتن راه راست را برای آنان دشوار، و چه بسا نا ممکن، ساخته است؛
دقیق می شویم:
«افغانان بر ضد سلطۀ سیاسی عرب دو صد سال جنگیدند»؛ درهمین دوران در فارس، بگفت عبدالحسین زرین کوب، « دو قرن سکوت» مستولی بوده است؛ راوش آن جا که «خاموشانه» می نویسد، همین «سکوت» زرین کوب را باز نویسی می کند؛ اما خراسان، پارس نبود؛ خراسان، نا رَس نبود؛ خراسان هزاران «رس رسان» داشت! 
خراسان هیچ چیزی را «خاموشانه» نپذیرفته است! 
این سخن راوش تحریف صریح تاریخ است! این سخن راوش خیانت صریح به خاطرۀ ابومسلم مروزی خراسانی وصد ها ابومسلم دیگر است! روشن و بدون مماشات می نویسیم که در این جا راوش درحق همان مردمی جفای بزرگی روا می دارد که در مقام منادی «اندیشه و شخصیت» آنان سر به هوا می دارد!
غبار با وضاحت می نویسد که خراسان میدانِ قیام های قایم و مداوم ضدعرب بوده است ! 
غبار با وضاحت می نویسد که اعراب نتوانستند بر سرتاسر خراسان استیلا بیابند!
در خراسان بود که نه تنها عرب نخستین شکست های بزرگ را متحمل شد؛ بل خراسان، عرب را، و آیین عرب را دگرگون؛ و خلافتِ عرب را، واژگون ساخت؛ 
در خراسان بود که ابومسلم یک صد هزار لشکر ضدعرب زیر فرمان داشت! 
از خراسان بود که عامر بن اسماعیل خراسانی، مطابق به تاریخ طبری، آخرین خلیفۀ اموی مروان ابن محمد را از کوفه تا مصر دوانید و در مصر به وی رسید؛ و وی را کشت! 
خراسان بود که خلافت عباسی را جایگزین خلافت اموی ساخت! 
حتی 150سال پس از حلول عرب، هنوزهم هارون الرشید ناگزیر بود بسوی خراسان لشکر بکشد، و هنوز هم حمزۀ سیستانی با سی هزارلشکر در برابر وی به میدان برآمد؛ 
در سرتاسر دوصد سال اول هجوم عرب، پارس دیگر حضور فعال نه دارد؛ قیام های خوارج بر ضد امویان، نه قیام های پارسی، بل قیام های عمدتاً عربی بوده اند؛
تخمِ پارس {همان«عراقِ عجم». روغ} را خلافت تا اخیر در زیر بال دارد؛ اما خطاب این زیربالی بر خراسان، بسیار وبال دارد !
عرب، درچمنِ پارس، چون سبا باد چمید؛ اما در سمنِ خراسان بارها دربرابر سنباد های خراسانی خمید!
پس تفکیک دقیق و مهمی را که جرالد هاوتینگ در کتاب آمویان وارد می سازد، برجسته می سازیم؛ وی می نویسد که با حلول اسلام دو جریان مهم عملی شد: 
- یکی اسلامی سازی 
- دومی عربی سازی 
(جرالد هاوتینگ: امویان - نخستین دودمان حکومتگر در اسلام؛ ترجمۀ عیسی عبدی؛تهران1388؛ص16)
خراسان دین اسلام را پذیرفت، ولو با مقاومت و با تدریج بسیار؛ 
اما خراسان عملیۀ عربی سازی امویان را، که یک عملیۀ مستعمره سازی بود، مسترد کرد؛ 
این خراسان بود که در مقابل برتری طلبی تبعیضی عرب قد راست ایستاد و نهضت تسویۀ شعوبی را بر عرب تحمیل کرد و برابری با عرب را به اساس مناسبات متقابل مبدل ساخت؛ 
توضیحات بالایی غبار روشن می سازند-
اول- عرب، در طی دوران هجوم به خراسان، به توفیق کامل نظامی و سیاسی نرسیده است؛
دوم- در خراسان قیام های ضد عربی هیچگاهی خاموش نه شده اند؛ مردم در خراسان متواتر جنگیده اند تا «استقلال» خراسان ازعرب بدست آمده است؛
سوم- و در این جا یک تفاوت اساسی برجسته می شود: 
درفارس پس ازهجوم عرب «همه چیز درهمه جا در دست عرب بود »(عبدالحسین زرین کوب: دوقرن سکوت؛ تهران1378؛ ص 78)؛ اما درخراسان طوری که خواندیم غبار می نویسد که عاملان عرب تقرر یافته بودند، اما عرب در کوشش برای تسلط بر سرتاسر خراسان موفق نبود و در بسیاری اکناف خراسان قدرت کماکان دردست شاهان محلی بود؛
عرب موفق نه شد که ساختار های سلطه و استیلای خود را بر خراسان تحمیل کند. خراسان، در نهایت و تا اخیر، صرفاً یک «سرزمین تحت امر»( مریم مالکی؛ همانجا؛ ص 115) ، باقی ماند؛ 
دقیق تر می شویم:
عرب نتوانسته است تعالیم جزمی را بر خراسانیان تحمیل کند؛ خراسانیان پیام عادلانۀ دین نورا بر گرفتند؛ اما آن را درکورۀ نهضت های خروشان فکری وسیاسی خراسانی ریختند، و از نو فرهیختند؛عرب نتوانسته است در خراسان یک میدان سیاسی انحصاری برای خود تاسیس کند، طوری که موفق شده باشد که خراسانیان را از آن کنار گذاشته باشد: 
«نخستین خلیفۀ اموی... 50 هزار سپاهی عرب را با خانواده های ایشان در نیشاپور و مرو و بلخ و دیگر شهرها وحتی دهکده های خراسان و تخارستان اعزام کرد تا درآن نقاط سکونت اختیار کنند وبه همۀ ایشان زمین و خانه داد....سکونت اعراب در ایران (خراسان. روغ) با تنفر و دشمنی مردم شهر ها و روستا ها مواجه شد» 
(پیگولوسکایا و دیگران: تاریخ ایران از دوران باستان تا سدۀ 18 م.؛ ترجمۀ کریم کشاورز؛ تهران 1353؛ص165)
در نتیجۀ مقابلۀ بسیار فعال مردم، عرب با همه برتری هایی که داشت، اگر که « گاه گروه های متمایزی را تشکیل می دادند»، و اگر که مثلاً حجاج بن یوسف چنین کوشش هایی کرد، اما در مجموع عرب نه تنها نتوانست به مقام «بالا دست» درمقابل «فرودست» دست بیابد؛ بل همان موقف ممتاز اولی در سرزمین های مفتوحه را نیز نتوانست نگهدارد؛ در دربار سامانیان اشراف عرب در کنار دهقانان و اشراف محلی جای می گرفتند ؛ و نه بیشتر؛
(محمد رضا ناجی: فرهنگ و تمدن اسلامی در قلمرو ساسانیان؛ تهران 1386؛ص 293 )
درست بر عکس خراسانیان گام به گام بر دستگاه خلافت چیره شده اند و فعالیت و سرنوشت آن دستگاه را در دست گرفته اند؛ 
در تحت اوضاع و احوال 1300سال پیش، این زبردستی خراسانیان یک پدیدۀ بسیار غریب است که تا به حال دقیقاً گشوده نه شده است!

پس آوردۀ جناب راوش در بارۀ سرنوشت تاریخی و سیاسی خراسان در دوران هجوم عرب را مسترد می کنیم؛ 
شواهد انکارناپذیر تاریخی؛ و بررسی دقیق نظری؛ هر دو، این ادعای جناب راوش را مسترد می کنند که سرزمین ما در دو قرن اول هجری «مستعمرۀ» عرب بوده است؛ خراسان، بهر حال، «مستعمرۀ مطلق(!)» عرب نه شده است؛

جناب راوش درعوامل و دلایل پذیرش دین اسلام از جانب خراسانیان مناقشۀ بسیاری وارد می کند؛ این بحث را، هم، می توان با جناب راوش گشود؛ اما پیش از پیش توجه راوش را به دو اصل پذیرفته شدۀ تحقیق جلب می کنیم:
یکی این که چنین بحثی نه از طریق مقتضیات نظری امروز، بل مبتنی برمقتضیات نظری همان دوران می تواند دایر گردد؛ 
دیگری این که ادیان نظام های اعتقادی مسدود هستند؛ یک دین را تنها می توان با مراجعه به نظام مفهومی خود همان دین مورد بحث قرارداد؛ یک دین را می توان با سایر ادیان، و یا حتی سایرنظام های اعتقادی، مقایسه کرد؛ چنین بحثی در چارچوب رشتۀ علمی دین شناسی تطبیقی گشوده می شود؛ و دین شناسی تطبیقی نمی گوید که آن دین «غلط (!)» است؛ و این دین «خوبشش» است؛ دین شناسی تطبیقی می گوید که این نظر و آیین که در این دین چنین است؛ در آن دین دیگر، چنان است؛ 
و توجه جناب راوش را به این نتیجه گیری پیگولوسکایا جلب می کنیم:
«....ایران، اسلام را - که قبلاً زمینۀ آن را مانویت و مسیحیت فراهم آورده بود - پذیرفت» (پیگولوسکایا؛همانجا؛ ص 130)

۲ 
یک گام فراتر می نگریم و می پرسیم که آیا منظور جناب راوش این بوده است که هجوم عرب ساختار اجتماعی حوزۀ ما را فرو پاشانیده است؟ 
در ساختار اجتماعی جامعۀ ساسانی دقیق می شویم، چون آن را بیش ترمی شناسیم. از سعید نفیسی نقل می کنیم:
از«... هفت خانواده { اشراف سلطنتی که همۀ امور و امتیازات وانحصارمالکیت برزمین های بزرگ در نزد شان بود. روغ} که می گذشت، مردم کشور را به پنج طبقه تقسیم کرده بودند، به این ترتیب:
1- شهرداران که شهر های مهم سپرده به آنان بود
2- وس پوهران یا ویس پوهران یعنی پسران خاندان های آریایی قدیم 
3- ورزگانان {این نام را دیاکونوف دقیق آورده است: وزورگان. روغ}
4- آزادگان {این نام را دیاکونوف دقیق آورده است: آزاتان. روغ}
5- دهقانان
در موقع استیلای تازیان بر ایران سه طبقۀ اول یعنی شهرداران و وس پوهران و ورزگانان از بین رفتند{خلع شدند. روغ} و دو طبقۀ آخر ماندند؛ 
که آزادگان را به «احرار» ترجمه کردند وتا مدت های مدید یعنی تا قرن ششم دردورۀ اسلامی فرزندان آنان باقی بودند که آنها را «حر» و«احرار» می گفتند؛ و حتی زنان آنان را «حره» و «حرات» می گفتند؛ و«حر و حره» در مقابل زرخرید بود؛
دیگر طبقۀ دهگانان، که معرب کرده و دهقان گفته اند ؛ وایشان نیز تا مدت های مدید، و تا استیلای مغول بر ایران، باقی بودند؛ و تقریباً طبقۀ ملاکان ایران را تشکیل می دادند؛ و بسیاری از مردان علم و ادب دورۀ اسلامی ایران که می نویسند، دهقان یا دهقان زاده بوده اند؛ ازهمین طبقۀ ایرانی زادگان پاک نژاد بوده اند؛ و معروف ترین مردان این گروه فردوسی وفرخی ونظام الملک طوسی اند؛ که هر سه دهقان زاده بودند» (سعید نفیسی: تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان؛ تهران1390؛ ص 11)

اینک، قبل ازهمه، این تقسیمات سعید نفیسی دقیق نیستند؛
دیاکونوف در کتاب «تاریخ ایران باستان» می آورد که در دورۀ ساسانی- 
«روش وطریقۀ اوستا که جامعه را به سه طبقه تقسیم نموده بود، هنوز رعایت می شد ...طبقۀ اول روحانیان (زرتشتی. روغ) بودند... طبقۀ دوم ارتشتاران یا نظامیان بودند؛ 
طبقۀ نظامیان یک نوع نه بود؛ وسپوهران...به این طبقه تعلق داشتند؛ وزورگ ها هم جزو همین طبقه بودند ... قسمت اعظم طبقۀ نظامیان را آزاتان تشکیل می دادند...ازهمین آزات ها سواره نظام...بوجود آمده بود... طبقۀ سوم دبیران بودند... کلیۀ اینان طبقات ممتاز بودند.... 
طبقۀ چارم مردمان عادی ومعمولی بودند و وستریوشان نامیده می شدند...» 
(م. م. دیاکونوف: تاریخ ایران باستان؛ ترجمۀ روحی ارباب؛ تهران 1346؛ صص 425 و 426)
پس وقتی مقایسه می کنیم و میرغلام محمد غبار را با سعید نفیسی می سنجیم، و درنظر می ګیریم که نفیسی چون یکی از مهتران نامدار«فرهنگ فخیم ایران» ییوسته بالا بالا انداخته می شودِ؛ تکان می خوریم که آوردۀ نفیسی دربرابر نقد تاب نمی آورد و درهم می شکند؛ 
طوری که می خوانیم، نفیسی درتقسیمات بالا، از «عامۀ مردم»، یا همان وستریوشان ساسانی، نام نمی برد؛ اما در عوض اشرافیت حاکم را به چند طبقه منقسم می سازد، تا جامعۀ ساسانی را یک جامعۀ متکثر نشان داده باشد؛ و این خطای نفیسی وقتی بسیار تعجب آور می شود که وی در این تقسیمات روحانیت زرتشتی را که بخش اصلی، و در واقع مقدم ترین بخش، اشرافیت حاکم در جامعۀ ساسانی بوده است، اصلاً از قلم می اندازد! 
این نشانی کردن روحانیت زرتشتی درساختار اجتماعی جامعۀ ساسانی کدام «تعارف قدسی» نیست؛بل به دلیلی اهمیت قطعی دارد که مجموع پویایی جامعۀ ساسانی را از نظرمحوری بودن روحانیت حاکم زرتشتی می بایست گرهگشایی کرد:
« موبدان موبد دارای وضع و مقام و قدرتی بود که با شاه رقابت می کرد.. » (پیگولوسکایا؛همانجا؛ ص 79)
روحانیت زرتشتی در واقع نخستین موسسۀ قدرت در بیرون از اقتدارقدیم بود که چشم انداز اقتدارقدیم را اندازه داد؛ ازاین نظرموسسۀ دینی کاتولیک در اروپا، موازی با موسسۀ دینی زرتشتی بوجود آمد؛و هردو، دو«دولت مقدس» را شکل دادند؛ اقتدار ساسانی یک شکل آسیایی «دولت مقدس» بود؛ 
این سخن بمعنای کتمان شگوفایی تمدنی در تحت اقتدارساسانی نیست؛مبرهن است که تمدن ساسانی، یک تمدن شگرف و شکوهمند بوده است:
«در دوران ساسانیان روابط وسیع اقتصادی ایران با دیگران بسط یافت و ایران واجد فرهنگ مادی و معنوی عالی شد» (پیگولوسکایا؛همانجا؛ ص131)
دستاورد های ساسانیان به خود شان مبارک ! 
سوالی را که ما پی می گیریم این هم نیست که چرا و بنابر کدام پس منظر چنین سقوط هیبتناک ساسانیان بدست عرب ممکن شده است؟ در این باره بسیار بحث شده است؛
سوالی که ما پی می گیریم این است که چرا این سقوط با حذف بخش فوقانی و اشرافی جامعۀ ساسانی همراه شده است؟ و با آن جلال و عظمتی که اقتدار ساسانی داشته ، چرا مردم با این سقوط مخالفت نکرده اند؟ 
پیگولوسکایا دقیق تر می سازد:
«منابع موجود از اختلافات و منازعات خونین و تغییرات و تحولات درباری که جریان عادی زندگی را در ایران عهد ساسانی مختل می کرده، سخن می گویند» (پیگولوسکایا؛ همانجا؛ص 79)
و دیاکونوف خبر می دهد:
«در دورۀ ساسانیان اغتشاشاتی ازطرف افراد شهرنشین فقیر صورت گرفته که ازجمله به اغتشاش در شوش ...و همچنان طغیان در خوزستان می توان باد کرد» (دیاکونوف؛ همانجا؛ ص 418)
این قیام ها از جانب همان وستریوشانی صورت گرفته است که نفیسی آنان را از فهرست می اندازد؛ با این همه نفیسی نیز سخنان بالا را تایید می کند، انجا که می نویسد:
« چیزی که بیشتر از همه در میان مردم نفاق افگنده بود، امتیازات طبقاتی بسیار خشنی بود که ساسانیان درایران بر قرار کرده بودند» (سعید نفیسی؛ همانجا؛ ص 32)
چنین بوده است که بر سرتاسر دورۀ گویا شکوهمند ساسانی، نارضایتی عمیق مردم سایه افگنده بوده است؛

هم توتالیتاریزم روحانیت زرتشتی در اقتدارساسانی؛ وهم قیام های متعددی که در تحت پوشش ویا در شکل نهضتهای دینی در دورۀ ساسانی سر بر آوردند، درست از مبنای پاسخ به همین سوال ها می توانند فهمیده شوند؛ 
می دانیم که به دلیل همین نارضایتی ها دومکتب زرتشتی زروانیان وکیومرثیان، راه خود را ازتفسیر رسمی روحانیت حاکم از کیش زرتشت جدا کردند؛
می دانیم که بعد دین مانی، به عنوان یک «دین جهانی» به رقابت بسیار استوار با روحانیت زرتشتی برخاست ؛ 
و می دانیم که نهضت مزدکی، که اصلاً یک نهضت ضد زرتشتی و ضد اشرافی بود، دو صد سال دوام کرد و سر تا پای نظام ساسانی را بلرزه در آورد ؛ 
و چنین بوده است که قیام مردم برعلیه اقتدار تبعیضی عرب اموی، هدفش باز گشت اقتدارساسانی نه بوده است! زرین کوب می نویسد: « شورش ها و پایداری ها، برای بازگشت دولت ساسانیان نه بود»! (زرین کوب؛ همانجا؛ ص 86)
چرا؟
چرا فروپاشی نظام ساسانی، معادل فروپاشی جامعۀ ساسانی نبوده است؟ 
دین زرتشتی، و موقف مردم در برابر روحانیت زرتشتی، در این میان چی نقشی داشته اند؟ 
دو نتیجۀ اصلی را بر جسته می سازیم:
یکی این که با هجوم عرب همان اشرافیتی،وهمان روحانیت زرتشتی، حذف شده اند که مردم از دوصد سال پی هم در مقابل آن ها قیام کرده بوده اند؛ با هجوم عرب، خواست هایی نایل آمدند که مزدکیان با همه دستاوردهای قهرمانانۀ شان نتوانسته بودند کاملاً به آن نایل بیایند؛ مردم از حذف مناسبات غیرعادلانه، و از حذف عاملان آن ها، استقبال کرده اند؛ نا رضایتی شدید مردم از اشرافیت حاکم ساسانی از دلایلی بوده است که پیروزی غیر منتظرۀ عرب بر ساسانیان را سهل تر ساخته است؛ برافتادن نظام ساسانی با تفاهم اکثریت مردم مواجه شده است؛
و وقتی، فقط چند دهه پسانتر، شعار های برابری طلبانۀ نخستینِ پیام آورانِ دینِ نو به کنار زده می شود و روش اموی تبعیضی استقرار می یابد، همین مردم دوباره قیام می کنند؛ 
«در خراسان مردم غیرتمند و ستمدیده به انتقام در برابر امویان برخاستند و به ریختن خون بازماندگان و فرزندان ابوسفیان و مروان (امویان) دست یازیدند» (نفیسی؛ همانجا؛ ص 207)
دیگری این که از آوردۀ بالایی سعید نفیسی می آموزیم که، دراثرهجوم عرب، نظام اجتماعی در حوزۀ ما تغییرات مهم دید، اما دچار فروپاشی نه شد؛ فرو پاشی کامل نظام اجتماعی در سرزمین ما، بسیار پسان تر، با استیلای مغول فرا رسید؛ ایلغار مغول بود که مناسبات سیاسی در حوزۀ ما را قرن ها به عقب برگردانید و قبیلوی ساخت ( سید جواد طباطبایی: نظام الملک؛ تهران 1375)
بسیار اهمیت دارد که به جناب راوش گوشزد شود که، مطابق به منابع خود ایران کنونی {کشور ما را پارس بنامید! داکتر احسان یارشاطر}، سایر بخش های اجتماعی حوزۀ ما، پا برجا مانده اند؛ و نه تنها پا برجا مانده اند، بل حذف اشرافیت ساسانی، و تحول اساسی در سلسله مراتب سیاسی واجتماعی، به این انجامیده است که مردم، و استعداد های مردم، آزاد شده اند؛ وقلم از انحصار مغان آزاد شد؛وغموضات هزوارشی از نگارش دور انداخته شد؛ و همگان عالم بالقلم شدند؛ و با این همه، دوران یک شگوفایی بی مانند و انقلابی فرهنگی و تمدنی فرا رسید که ناصر پور پیرار در این تحول انقلابی بحث می کند؛ و ما آن را در زیرعنوان «حوزۀ تمدنی خراسان » برجسته ساختیم؛
(راوش در اثر نام و ننگ در بارۀ خراسان بحث می کند؛ و ظاهراً «خراسان» موضوع اصلی اثر وی است؛ پایان تر نشان می دهیم که بحث امروزی از خراسان نه به یک «حدود جغرافیایی» می رسد، و نه به کدام کش و گیر دربارۀ «نام » و«ننگ» می رسد که جناب راوش عنوان می کند!)

راوش چگونه در جایی از «استعمار فرهنگی» سخن می گوید که بار نخست در تاریخ بشر، انسان را عالم بالقلم می سازد؟ و اگر در این جا «استعمار فرهنگی عرب» بر قرار بوده است؛ پس چگونه است که جناب راوش بر فردوسی استناد می کند؟؟؟ مگر فردوسی محصول همین دوران نیست؟؟؟
۳ 
یک گام دیگر فراتر می نگریم و می پرسیم که آیا منظور راوش این است که عرب یک دین را به ضرب شمشیر وارد حوزۀ ما ساخت؟
آیا عرب این کار را کرده است؟ 
بلی ! بدون تردید کرده است !
اما دین ها و کیش ها، و تعلق به دین ها، از قدیم ترین ایامی که بما گزارش شده است، از منابع جنگ ها بوده اند؛ جنگ هایی که بواسطۀ ادیان برانگیخته شده اند،نه خاص هجوم عرب بوده اند؛ و نه بارنخست به وسیلۀ عرب عملی شده اند-
در رابطه با استقرار آیین زرتشت، بدون تردید، از چنین جنگ های آیینی گزارش می شود؛ 
اگر راوش ادعا دارد که کیش زرتشت، کیش صلح بوده است، پس این ادعای راوش خلاف حقیقت است؛ 
آیین زرتشت صلح نیاورده است! 
گشتاسب در بلخ به آیین زرتشت می گرود؛ ارجاسب تورانی بار ها می کوشد که گشتاسب را به تعهداتش برای صلح بر گرداند، اما زرتشت مانع می شود؛ گشتاسب، به هدایت زرتشت، پیمان صلح با تورانیان را ملغی قرار می دهد؛ نه این که پذیرش کیش نو از جنگ با تورانیان برحذر داشته است؛ نی! کیش نو دلیل و هدایت کننده به سوی منازعه بوده است؛ کیش نو منازعه ساز بوده است؛ 
چنین است که در هجوم تورانیان به بلخ ، خود زرتشت هدف قرار می گیرد:
«تورانیان به آتشکده نوش آذر که مقام زرتشت بود رفتند، و وی را با هشتاد هیربد بکشتند» 
(محمد معین: مزدیسنا و ادب فارسی؛ تهران1326؛ صص 111 و396)
اسفندیار، پسر گشتاسب، در تاریخ چون نخستین جنگاوری ظاهر می شود که برای ترویج کیش زرتشت می جنگد: 
«زریر و اسفندیار می گویند اگر در تمامی جهان کسی باشد که به پیامبری زرتشت سر فرود نیارد آن سر را بر دار خواهیم کرد» (شاهرخ مسکوب: مقدمه ای بر رستم و اسفندیار؛ پاریس1369؛ ص 30)
و فردوسی می آورد:
شنو کار هایی که من کرده ام
ز گردنکشان، سر بر آورده ام
نخستین کمر بستم از بهر دین
تهی کردم از بت پرستان زمین
هر انکس که برگشت از راه دین
بکشتم به میدان توران و چین
چو رفتم همه بت پرستان بدند
سراسیمه بر سانِ مستان بدند
به مردی من آن باره را بستدم
بتان را همه بر زمین بر زدم
برافروختم آتش زردهشت
که با مجمر آورده بود از بهشت

و جنگ اسفندیار با رستم انگیزۀ آیینی داشته است؛ تاریخ سیستان می آورد: 
«پیکار که میان رستم واسفندیار افتاد، سبب آن بود که چون زرتشت بیرون آمد و دین مزد- یسنان آورد، رستم آن را منکر شد و نپذیرفت و بدان سبب از پادشاه گشتاسب سر کشید وهرگز ملازمت تخت نکرد» 
(تاریخ سیستان؛ به تصحیح ملک الشعرا بهار؛ تهران1388؛ صص 33 و34)
وعقب تر می رویم و می خوانیم که فردوسی حتی جنگ های خونین ضحاک برعلیه جمشید را با لغزش جمشید از آیین یزدان پاک ربط می دهد:

یکایک به تخت مهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
چو این گفته، شد فر یزدان ازوی
بگشت، و جهان گشت پر گفت وگوی
منی چون بپیوست با کردگار 
شکست اندر آورد و برگشت کار
به جمشید ِ بر، تیره گون گشت روز
همی کاست آن فرّ گیتی فروز
(منظور فردوسی از«کردگار»، در این جا، شاه است)
آیین ها و زبان های یونانی به ضرب شمشیر یونانیان به حوزۀ ما وارد ساخته شدند!
آیین مهر به ضرب جنگ های میتانیان، و بعد پارتیان، به مصر و به اروپا راه یافته است!
آیین بودایی و زبان سانسکریت به ضرب شمشیر موریا ها در جنگ بر علیه سلوکیان به حوزۀ ما وارد ساخته شدند!
تاریخ انتشار مسیحیت، تاریخ جنگ های میسیونری است!
خراسانیان هم در شمشیر زدن از کسی پس نمانده بودند: 
«عباسیان منشأ قدرت خود را خواست خدا و شمشیر ابو مسلم می دانستند.... گر چه تاریخ کمتر از زبان ابومسلم سخن گفته است ولی قدرت وی در خراسان در آستانه شکست امویان غیر قابل انکار بوده است... گویی قدرت شمشیر ابومسلم بسیار برنده تر از دین عباسیان بود...» (مریم کمالی؛همانجا؛ صص 82 و85)
خود آیین زرتشتی، که جناب راوش آن را پنج پنج تا بالا می اندازد، در ستیز بسیار طولانی با آیین های قبلی حوزۀ ما، بالاخره بخش مهم این آیین ها را درخود بالا کشید؛ بندهش ویشت ها سند انکارناپذیر این ستیز وسازش خشن و خونین آیین زرتشتی با آیین های ماقبلی حوزۀ ما، هستند که سابقۀ آن ها تا انقلاب زراعتی و انقلاب شهری و نخستین سکونت ها در حوزۀ ما عقب می رود؛ 
و بعد متون زرتشتی باربار مورد تجدید نظر قرار گرفت؛ اما باز هم قابلیت مطابقت با مستلزمات متحول احتماعی در ان دمیده شده نتوانست:
« درعهد خسرو دوم در اوستا یا کتاب مقدس زرتشتی تجدید نظر به عمل آمد؛ این تجدید نظر کوششی بود که به منظور نو کردن این کتاب کهنه وعتیق و جدا ساختن صفحاتی که هنوز فاقد اهمیت نگشته بودند، از آن به عمل آمد؛ ولی با تحریر اوستا به شکل جدید نمی شد مضمون کهنه و پوسیدۀ آن را نو کرد» 
(پیگولوسکایا؛ همانجا؛ ص 130)

اینک جناب راوش ، امروز و اکنون، کدام نُقل و نبات را در کیش زرتشتی یافته است که آن را «نقل جامع» می کند؟

هیچ نظری موجود نیست: