صدای امریکا

۱۳۹۷ فروردین ۲۸, سه‌شنبه

 محترم داکترسید حمیدالله روغ 
15.04.2018
سيماى كنونى روشنفكر ما، همان آدم خیالی را به ياد می دهد كه در انتظار پيامى در بارۀ ارض موعود، هر صبح، دم دروازه عُود آتش می زند؛ و آزگار و بى روزگار عبورِ مسعودِ نامه رسان را پایکش می زند؛ و اما براى او هيچ گاهى و از هيچ جايى پيامى نمي رسد؛ و او، به جاى نامه، زهرخند طعنه آميز نامه رسان را تحويل مي گيرد!
و اين نامه رسان هم عجب احمقي است كه نمی فهمد كه او «ايمان دارد» كه يك زمانى نه يك زمانى، يك پيامى نه يك پيامى، به او خواهد رسيد؛ و آن گاه است كه او خواهد خروشید؛ و بغض زده بر روى نامه رسان غرور خواهد فروشيد؛ و به همه و همه ندا خواهد سروشید: پيام! پيام! اينه ديدين نگفته بودم؟ پيام رسيد! 
و اينك من دوباره ترانه ها خواهم خواند...!!!
به پيش...!!!
و تا آن هنگام، كه به فرا رسيدن آن «ايمان دارد»، روشنفكر ما بی كار نه شيشته؛ بی كارى، بى پيكارى اس؛ و بى پيكارى بی عاری اس! 
خدا نگيرد؛ و خدا کم نکند برادر زادگان رهبران؛ برادر زادگان صدراعظمان؛ برادرزادگان وزيران؛ برادر زادگان رييسان، برادر زادگان مديران... و از اين قلم؛ كم نيستند كه هر كدام شان صد البته و صد بركت روشن است كه "شخصيت" هستند!! 
فقط کم مانده كه اينان يكجای شوند؛ و «صفوف خود را فشرده بسازند»؛ و بسیار کمترک مانده تا پيام برسد!
چون ايمان دارند كه پيام مي رسد!
و پيام رسيدن همان و ترانه خواندن همان ...!!!
به پيش...!!!
بيچاره تر از همه، يگان تا بيكاره يى هستند كه برادر زادۀ رهبر؛ و برادر زادۀ صدراعظم؛ و برادر زادۀ وزير؛ و برادر زادۀ رييس و... نبوده اند؛ اينان راه آبرومند ترى پيدا كرده اند؛ اينان بيرق بالا كرده اند كه پدركلانِ، پدركلانِ، پدركلانِ فرتوت شان، كدام وختى در كدام جايى یک درخت توت داشته است؛ و رخت و پوشاك دستخوان خود را، نوشاك دسترخوان مى كرده است!
خو حالى خير اس كه ده اينجه دو پيسه يك مهاجر هستن! اما اصلاً كه بوده اينان از تبار شاطر هستن! و بخاطر امنيت شاطره گى اينان هم چند نفر بايد «صفوف خود را فشرده بسازند»... 
تا وقتى كه پيام برسد!!! 
و بعد؟
بعد به پيش...!!!

فرانتس كافکا نويسندۀ سرشناس، در آغاز سدۀ 20 آن چيزهايى را ديده می توانست، كه روشنفكر ما امروز، در آغاز سدۀ 21 هم ديده نمي تواند، سر نوشت غم انگيز اين پيام و پيام رسان و پيام گيران را با قلم سحر انگيز خود رسامى كرده است.
با دقت بخوانيم و در بارۀ آنچه خوانده ايم، بيانديشيم!

یک پیام شاهانه
فرانتیس کافکا
ترجمه: س. ح. روغ

{چنین آورده اند، که} شاهنشاه به تو، به هر یک، به رعیت عزا دار، به آن سایۀ ناچیزی که از برابر آفتاب شاهانه به دورترین دور ها پناه جسته است، انگار خاصتاً به تو، از بستر مرگ یک پیام فرستاده است!
شاه به قاصد امر کرد که در برابر بسترش زانو بزند؛ و پیام را در گوش قاصد زمزمه کرد! پیام چنان از عمق دل شاه بیرون می جهید که به قاصد امر کرد تا پیام را در گوش شاه تکرار کند. قاصد با خم کردن سر تایید کرد که گفتۀ شاه را درست دریافته است؛
و در برابر همه ناظران سوگوار
{ همه پرده های حاجب فرو افتاده اند؛ در پهنا و برپای کاخ و در (امتداد. مترجم) پله های پیچاپیچ، بزرگانِ ملک شاهانه صف کشیده اند!}
در برابر همۀ اینان، شاه رنجِ نجوا کردن پیام به گوش قاصد را به پایان رسانید!
و قاصد، در دم، در راه می شود؛ یک آدم قوی و خستگی ناپذیر!
یک بار این، یک بار آن دست را برای پس زدنِ {حاضران. مترجم} دراز می کند، و راه خود را از میان آن انبوه به پیش می گشاید! جایی هم که به مانعی بر می خورد، به سینۀ خود اشاره می کند، و نشانۀ آفتاب را که بروی سینه اش می درخشد، به رُخ می کشد!
و قاصد، در حقیقت ، راه خود را چنان می گشاید، که هیچ کس! { نمی تواند!}
{اگر که} انبوه جماعت چنان بزرگ هم باشد! {اگر که} شهرک های آنان چنان پایان ناپذیر هم بنظر بیایند! و اما هر گاهی که قاصد می توانست راه را بروی خود باز بکند، چنان می بود که گویی به پرواز آمده باشد! و تو می توانستی صدای آمرانۀ مشت های وی را بزودی پشت دروازه ات بشنفی!

مگر این بار، در عوض، قاصد برای گشودن راه خود با بیچارگی در تقلا افتاده است!
بهرحال، اگر هم توفیق بیابد از آن تالار های تو در توی درونی کاخ بگذرد، هیچ گاه نخواهد توانست از همه تالار ها فراتر برود! و اگر به همین هم موفق شود، پس هنوز هم چیزی حاصل نیامده است؛ از پله های پیچاپیچ هم می بایست که به پایان راه بگشاید؛ و اگر به این هم موفق شود، هنوز چیزی حاصل نیامده است؛ صحن حویلی را هم می بایست که بپیماید؛ و پس از حویلی دومین کاخ؛ و بار دگر پله ها و حویلی ها؛ و بار دگر کاخ های بعدی....
و این چنین از ورای هزاران....
و اگر هم وی بتواند که خود را از درگاه کاخ بیرون بیاندازد
- که اما هیچ گاه، هیچ گاه، چنین چیزی نخواهد توانست که رخ بدهد ! -
پس، بدنبال آن، شهر پایتخت در برابر وی دهن خواهد گشود: 
ناف جهان !! و زمینِ پُر از انبوه آن !!!
از این میان {دیگر} هیچ کسی موفق نمی شود که بگذرد؛ و باز آن هم با پیام یک { شاه } متوفی! هیچ گاه!

و تو، اما، در برابر پنجره ات نشسته یی و آزگار در انتظار آن پیام خیال پردازی می کنی!
هنگامی
که 
شب
فرا می رسد!

هیچ نظری موجود نیست: