صدای امریکا

۱۳۹۷ فروردین ۱, چهارشنبه

 محترم داکترسید حمیدالله روغ 
«....کویر بزرگ و بزرگ تر می شود...
 وای بر آن که کویر را پنهان می دارد»
نیچه

« ننگ و نام »

بحثی با نویسندۀ پُرکار جناب سلیمان راوش
قسمت اول
بخش سوم- بند دوم
17.03.2018

۴
یک گام دیگر فراتر می نگریم و می پرسیم آیا منظور راوش این است که مقابلۀ عرب با حوزۀ ما یک مقابله در میان دین نو و کیش زرتشتی بوده است؟
این سوال را با همین تأکید به دلیلی مطرح می کنیم که راوش متون زرتشتی را نه تنها «نقل جامع» می کند، و نه تنها خود چونان منادی کیش زرتشت به میدان می آید، بل خیلی عجیب این که راوش، ظاهراً زیر عنوان مقابله با عرب، «خرد» را چنان در منگنۀ کیش زرتشتی آرد می زند، که گویی سایر ادیان تنها در گندنه کارد می زند!!

در حوزۀ ما یک تعدد بسیارگستردۀ آیینی مستقر بوده است و آیین های زنخدایی و مهر و شمنی و زرتشتی و یهودی و مسیحی و مانی و هندویی و بودایی و چینایی و یونانی وطبیعی انگاری های گوناگون یکی در کنار دیگری همبودی داشته اند، و سینکریتیزم آیینی مهمترین مشخصۀ تمدنی حوزۀ ما بوده است:
« در دورۀ ساسانی شماره طرق و فرق دینی که در ایران بوده اند به مراتب بیش از آن چیزی بوده است که در کتاب های رایج مذکور است» (زرین کوب؛ همانجا؛ ص 52)
راوش به این خبط غیرقابل بخشایش عدول می کند که منظرۀ آیینی حوزۀ ما را، که درپیش از هجوم عرب یک منظرۀ بسیار متکثر بوده، هموار سازی می کند؛ و با وجودی که از آیین های زنخدایی ومهر یاد می کند، اما به قصد وبه عمد میدان استدلال را به نفع روحانیت زرتشتی خالی می کند؛ و بعد "دورۀ" زرتشتی را برائت می دهد و تقدیس می کند؛ و در آخر خود جناب راوش آشکارا در نقش داعی کیش زرتشتی ظاهر می شود! 
یک نگارنده ای که بخواهد به موضوع سرنوشت تاریخی حوزۀ ما و فرازها و فرودهای ما ازموضع صرف یک آیین نظر بیافگند، بدون تردید دچار یک منزوی سازی عمدی است که با کدام« نظریۀ سرکوب شده یا مهجور درباب تناوب تاریخی عجین است»(جیمبسون ودیگران:منطق فرهنگی سرمایه داری متاخر؛ترجمۀ مجید محمدی و دیگران؛تهران1379؛ص5)
راوش بهمان دلایلی که از دین آوری متکی بر شمشیرعرب انتقاد می کند، بهمان دلایل نمی تواند به عقب به موضع دفاع از روحانیت زرتشتی ساسانی بلغزد؛ روحانیت زرتشتی ساسانی مرتکب هولناک ترین جنایات در مقابل پیروان سایر ادیان حوزۀ ما شده است؛ 
منظورما در این جا تنها سرنوشت مانی پیامبر نیست که کرتیر هیربُد زرتشتی و بهرام ساسانی، وی را پوست کندند؛ منظور ما اعدام جمعی رهبران مزدکی بدست خسرو انوشروان هم نیست؛ ده قرن پسانتر مغول هم خلیفۀ عباسی را پوست کند!
تاریخ به ما می گوید که یهودیان و نصارای نسطوری، و بدون تردید مزدکیان، و اما همچنان مردم عامه، که روحانیت زرتشتی آنان را با خونین ترین طرق سرکوب می کرده است، « سبب عمدۀ استیلای تازیان بر ایران ساسانی بوده اند» (زرین کوب؛ همانجا؛ ص29 و 30)
این ها همه یبکطرف؛ مشکل اصلی اثر راوش درجایی دیگر است؛ راوش که خاصتاً برکیش زرتشتی متکی می شود، اصولاً ناتوان است از این که ماهیت جریانات حوزۀ ما در نخستین قرن های پس از هجوم عرب را دریابد؛

نخست این که نشر دین اسلام در حوزۀ ما بسیار کُند و تدریجی بوده است و تا قرن نوزدهم م. ادامه داشته است؛ و بهر حال در نخستین سده های پس از هجوم عرب، هنوز پیروان سایر کیش ها، ازجمله کیش زرتشتی، موجود و فعال بوده اند:
«بنا به گواهی استخری و ابن حوقل در قرن دهم در سرزمین فارس عدۀ زیادی از مردم کیش زرتشتی داشتند در ایالات مجاور دریای خزر ... درقرن دهم هم عدۀ زرتشتیان بسیار بود؛ تا قرن سیزدهم گذشته ازمسلمانان و زرتشتیان، درشهرهای ایران عدۀ کثیری مسیحی و یهودی می زیستند؛ اعراب، نامسلمانان را "اهل ذمه" می نامیدند...اهل ذمه ...از لحاظ حقوق مدنی محدود بودند وحق هیچگونه فعالیت سیاسی نداشتند؛ بویژه وضع روستاییان اهل ذمه بسیار دشوار بود» (پیگولوسکایا؛ همانجا؛ ص167)

در همینجا اضافه می کنیم که در دورۀ اسلامی سرکوب خشن وخونین دگر اندیشان، که اینک زرتشتیان هم در این زمره قرارگرفته بودند، تداوم یافت؛ و خاصتاً تاریخ خلافت اموی و عباسی از این نظر بسیار ننگین است :
« با ان که رسما هرکس که پیرو دین دیگری به جز اسلام بود....در عقیدۀ خویش آزاد بود...بارها آزادی ایشان را سلب کرده و کشتارهای بی رحمانه کرده اند...یهود و نصاری و زردشتیان از بسیاری از حقوق بشری محروم بودند و می بایست در محلۀ مخصوص جدا از دیگران زندگی کنند...یکی از مظاهر بسیار زشت حکمرانی خلفا (اموی وعباسی. روغ) رفتار خشن و ظالمانۀ ایشان با پیروان طرق مختلف مذهبی و مسلکی بوده است»(زرین کوب؛ همانجا؛ صص152و153)

و دوم راوش نمی تواند ماهیت دعوت و نهضت ابومسلم را دریابد و تبیین کند؛ دعوت ابومسلم یک دعوت همگانی بود، هم از این نظرکه تسویه وبرابری شعوبی را درمقابل تبعیض خشن نظام متغلب اموی عنوان کرده بود؛ و به این ترتیب بود که در صفوف ابومسلم که یک مسلمان بود، علاوه از مسلمانان، پیروان عقاید بسیار گوناگون گرد آمدند؛ سنبادهراتی که در رکاب ابومسلم می جنگید، یک زرتشتی بود؛ و مانویان و بوداییان مقیم خراسان، وحتی عرب ضد اموی،و«همه ناراضیان،همه زجردیدگان، همه فریب خوردگان در زیر لوای او گردآمدند، زیرا رفتارعاملان عرب همه را به ستوه آورده بود؛ مردم ازهمه شهرها و روستا های خراسان به یاری او برخاستند و به او پیوستند» اینان همه در رکاب ابومسلم صف آراستند وتا پای جان جنگیدند و اموی ها را منهزم وسرنگون ساختند؛ 
ابومسلم هنوز پیش از شهادتش اسطوره شد:
«هیچیک ازرجال سیاسی دوران نخستین قرون وسطی در ادبیات عامه و فولکلور اثری چون ابومسلم نگذاشته است» (پیگولوسکایا؛ همانجا؛ ص 178)
هم از این نظر که نهضت ابومسلم، روح نهضت مزدکیان را به میراث گرفت؛مُسلَّم است که خود ابومسلِم مزدکی نبود؛ می دانیم که ابومسلم تفاهم خاصی با زرتشتیان هم نداشت؛ «به آفرید» زرتشتی به امر ابومسلم دستگیر و اعدام شد؛ اما پس از شهادت ابومسلم، سنباد و استادسیس و ابومقنع و حمزه سیستانی و دیگران به خونخواهی او برخاستند که همه زرتشتیان و غیر زرتشتیان بودند؛ 
بدون تردید، تندیس رستم را که فردوسی برساخته است، این تندیس از کارنامۀ ابومسلم مروزی خراسانی و از برنامۀ عدالت طلبانۀ مزدکیانی، نیز، اثر برداشته است؛
چه بسا که ابومسلم، خودش، تصویر یک قهرمان را در تصور داشته است؛

و سوم راوش نمی تواند ببیند که یکی از شاخه هایی که تحت لوای ابومسلم می جنگیدند، بعد تر در «تشیع» هویت یافتند؛ قطعاً مسلم است که ابومسلم از اهل شیعه نبود؛ 
راوش آنجا که بر ادیان ابراهیمی می تازد، برای این سوال پاسخی ندارد که در بارۀ تشیع چی بگوید؟ 
«ظهور روحانیتی منحصر به شیعه» (هاینس هالم: تشییع؛ ترجمۀ محمد تقی اکبری؛ تهران 1385؛ ص17) در یک دیالکتیک پیچیده میان کنش وساختار، روحانیت زرتشتی را در ایران کنونی بازتولید کرده است؛ هانری کوربن خویشاوندی آموزش تشیع و آموزش زرتشتی را نشان داده است (هانری کوربن: فلسفۀ ایرانی وفلسفۀ تطبیقی؛ ترجمۀ جواد طباطبایی؛ تهران1369)
نوشته ها در بارۀ تشیع بسیار یکجانبه هستند؛هم مدح شیعه، وهم سَبّ شیعه، هردو، شدیداً دچار مکتبی گری مغرضانه بوده اند؛ یگانه حاصل این مکتبی گری، خصومت های خشن مذهبی است که پیوسته بیشتر در تنور آن دمیده می شود؛ بنظر می رسد که همه جوانب در تبیین دقیق جریانات پس از صدر اول، دچار سوءقصد هستند؛ و خاصتاً نهضت های اعتراضی برعلیه امویان وعباسیان را تاریک نگاری می کنند؛ 
نهضت ابومسلمیان، خرمدینان، سربداران، وسایر نهضت هایی که متاسفانه دربارۀ شان نمی دانیم، نهضت های بسیار نیرومند خراسانی بودند که از نظر آماج های آشتی ناپذیر عدالت طلبانه ای که داشته اند، بهر حال، تداوم عنعنۀ مزدکیان بوده اند؛ از این نظر نهضت های عدالت طلبانۀ خراسانی بیشتر از ده قرن ادامه یافته اند؛ و تداوم جانبازانۀ این نهضت ها در خراسان، از جمله، نشان می دهند که تعهدات عدالت طلبانۀ صدر اول، یک میانپردۀ بیشتر آرمانی، و یک دولت مستعجل، بوده اند که پژواک اصلی خود را در خراسان یافته اند؛ و کارل هاینتس اولیگ یک گام فراتر می رود و می نویسد که این تعهدات اصلاً از خراسان «منشأ» گرفته اند! ( کارل هاینتس اولیگ: از بغداد به مرو؛ ترجمۀ ب. بی نیاز؛ آلمان؛ کلن؛ 2013)
درست است که شاخه هایی هم در این نهضت ها فعال بوده اند که بعد در تشییع ته نشین شده اند، اما این نهضت ها در کل نه تنها نهضت های صرفاً شیعی نبوده اند، بل حتی ابایی نداشته اند که صریحاً ضدعربی وحتی ضد اسلامی نامیده شوند؛ ما مبانی نظری این جریانات را نمی شناسیم؛ و یا بد می شناسیم:
«...در بارۀ تاریخ این دین {خرم دینیه. روغ} آگاهی کافی بما نرسیده است و آنچه در عقاید شان در کتاب ها نوشته اند همه آلوده به غرض و تهمت است. چیزی که ظاهراً مسلم است این است که دین خرمی یکی از فروع دین مزدکی بوده و خرمیان را مزدکیان جدید و مزدکیان پس از اسلام باید دانست..» 
(سعید نفیسی: بابک خرم دین؛ تهران 1393؛ ص19)
آثاری که تشییع در ایران کنونی را تداومِ صرفِ نهضت «خوارج» می شمارند، هم از تبیین جریان خوارج عاجز اند؛ و هم از این عاجز اند که درنظر بگیرند که مثلاً صفویان ترک بودند، و نه عرب:
« نهضت خوارج از لحاظ منشاء پیدایش یک جنبش خالص عربی بود » (پیگولوسکایا؛ همانجا؛ ص168)
و اما:
« شیعت از عجم آمد» (بلعمی؛ ج. 4؛ ص 1026)
و این اول تر بدین معناست که خوارج و شیعه پدیده های سیاسی تاریخی متفاوت بوده اند و جرالد هاوتینگ دقیق می نویسد که « سه شاخۀ اصلی که امروز به نام های سنی و شیعه و خوارج می شناسیم» ( جرالد هاوتینگ؛ همانجا؛ ص17) و بعد این بدین معناست که شیعه به حیث یک جریان مخالف، فقط پس از132 هجری، یعنی زمانی که عباسیان تسنن را مذهب حاکم اعلام کردند، می توانسته آغاز به شکلگیری کند؛ و تشیع کنونی بیشتر ازهمه میراث آل بویه وصفویان، است؛ 
روشن است که ادعای تشییع دربارۀ «گروه برحق» یک ادعای مکتبی است؛ اما تشیع نه کدام «بدعت در دین» است؛ و نه کدام «بد دینی» است؛ شیعه یک جریان سیاسی معطوف به قدرت بوده است؛ و ازنظر مضمونِ عطفِ به قدرت، نه کدام کهتری و نه کدام مهتری، نسبت به تسنن ندارد؛ «شیعه» بنام «حق» دستیابی به قدرت، در مقابل نهاد خلافت قرارگرفت؛ درحالی که نهضت های خراسانی نهضت های عدالت طلبانه و تسویه طلبانه بوده اند؛ و تا زمانی طولانی اصلا نگاهی به قدرت نداشته اند؛ 
پس دقیق می نویسیم: 
شیعه از بابت همراهی در نهضت های ضد اموی وضدعباسی، یک خویشاوندی با نهضت های خراسانی داشته است؛ اما خود نهضت های خراسانی بدون کمترین تردید نه تنها نهضت هایی بمراتب گسترده تر از تشیع بوده اند؛ بل الزاماً و در همه موارد، تعهدی به خود دین اسلام نداشته اند.
تاریخ صدر اول، یک تاریخ مکتوب نیست؛ مکاتب فقهی و کلامی وحِکَمی درطی قرن دوم وسوم هش شکل گرفته اند؛ بررسی انتقادی آثاری که در این باب نوشته شده اند، این نتیجه گیری را یقینی می سازد؛
حسین مدرس طباطبایی می نویسد:
«در اوایل قرن دوم هجری مکاتب حقوقی و فقهی اسلامی رو به شکل گرفتن نهاد؛ مکتب تشیع هم به تدریج بصورت یک مکتب حقوقی مشخص و متمایز در امد.... وقتی انقلاب عباسی در سال 132 بساط یک قرن حکومت اموی را در هم نوردید، تشیع بصورت یک نظام کامل و مستقل سیاسی و فقهی و کلامی در صحنۀ جامعۀ اسلامی حضور غیر قابل انکار یافته بود» 
(حسین مدرس طباطبایی: مکتب درفرایند تکامل؛ ترجمۀ هشام ایزد پناه؛ تهران1375؛ ص11)
اینک از اضافات مکتبی که بگذریم، طباطبایی خودش با صراحت می نویسد که تشیع یک مکتب حقوقی سیاسی بوده است؛ که مبانی «فقهی و کلامی» بسیار بعد ها بر آن افزود شده اند؛ مباحث حِکَمی در دورۀ اسلامی با معتزله آغازمی یابد که نخست بسیار متأخراست؛ و سپس متعزله، خاصتاً، شیعه نبوده اند:
«ریشۀ معتزله یک ریشۀ سیاسی است که در همان جوی که خوارج و شیعه در آن بوجود آمدند، پدیدار گردید» (حنا الفاخوری و خلیل جر: تاریخ فلسفه در جهان اسلام؛ ترجمۀ عبدالمحمد آیتی؛ تهران1390؛ص114)
در این جا، صرفاً از یک همجواری سخن می رود؛ و، قطعاً، نه بیشتر!

تسنن و تشیع، هر دو، برساخته های{= کونسترکت های} تاریخ سیاسی دورۀ اسلامی هستند؛ 
تجربۀ متعفن تنظیم ها درافغانستان؛ وتجربۀ رسوای آخوند ها درایران؛ این حکم آمرانۀ تاریخ را روی میز می کشد که دوران درهم شکستن مکتبی گری تسنن وتشیع، هردو، فرا رسیده است؛ نه این که تجدید نظرطلبی اجتناب ناپذیر است؛ بل ما اینک وارد دوران «تجدید نظر» شده ایم؛ 
بدون تردید این دوران پیشاهنگان خود را به میدان ستیز می کشد!

از ین جاست که نه با زرتشتی بازی راوش کاری داریم؛ و نه از سربازی زرتشتیان در حاشیۀ غربی حوزۀ ما، در این دوران، انکاری داریم؛ اما این کاری که راوش می کند، و درجایی که از تاریخ سرکوب مردمان ما، و از نهضت های عدالت طلبانۀ مردمان ما، سخن می رود، در این جا راوش "دورۀ" زرتشتی را مستثنی می سازد و برائت می دهد؛ و نه تنها برائت می دهد، برعلاوه تقدیس هم می کند؛ در این کار راوش بر حق نیست؛
راوش حق ندارد ناصرپورپیرار را نادیده بگیرد که صریحا «دو قرن سکوت» زرین کوب را مسترد می کند و تقصیر تغلب و سرکوب را به دورۀ زرتشتی بر می گرداند و از «داوزده قرن سکوت» ( ناصر پور پیرار: دوازده قرن سکوت؛ تهران1381) در تحت بیداد روحانیت زرتشتی سخن می گوید و می نویسد که «ایران» راهی را که برای بیرونرفت از 12 قرن نظام سرکوب زرتشتی می جست، و نمی یافت، این راه بیرون رفت را حلولِ اسلام به «ایران» پیش کش کرد؛ گیریم که نظر پورپیرار در بارۀ نقش رهایی بخش حلول اسلام خوشبینانه بوده باشد؛ اما پورپیرار در این نظر که به روشنی تاریخ «نظام سرکوب» درحوزۀ ما را به "دورۀ" زرتشتی بر می گرداند، تنها نیست؛
آرامش دوستدار در دو کتاب «امتناع تفکر درفرهنگ دینی» و«درخشش های تیره» با تفصیل، ومهم تر ازهمه، با دقت متودولوژیک، نشان داد که درحوزۀ ما دورۀ مطلقیت دینی، با زرتشت آغاز می یابد (آرامش دوستدار: امتناع تفکر درفرهنگ دینی؛ پاریس2004؛ صص 114به بعد؛)
به تاکید می نویسیم که راوش موظف بود پیش از«جمع آوری» و «نقل جامع» اثر «نام وننگ» این دو کتاب دوستدار را دیده باشد؛ و به تصریح می نویسیم که با مراجعه به این دو کتاب دوستدار، خاصتاً با پیگیری در آوردۀ دوستدار در بارۀ مفهوم «دین- خویی»، که بنظر وی بسیار پیش تر از حلول اسلام و در واقع از آغاز دورۀ زرتشتی حوزۀ ما در آن فرو خفته است ، نه تنها ازاین "مُفَصَّلات بی مَفصَل" جناب راوش چیز قابل ذکری بجا نمی ماند، بل اثرنام و ننگ با سوالاتی مقابل می شود که پاسخی برای آن ندارد. 
(ماکس وبر در کتاب جامعه شناسی دین مفهوم «انسان دینی» را طرح می کند، و راه برای یک استنباط جداگانه می گشاید که بهرحال با مفهوم «دینخویی» دوستدار بسیار متفاوت، و با آن متعارض، است.)
۵
یک گام دیگر فراترمی نگریم و می پرسیم که آیا منظور راوش این بوده که عرب، که گویا به عنف «شمشیرزن» بوده است، منظور عرب صرفاً دین نو نبوده است، بل، شاید عمدتاً، غارت بوده است؟
آیا چنین بوده است؟ 
بلی اینچنین هم بوده است ! 
«اعراب بادیه نشین ملهم و سرشار از روح ایمان، که مترصد بدست آوردن غنایم بودند... تمام گنجینه های گران بها و ثروت سرشار ساسانی بدست اعراب افتاد...» (دیاکونوف؛همانجا؛ص470) اما « اندک اندک مردم ایران فهمیدند که حملۀ اعراب دستبرد ساده ای به منظور غارت نبوده، بلکه جدی تر از ان است...» (پیگولوسکایا؛ همانجا؛ ص155)
ما اطلاع داریم که کان داری ها و دکانداری های سعد بن وقاص؛ و یا سفاکی های اسفبار حجاج بن یوسف ثقفی در تاریخ چنان برق می اندازد؛ که تاریخ نمی خواهد آن ورق را بیاندازد: 
« حجاج بن یوسف خاطرۀ ناگواری از خود در خاور نزدیک باقی گذاشته است؛ وی حاکمی حریص و طماع و بیرحم بود...هیچیک از حکام عرب بیش ازاو چنان مبالغ گزافی خراج و جزیه ازمردم اخذ نکرده و انهمه کار بیگار نگرفته بود»» (پیگولوسکایا؛ همانجا؛ ص164)
خیلی مهم است که درنظربگیریم که این نمونۀ حجاج، یک نمونۀ فردی نبوده است؛ مجموع نظام خلافت بر همین مبنا استوار بود: 
«دستگاه خلافت چه در دمشق وچه دربغداد کمترین توجهی را دربارۀ مردم زیر دست خود نداشتند و انصاف و عدلی در کار نبود» (نفیسی؛ همانجا؛ ص149)
کارکرد اصلی خلافت و عاملان آن چیزی بیشتر از اخاذی متنوع، تحت نام خراج، نبوده است:
«......خراج خراسان جمعا به 38 ملیون درهم می رسید....از خراسان برای هشام بن عبدالملک از خراج و غنیمت چندان بردند که به شمار در نمی امد...در سراسر شهر ها عدۀ کثیر از غلامان و کنیزان زرخرید که در جنگ ها اسیر کرده بودند می زیستند و برده فروشی رواج کامل داشت....از سر زمین کابل هر سال می بایست دو هزار کنیز...باید به خلافت می فرستادند....»(نفیسی؛ همانجا؛ صص 128؛143؛150)

و اما از جناب راوش می پرسیم که خود ساسانیان این ثروت سرشار را از کجا آورده بودند؟
«در تاریخ از گنجینه های بی شمار خسرو، وعجایب دربار او افسانه ها وحکایات زیادی نقل کرده اند» (دیاکونوف؛ همانجا؛ ص 465)
می دانیم که مزدک، قباد را وا دار می سازد که درب گنجینه ها و گدام ها را بروی مردم گرسنه بگشاید؛ تاریخ به ما افشا می کند که اقتدار ساسانی، خودش یکی از غارتگرترین اقتدارهای تاریخ قدیم بوده است؛ می دانیم که همین ثروت خیره کننده بالای فقر وحشتناک و بیگاری فرسایندۀ همه اقشارهمان مردمی متکی بوده است؛ که اقتدار ساسانی آنان را اصلاً نادیده می گرفت؛ تا آنجا که سعید نفیسی هم آنان را در شمار نمی آورد؛

نشان دادن غارت و قتال و ویران سازی در تاریخ قدیم به کدام ذره بین ضرورت ندارد؛ همه درهمه جا چنین بوده اند؛ به تکرارمی نویسیم که با نگاه امروزی نمی باید جریانات قدیم را باز کرد؛ اما با نگاه به امروز، می باید به قدیم پرواز کرد؛ از جناب راوش می پرسیم که مگر موزیم آثار استثنایی باستانی، و یا ثروت های زیر زمینی، عراق و افغانستان به کدام شیوۀ بسیار متفاوت از غارت های قدیم، به غارت رفتند؟
راوش می آورد که فلان عرب، فلان عرب را کشت، تا بر زن زیبای وی دست بیاندازد! 
آیا چنین حکایت هایی حقیقت داشته است؟ 
بلی بدون تردید حقیقت داشته است! 
«دربارۀ یزید بن مهلب که درسال 96 حکمران خراسان بوده نوشته اند که موسی بن الوجیه حمیری را گرفته بود که زن خود را طلاق بدهد...وی گفت من به این کار رضا نمی دهم و او را چندان بزد که در زیر تازیانه زن خود را طلاق گفت» (نفیسی؛ همانجا؛ ص156)
و این روش از عمق ساختار اقتدار آن دوران بر می خاسته است:
«تقریباً همه خلفا در شرابخواری و بی حفاظی و شب و روز گذراندن با کنیزکان و زنان جوان معروف بوده اند و داستان های شگفت در بارۀ این گونه شهوت رانی های هارون الرشید و پسرش امین در کتاب ها هست .... برخی از ایشان زنان نا مشروع را آشکارا در سرای خود نگاه می داشتند» ( نفیسی؛ همانجا؛ صص 150و151)
سپاهیان عرب در این زمینه های بیش تخم، شخم کم تری از سایر فاتحان قدیم و جدید، خاصتاً مغول ها، نزده اند؛
و اما دو قرن پیش تر شاپور ذوالاکتاف ساسانی شیخ عرب طایرغسانی را از هردو کتف وی آویخت و فجیعانه کشت و چنان وحشت پراگند که بگفت فردوسی «خروش آمد از کودک و مرد و زن»؛ تا دختر طایر «مالکۀ» زیبا روی را به عنف تصاحب کند و به حرم خود بیاورد و آن زن را به خدمات جنسی وا دارد! 
وفردوسی می آورد که در دربار انوشروان، که بما گفته اند که«عادل» بوده، درهر اتاق 70 کنیز برای خدمات جنسی به شاه حاضر بوده اند؛ 
و هیربد های زرتشتی بر زن و ملکیت مردم حاکمیت مطلق داشته اند؛ و این روابط را بنابر امیال و هوس های خود شرح می کرده اند و مردم را قهراً به اطاعت وادار می ساخته اند؛ هیربدان زرتشتی، بگفت سعید نفیسی، این دو اهرم اصلی اجتماعی را در انحصار خود گرفته بودند؛ ازین جا بوده است که قیام های ضد زرتشتی مزدکیان عمدتاً متوجه دگرگون ساختن مناسبات در همین دو عرصه بوده است؛ از این دوران بسیار پرحادثۀ حوزۀ ما اسناد متقن بما نرسیده است؛ اما توجه مزدکیان به همین دو عرصۀ مناسبات اجتماعی - زن و مالکیت- را به رویت اصلاحاتی می دانیم که انوشروان رویدست گرفت؛ 
ازینجاست که اهمیت عظیم نهضت مزدکی را در می یابیم:
« نهضت مزدکیان عواقب بسیار داشت...محافل عالیۀ اعیان و بزرگان اصیل قدیمی فوق العاده ضعیف شده؛ و روحانیان مقام فرمانروایی پیشین خویش را از دست داده بودند... نهضت مزدکیان علت مستقیم بسیاری از تغییراتی بود که در زندگی کشور پدید امد...نهضت مزدکیان به خاندان های قدیم و نیرومند، به وضع مالی و سنت های ایشان ضربه های جبران ناپذیری وارد کرد»( پیگولوسکایا؛ همانجا؛ ص102 و105)

در همین جا می آوریم که جناب راوش یک غالمغال را چنان در ذغال زغاله می کند، که بُز را، از رو سیاهی، بُزغاله می کند! راوش می آورد که اووووو مردم باخبر و هله نمان که حضرت ابراهیم با خواهر خود ازدواج کرده بود!!! 
(سلیمان راوش: نام و ننگ؛ج دوم؛ ص 107)
آیا حقیقتاً چنین بوده است؟
بلی این حقیقت را تورات درعهد عتیق می آورد:
«...ابرام با خواهر ناتنی خود سارای ازدواج کرد... به سارای گفت تو زن زیبایی هستی و اگر مردم مصر بفهمند که من شوهر تو هستم برای تصاحب تو مرا خواهند کشت؛ اما اگر بگویی خواهر من هستی بخاطر تو با من با مهربانی رفتار خواهند کرد وجانم درامان خواهد بود...مردم مصر دیدند که سارای زن زیبایی است ...فرعون دستور داد تا او را به قصرش ببرند... فرعون بخاطر سارای هدایایی به ابرام بخشید. 
اما خداوند فرعون و تمام افراد قصر او را به بلای سختی مبتلا کرد، زیرا سارای زن ابرام را به قصر خود برده بود. فرعون ابرام را به نزد خود فراخواند وبه او گفت: «این چه کاری بود که با من کردی؟ چرا به من نگفتی که سارای زن توست؟....
اما سارای زن ابرام بچه دار نمی شد؛ پس او هاجر کنیز مصری خود را به ابرام داد....با این کنیزهمسرشو تا برای من فرزندی به دنیا آورد...هاجربرای ابرام پسری زایید وابرام او را اسماعیل نامید.» 
(کتاب مقدس؛ ترجمۀ فارسی؛1995؛ صص10 تا 13)

این مطالب از2500 سال بدین سو در کتاب مقدس درج بوده است؛ و آن را به تکمیل نقل کردیم تا بپرسیم که چه دلیلی داشته که جناب راوش از کشف مجدد این مطالب دفعۀ دوم هیجان زده شده است؟ 
راوش دو سه صفحه درتفسیر این بند تورات درج می کند که نه مجالی ونه موجبی برای نقل آن بدست نیست؛ اما بطور نمونه راوش مثلاً «تفسیر» می کند:
«جالب این است که ابرام را، به این دیوثی، یهوه (الله) می فرستد»
( سلیمان راوش: نام و ننگ؛ج. دوم؛ ص 106)
این که این گپ ها به «نام» بر می گردد، یا به «ننگ» بر می گردد، این را به جناب راوش مبارک می نویسیم؛ 
اما تا جایی که به این مندرجات کتاب مقدس مربوط می شود، مهم ترین چیزهایی که می فهمیم، این گزارش است که در آن زمان «ازدواج با محارم» مروج بوده است؛ زن زیبا از قدیم موضوع منازعه بوده است؛ و زورمندان در این منازعه همواره غالب بوده اند؛ و نه تنها مردم عادی، بل حتی پیامبران راهی جز این نداشته اند که برای پناه از آسیب زورمندان چاره ای بجویند؛ اما خداوند عفت ابرام را محافظت می کند؛ و ابرام را به این راه هدایت می کند که ادامۀ نسل از طریق ازدواج با محارم صورت نگیرد!
پس منظور اصلی جناب راوش، ازاین ذکر، یک چیز دیگر است؛ راوش اصلاً میگوید که ادیان ابراهیمی «بد» هستند! پس کدام دین «خوبشش» است؟ 
جناب راوش به ما طهارت می دهد که دین زرتشت خوبشش است، چون از «خدای خرد(!)» به ما بشارت می دهد! 
خیلی خوب؛ اما زرتشتیان در رابطه با ازدواج با محارم چگونه بوده اند؟ 
سعید نفیسی به تاکید می نویسد:
«...در دورۀ ساسانی چیزی که بیش از همه دستخوش تصرف و ناسخ و منسوخ و جرح و تعدیل موبدان بود، «حقوق شخصی» است؛ مخصوصاً احکام نکاح و ارث به اندازه ای پیچیده و مبهم بود که موبدان هر چی می خواستند، می کردند؛ و در این زمینه اختیاراتی داشتند که درهیچ شریعتی به روحانیان نداده اند؛ چنان که می توان گفت مردم در این پیچاپیچ احکام و تعبیرات شخصی نامحدود، تکلیف خود را نمی دانستند و ناچار ازهر چه موبدان می گفتند و دستور می دادند، می بایست کورکورانه پیروی کنند؛
در این دوره خانواده و مالکیت که درهر تمدنی اساس مدنیت را فراهم می کند و مدار زندگی اجتماعی است، پایه و مبنای درستی نداشت ... تشکیل خانواده بر اساس و روش مستدل و پابرجایی استوار نبود...
چیزی که از اسناد آن زمان حتماً بدست می آید؛ و با همه هیاهوی جاهلانه ای که اخیراً کرده اند، از بدیهیات مسلم تمدن آن زمان است، این است که نکاح نزدیکان و محارم و زناشویی در میان اقارب درجۀ اول حتماً معمول بوده است و حتی برای آن اصطلاح خاصی داشته و ان را «خویتکدس» می گفته اند.....در ... کتاب های شریعت زرتشتی...«خویتکدس گناهان بزرگ را از میان می برد!! » 
(نفیسی؛ همانجا؛صص41 و42)
هاشم رضی، که راوش وی را «بزرگ» می خواند(؟؟؟) در کتاب «دانشنامۀ ایران باستان» مؤیدات متعددی برای این خویتک- دس {بگفت رضی «خوئت- ودثه»} می آورد و با مراجعه به نصوص زرتشتی می نویسد:
« هنگامی که زرتشت از نزد هرمزد خدای آمد، در هر جای این دنیا قدم نهاد، بندگان را توصیه به ازدواج با محارم کرد» (هاشم رضی: دانشنامۀ ایران باستان؛ تهران 1381؛ ج 2؛ صص825 تا837)
و فردوسی از فریدون یاد می کند که با خواهران خود شهرناز و ارنواز ازدواج می کند و سه فرزند وی سلم و تور و ایرج حاصل این ازدواج هستند:
از این سه، دو پاکیزه از شهرناز
یکی کهتر از خوبچهر ارنواز

و در حکایت ازدواج بهمن می آورد که بهمن با دخترش همای چهرزاد ازدواج کرد:
یکی دخترش بود نامش همای
هنرمند و با دانش و پاک رای
همی خواندندی ورا چهرزاد
ز گیتی به دیدار او بود شاد
پدر بر پذیرفتش از نیکویی
بدان دین که خوانی همی پهلوی
همای دل افروز تابنده ماه
چنان بُد که آبستن امد ز شاه

آیا راوش از این حقایق مطلع است؟
بلی مطلع است؛ ولی تناقض در گفتار خود را نمی تواند بگشاید؛ و به این «استدلال» پناه می برد که اوستای اولی از اوستای نو تفاوت داشته، و در میان کیش زرتشت، و آن چه مغان زرتشتی می کرده اند، هم تفاوت بوده است:
«کرتیر... در کتیبۀ کعبۀ زرتشت.... می گوید بسیار ازدواج ها میان محرمان را بر قرار نمودم....برخی ازمورخان...اشاره کرده اند که دین مغان از دین زرتشت جداست ... و نیز بزرگان حکمت اشراق...اشارۀ آشکار می کنند که دین زرتشتی فاصلۀ بسیار با آیین مجوسی و مغانه دارد...» (س. راوش: نام و ننگ؛ ج . اول؛ ص 236)
راوش نه تنها نمی تواند در تفاوت بسیار مهم مفهومی درمیان «کیش» و «روحانیت» دقیق شود؛ بل اصلاً از عمق تاریخی مسألۀ «محارم» و ربط آن با «اصل مادینۀ هستی» در معتقدات و اساطیر حوزۀ ما که تا آیین زنخدایی و تا هزاران سال پیش عقب می رود، خود را مطلع نه ساخته است؛
(«اصل مادینۀ هستی» یک بحث گسترده است در اساطیر حوزۀ ما؛ به مورد آن به این بحث بر می گردیم/شهلا لاهیجی و مهرانگیز کار: شناخت هویت زن ایرانی در گسترۀ پیش تاریخ و تاریخ؛تهران1392؛ص87/)
معتقدات بسیار آمیخته یی («در کیش زرتشتی عهد ساسانیان آثار التقاط مفرط دیده می شود»/ پیگولوسکایا؛ همانجا؛ص 84/) که تحت نام کیش زرتشتی به ما رسیده اند، شامل عقاید بسیار قدیمی هستند که می گویند سپندارمذ (سپندارمذ همان سپند- ارمئیتی است که اصلاً ریشۀ میترایی دارد و در کیش زرتشت بالا کشیده شده است) دختر اهورامزدا بود؛ بعد اهورامزدا با سپندارمذ مزدوج شد و از ایشان نخستین انسان یا کیومرث امد؛ ونخستین انسان، یک« زن- مرد » بود؛ بعد کیومرث با مادر خود سپندارمذ مزدوج شد و از ایشان مشی و مشیانه به وجود آمدند؛ و بعد این دو خواهر و برادر (محمد محمد علی: مشی و مشیانه؛ تهران 1392؛ راوش از سپندارمذ؛ و از مشی ومشیانه یاد هم می کند؛ اما از پیگیری موضوع ازدواج با محارم باز می ماند.) با هم مزدوج شدند تا از ایشان همه مردم زاده شدند؛

این که خدای ابرام امر به دیوثی کرده باشد، این را از حضرت راوش خواندیم و «متحسس» شدیم؛ اما راوش این گپ را تحویل بگیرد که خدای زرتشتی هم دیوثی کرده است!!
۶
یک گام دیگر فراتر می نگریم و می پرسیم که آیا منظور راوش این بوده است که عرب زبان عربی را در زبان های ما تداخل داد؟
آیا چنین واقع شده است؟ 
بلی! نشر زبان عربی بخش مهم برنامۀ عربی سازی اموی بود؛ یهودیان و مسیحیان مقیم در حوزۀ اسلامی نیز عربی را پذیرفتند و در زبان عربی آثار نوشتند (جرالد هاوتینگ؛ همانجا؛ص 25)
زبان عربی درقرن اول هجری زبان رسمی ما قرار داده شد و با زبان های ما آمیخت:
«اعراب، جز زبان غنی عربی و دین اسلام، چیزی با خود...نیاوردند...فاتحان عرب شکل های نوین اجتماعی با خود ... نیاوردند...» ( پیگولوسکایا؛ همانجا؛ ص159و 162)
اما اول این که زبان های یونانی و سانسکریت و ترکی هم با هجوم ها وارد حوزۀ ما شدند و با زبان های حوزۀ ما آمیختند؛ 
زبان یونانی، بگفت غبار،« در آریانا شیوع یافته و با لهحه های محلی اختلاط نمود»؛ دو فعل دری«استن» و«هستن» از ریشۀ یونانی estinو ha-estin می آیند؛ تفاوت در میان «است» و «هست» در زبان دری ، اصلاً یک تفاوت یونانی است ! فعل دری «چیستن» از ریشۀ یونانی ti-estin می آید!
پس این ادعا که عرب آمد و به ضرب شمشیر زبان خود را بر ما تحمیل کرد، این ادعا بر همه هجوم ها، وارد است؛ و این طور نمی شود که اگر زبان عربی با زبان های ما آمیخت، این«استعمار فرهنگی» است؛ اما اگر زبان یونانی، و یا زبان ترکی، و یا زبان مغولی، با زبان ما آمیخت، این «استشعارفرهنگی» است!

وبعد مسألۀ بسیار مهمی که در این رابطه اصلاً وارد بحث های ما نه شده است، این است که انقلاب در زبان وفرهنگ عربی، مقدم تر از انقلاب در زبان های حوزۀ ما فرا رسید؛ مطمیناً این جریان دلایل و منابع متعدد داشت که به بحث ما ربط نمی گیرد، اما این که این انقلاب در همان قرن اول واقع شد، ا بدون تردید با تصادم تمدنی عرب با حوزۀ ما، هم، ربط می گیرد؛ الفاخوری از دو انقلاب مهم، انقلاب ادبی در شعر عربی؛ و انقلاب ادبی در نثر عربی بحث می کند که هر دو در قرن اول هجری، مقارن ورود عرب به سرزمین ما، آغاز شدند (حنا الفاخوری: تاریخ ادبیات زبان عربی از عصر جاهلی تا قرن حاضر؛ ترجمۀ عبدالمحمد آیتی؛ تهران 1393؛صص 282 و329)
«زبان عربی در هنگام گسترش و رواج یافتن در فرایند کنش و میان کنش میان عرب و عجم، دگرگونی و غنا یافت؛ با پذیرش زبان عربی به وسیلۀ اقوام غیر عرب، عادت ها و پیشینۀ زبانی شان بر زبان عربی تاثیر گذارد که دگرگونی های چشمگیر و پیدایش لهجه های مختلف را در پی داشت؛ به حاصل این دگرگونی معمولاً زبان عربی میانه گفته می شود که دربرابر عربی باستان که زبان نص و زبان شعر عرب است ....قرار می گیرد» (جرالد هاوتینگ؛ همانجا؛ص25)
بالاخره این درست است که زبان عربی بر زبان های ما اثر گذاشت؛ و اما در این رابطه چند تذکر ضروری است:
اول این که گفتار در حوزۀ ما، در همان زمان حلول عرب هم، کماکان به زبان های گفتاری ما صورت می گرفت (جرالد هاوتینگ؛ همانجا؛ص 25)
دوم این که آمیزش با زبان عربی، بگفت غبار«زبان توانگر وحیرت انگیزی چون زبان عربی» (غبار، همانجا؛ ص102) به تأسیس زبان های کنونی ما ، و به تأسیس فرهنگ گستردۀ نوشتاری دری انجامید؛ 
سوم این که پس از تصادم با زبان عربی، زبان های ما یک دورۀ تکوین را از سرگذشتاند؛ و متصل از قرن دوم هجری زبان نوشتاری دری سر بلند کرد و زبان عربی را عقب زد؛ با آنهم سرآمدان فکر وفرهنگ ما تا قرن 11 و12 میلادی نوشتن به عربی را ترجیح می داده اند و یک اعجوبه ای چون ابوریحان البیرونی، که نیمۀ اول قرن یازده م. را بنام وی کرده اند؛ و درهند وی را بانی «هند شناسی» می نامند؛ و هیچکس، و راوش هم، جرآت ندارد در خراسانی بودن وی تردید بیاورد، به روشنی ترجیح می داده که به زبان عربی بنویسد 
(ا. ی. کراچکوفسکی: تاریخ نوشته های جغرافیایی در جهان اسلامی؛ ترجمۀ ابوالقاسم پاینده؛ تهران 1389؛ص194)
پس اگر جناب راوش از«استعمار فرهنگی عرب» منظورش این بوده باشد که چرا زبان عربی در زبان های ما تداخل یافته است؛ خوب ما دعوایی نداریم؛ اما جناب راوش پیشقدم شود و به ما نمونه بدهد که چی را قیچی کنیم و پیچ زبان را از کجا سرپیچی کنیم؟؟

همه آیین ها کم وبیش با خشونت و عنف سر وکار داشته اند؛ خشونت های قدیم همه با صدمات انسانی بزرگ و با دگرگونی های بسیار عمیق همراه بوده اند؛ اما دلیلی نداریم که این دگرگونی ها را در چارچوب «استعمار» جای بدهیم؛ ومنظورما ازین بیان هم کدام گونه چشم پوشی بر خونابه نوشی های قدیم نیست؛ منظورما این است که استعمار اروپایی مبتنی بر فکر، و بر موسساتی بوده است، که در قدیم مفقود بوده اند؛ از این جاست که برای جهانگشایی های قدیم، و ازجمله برای هجوم عرب به استقامت شرق وغرب، اصطلاح اروپایی«استعمار» را بکار نمی گیریم؛
بدون تردید همۀ هجوم های قدیم نقصان های انسانی و فرهنگی، اکثراً جبران ناپذیر، ببار آوردند؛ اما این هجوم ها، همزمان، راه را برای دگرگونی های فرهنگی گشودند؛ حتی وحشی ترین و خونریز ترین این هجوم ها، مثلاً هجوم مغول، راه را برای شگوفایی های نو فرهنگی گشودند؛ در این موارد از «استعمار فرهنگی» سخن نمی گوییم؛ فکر قرن بیستم برای بیان این دگرگونی ها چارچوب نظری موفق «ذوبان افق هاHorizontenverschmelzung» که گیورگ گادامر آورد؛ و «آمیزش افق ها» که داریوش شایگان آورد، را یافت؛ یعنی یک امتزاج چندین جانبه و دامنه دار فرهنگی که معطوف به پدید آوردن محصولات فرهنگی نو بوده اند؛ 
در حالی که در تحت «استعمار فرهنگی» یک جریان اصولا متمایز منظور می شود؛ 
«استعمار فرهنگی» به معنای تحمیل یک جانبه و تبعیضی محصولات فرهنگی بیرونی، به منظور معاوضۀ فرهنگ اصیل بومی بوده است، تا دایرۀ وابستگی استعماری مسدود شده باشد؛ 
استعمار فرهنگی یعنی این که تا کنون هم نمی پذیرند که ابورجین های استریلیایی بانیان یک فرهنگ بزرگ بوده اند؛ فقط تا همین سه دهه پیش رسماً گفته می شد که ابورجین ها انسان نیستند، حیوان هستند!

خیلی جدی می پرسیم : آیا چنین چیزی در دوران هجوم عرب به حوزۀ ما رخ داده است؟
خیلی جدی پاسخ می دهیم : نه !

برویت اثر «نام و ننگ» مستدل ساخته نمی شود که راوش چرا ترجیح داده است بحث از استعمار فرهنگی را به این استقامت سوق بدهد؛ راوش اولتر باید بررسی می کرد که تا کنون چی گفته شده، تا معین کرده باشد که وی خودش از کجا گپ خود را شروع کند و از چی بحث کند! 
«نام و ننگِ» خودش حکایت دارد از این که راوش در این سنگر نه سنگ می نهد؛ و نه ستنگ می جهد!
• 
بحث جناب راوش دربارۀ «استعمار فرهنگی عرب» را مسترد می کنیم!
کوشیدیم از چار طرف و شش جهت به این طرح جناب راوش بنگریم؛ و طرح وی را با داده های تاریخی بسنجیم؛ متأسفانه در هیچ کدام ازاین جهات به یک پاسخ روشن نرسیدیم که جناب راوش از این امهات که «جمع آوری» کرده؛ و این پند وآن پند را پندک پندک باوری کرده، اصلاً به کدام جهت هفتم یاوری کرده است؟
راوش نه از گذشتۀ ما یک استنباط روشن فراهم می آورد؛ نه داده ها را در یک کار منظم با هم می آورد؛ ازین جاست که ناگزیر نوشتیم راوش با یک نگاه معیوب و گیج چیزها را با «واقعیت» می سنجد؛ و خواننده را با خود به بار کج می بندد.

خیلی خوب؛
پس آیا بحث در بارۀ «استعمارفرهنگی عرب» را می بندیم؟
پاسخ شاید غیرمنتظرۀ ما به خواننده اینست که : نی !!!

یعنی آیا ما با «استعمار فرهنگی عرب» مواجه بوده ایم؟
پاسخ شاید غیرمنتظرۀ ما به خواننده اینست که : بلی!!!

بلی ما با یک استعمار خشن و بسیار متعرض و بسیار مخرب فرهنگی عرب مواجه بوده ایم؛ اما نه در 1400 سال پیش؛ بل در قرن بیستم؛ و در نیمۀ دوم قرن بیستم!
عرب و پاکستان به جای خود، و ایران به جای خود، با صدور سازمان داده شدۀ محصولات ایدیولوژی وهابیت، و با صدور مشابهات آن؛ و با صدور تنظیم های به اصطلاح «جهادی»، ما را مستعمره ساختند؛ و مردم ما را به اسارت گرفتند؛وعقاید عنعنوی مردم ما را، به شمول عقاید اسلامی مردم ما، به غارت گرفتند؛ ویک «فرهنگ» ضد فرهنگ، و ضد وطن و ضد هموطن را بالای مردم ما به اصابت گرفتند؛ 
و ما 50 سال است که در ظاهر و در باطن، شاهد مظاهر و اباطیل آن هستیم!

بدون تردید عفریت تنظیم، یک فریب عظیم بوده است! 
تنظیم یک جریان شستشوی مغز یک مردم بسیار معزز بوده است؛

این تنظیم ها زنان را سینه و شکم دریدند! 
چرا؟
چون می بایست به عزت و شرافت این مردم بسیار سرافراز یک دسترس گذاشت!

زنان و دختران جوان را به «غنیمت جهادی» بردند! 
چرا؟
چون هر «قومندان» برای «نگهداری» آنان یک قفس گذاشت!

اولاد وطن را به بازار کشیدند و به لیلام به عرب فروختند ! 
چرا؟
چون کدام ثقف در 1300سال پیش برای فروش اسیران، یک عسس گذاشت!
باز هم چرا؟
چون این کودکان را، «اسیران جنگی»، بی کس گذاشت!

«استعمار فرهنگی عرب» این است!
با یقین کامل مردم سر افراز، در نقش پای ابومسلم ها، خود را از این «اصحاب فیل» آزاد خواهند ساخت، اگر که یک نسل در این راه ، یک نفس گذاشت !
(منوچهر پارسا دوست در کتاب «شاه اسماعیل اول صفوی» می نویسد که به دستور شاه اسماعیل صفوی شکم زنان حامله را با جنین های شان دریدند! محمد کاظم علمداری در کتاب «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟» می نویسد که تقصیر اصلی عقب ماندگی ایران را باید در استقرار تغلب صفوی جستجو کرد.)

هیچ نظری موجود نیست: