صدای امریکا

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۷, پنجشنبه

تقی روزبه
نگاهی به پی آمدهای خروج آمریکا از برجام، بن بست رژیم حاکم بر ایران و حساسیت اوضاع!
• گرچه خروج از برجام برای ایران نوعی عملیات انتحاری محسوب می شود، و بعید است که بخواهد واقعا به آن متوسل شود، با این همه ناگزیر از راه رفتن برلبه تیغ است و اروپائی ها نیز در لحظه کنونی برای خرید زمان و دست یافتن به توافقی بهتر با آمریکا و هم چنین با خود رژیم اسلامی نیاز دارند که با دادن برخی باصطلاح وعده ها و بسته های پیشنهادی شکل برجام را حفظ کنند ...


دو طرف اصلی توافقنامه برجام ایران و آمریکا بودند. دولت آمریکا مدت ها پیش از خروج رسمی با رفتارهای تهدیدآمیزخود عملا اعتبارآن را مخدوش ساخته بود. بطوری که وعده ها و یا حتی توافق های اولیه صدها شرکت، با روی کارآمدن ترامپ و عدم دسترسی آن ها به اعتبارات لازم بانکی که خود نگران تهدیدها و پی آمدهای ناشی از نقض تحریم های آمریکا و فقدان چشم اندازی نه چندان روشن برای دوره پسابرجام بودند، اکثرا یا روی کاعذ ماندند و یا تنها بخشی از آن وعده ها عملیاتی شدند و بطورکلی بجز موج نخست، عملا روند سرمایه گذاری های جدید منجمد شدند. با این همه دولت ترامپ برای به حداکثر رساندن فشارخود به ایران نیاز داشت که هرچه زودتر بطور رسمی هم از برجام خارج شود تا بتواند با بازگشت تحریم های نفتی و ثانویه عرصه را بیش از پیش بر ایران تنگ کند.

کارآئی و موفقیت دور قبلی تحریم ها قبل از همه به دلیل اجماعی بود که دولت اوباما توانسته بود در سطح جهان علیه خطر هسته ای ایران به وجود آورد. البته رویکردهای تحریک آمیز و مخرب خود رژیم ایران هم در فراهم ساختن بهانه و بسترهای لازم برای تحریم های بین المللی نقش مهمی داشت. دولت ترامپ که با رویکردهای یک جانبه گرا شناخته می شود، بدنبال آن بوده است که از طریق اعمال فشار و تحریم های یک طرفه، دیگر شرکاء و بازی گران جهانی را وادار به تبعیت از سیاست های خود بکند. در حقیقت ترامپ با انداختن توپ به زمین اروپا و تروئیکا- آلمان و فرانسه و انگلیس- ۹۰ روز برای ارائه پیشنهاد جدید که شامل نگرانی های دولت آمریکا باشد مهلت داده بود. در طی این مدت اروپائی ها تمام سعی خود را برای جلب توافق ترامپ و گنجاندن نگرانی های وی در طرح پیشنهادی خود، در چهارچوب حفظ برجام و مذاکره موازی و مجدد حول آن ها در توافقنامه فراگیرتری با ایران، از جمله تغییرخودبرجام به عمل آوردند. در تلاش برای حفظ برجام سوای جنبه هائی چون حفظ منافع اقتصادی اروپا و ایستادگی در برابر یکه تازی های آمریکا، هدف مهم دیگر بستن راه خروج ایران از توافقنامه هسته ای موجود بود که خطر آن توسط ترامپ دست کم گرفته شده و از نظر اروپا و امنیت آن دارای اهمیت راهبردی بوده است. آن ها بطور پیگیر با مقامات دولتی و با کنگره و سنای آمریکا به مذاکره و رایزنی و لابی گری پرداختند،‌ اما نهایتا ترامپ پیشنهادهای آن ها را کافی ندانست و حاضر نشد به طرح دیگران ولو آن که متحد آمریکا باشند تن بدهد. او ترجیح داد که هم چنان فشار به اروپا را ادامه بدهد و از طریق آن ها زنگوله تحریم های جدید و گسترده را به گردن گربه (ایران) بیاندازد. به این ترتیب او آشکارا اتحادیه اروپا و سران تروئیکا را تحقیر و سنگ روی یخ کرد و حتی با صدور فرمان بازگشت تحریم های زمان بندی شده، آن ها را به تنبیه و مجازات های اقتصادی تهدید کرد! ترامپ نشان داد که برای دیگران راهی مگر تن دادن به خواست های حداکثری آمریکا و اولتیماتوم های آن وجود ندارد! چنین رویکرد آمرانه با متحدین اروپائی خود (و به قول آن ها هم چون مستعمره ها) که حتی شماری از سناتورها و جمهوری خواهان متنفذ نسبت به آن بخاطر دورکردن متحدین و منزوی ساختن آمریکا در جهان و تأثیرمنفی اش بر کانونی کردن فشار روی ایران هشدار می دادند، چنان بود که آمانوئل ماکرون که بیشترین تلاش را در همراهی اروپا با آمریکا بکار گرفته بود ناگزیر شد، مدت کوتاهی پس از ماه عسل دیدار «تاریخی» و پر از طنز و کنایه ای که در رسانه ها و افکار عمومی، بویژه در خود فرانسه حول آن کوک می شد با انتقاد از ایفاء نقش پلیس جهان توسط آمریکا، با خشم محسوسی اعلام کند که در یک بزنگاه تاریخی قرارگرفته ایم که از این لحظه به بعد اروپا وظیفه ضمانت از نظم چند جانبه حاکم بر جهان پس از پایان جنگ دوم بدین سو را به عهده دارد، و یا مرکل بگوید که اروپا دیگر نمی تواند برای حفاظت از خود به آمریکا متکی بماند و باید خودمان سرنوشت خودمان را در دست گیریم، و یا وزیر اقتصاد فرانسه از آمریکا به عنوان ژاندارم اقتصادی نام برد. باین ترتیب با نحوه برخورد ترامپ، عملا وجه جهانی نهفته در بحران هسته ای، بجای تمرکز صرف برا یران، فعال شد. این که در این مقطع فرانسه قاطع تر از دیگران خواهان محافظت از منافع و سرمایه های اروپا در ایران شده (که البته سهم فرانسه در آن برجسته است) تصادفی نیست. این گونه واکنش های تند در برابر تصمیم ترامپ که بسیار هم بودند، نشان می دهند که کشاکش و تقابل رویکرد یک جانبه گرای ترامپ با نظم و مناسبات جهانی که با بحران هسته ای ایران هم گره خورده، وارد فاز جدیدی شده است و اروپا اگر اکنون نتواند از منافع خود دفاع کند، بی گمان در جنگ تجاری محتملی که در پیش است و ترامپ از مدتی پیش کلید آن را زده است، از هم اکنون قافیه را باخته است (البته نباید فراموش کرد که هیچ کدام از این منازعات به معنای نادیده گرفتن منافع مشترک و به خصوص عدم آمادگی اروپا برای سازش در این یا آن عرصه و در مراحل بعدی نیست). در حقیقت بحران هسته ای ایران علاوه بر وجوه اخص خود، دارای جاشنی انفجاری منطقه ای و جهانی هم هست که آن را در پیوند با مجموعه بحران های کنونی به کانون اصلی منازعات منطقه ای و تا حدی جهانی تبدیل کرده است.

در خود آمریکا هم رویکرد ترامپ مسأله برانگیر است. سوای مخالفت تقریبی دوسوم افکار عمومی با تصمیم ترامپ، در صفوف طبقه سیاسی حاکم هم موجب تشتت و واکنش های انتقادآمیزی شده است. چنان که به عنوان چند نمونه، علاوه بر بیانیه اوباما (با شمردن شش پی آمد مخرب آن)، سناتور سندرز اعلام کرد که قدرت حقیقی آمریکا در توان ما در نابودکردن نیست، بلکه در ایجاد اجماع بین المللی بر مسائل مشترک است. امروز ترامپ ما را در مسیر بسیار متفاوت و خطرناکتر قرار داد، آمریکا در برابر متحدان اروپائی اش منزوی می شود. سوزان رایت نماینده سابق آمریکا در سازمان ملل در توصیف رفتار ترامپ می گوید، ایران را از همه قیدوبندها و محدودیت ها رها ساخت و شرکت های اروپائی را تهدید به مجازات کرد. جالب است که حتی رئیس «بنیاد دفاع از دموکراسی ها»، مارک دوبوویتز و حتی معاون وی، نهادی که همواره در مبارزه با برجام و ایده پردازی برای راست ها بسیار فعال بوده است و از با نفوذترین موسسات نومحافظه کار محسوب می شود در توییتر خود گفت: «من نگرانی هائی دارم. این تصمیم، یک استراتژی با ریسک بالاست که اگر با موفقیت اجرا شود- که او و معاونش نسبت به آن بدبین هستند- نتایج مثبت زیادی خواهد داشت اما اگر با شکست مواجه شود عواقب خطرناکی را در پی خواهد داشت. از این رو رویکرد ترامپ بطور همزمان نه فقط بحران هسته ای ایران، که چالش های سیاست یک جانبه گرائی او را هم برانگیخته است.

در مورد تهاجم بوش پسر به عراق گفته می شد که اشغال و ویران کردن یک کشور کوچک توسط ابرقدرت آمریکا به مراتب آسان تر از ساختن مجدد کشوری است که شیرازه اش از هم گسیخته شده است. آن تهاجم البته با ادعاها و تبلیغات دروغین آغاز شد که ظهور داعش یکی از آن ها بود. کارگزاران سرمایه هرگاه منافع و سیاست های اشان اقتضا کند البته هیچ ابائی از تکرار آن ندارند. در حقیقت فرمان لغو یک جانبه و بدون جایگزین برای برجام آن هم در مورد تأسیساتی که تحت بی سابقه ترین و شدیدترین نظارت و کنترل ۲۴ ساعته توسط آژانس قرار داشته است، در اساس شبیه همان رویکرد حمله به عراق با استناد به ادعاها و تبلیغات دروغینی است که این بار در هماهنگی از پیش سازمان یافته بین دولت اسرائیل و آمریکا، و با پرده برداری از اطلاعات هسته ای (سوخته شده) توسط اسرائیل و با حمله گسترده و بی سابقه به سوریه به عنوان بخشی از جنگ نیابتی آمریکا ادامه یافت. رویکرد یک جانبه و مبتنی بر مشت‌ آهنین بیشتر به «قانون جنگل» و قرق کردن آن توسط هر آن که قلدرتر است و دارای قدرت تخریبی بیشتر شبیه است تا قانونی شایسته جوامع بشری و همزیستی آن ها. باین ترتیب بار دیگر روشن می شود که عروج ترامپیسم نه پاسخ که خود تبلور بحران سرمایه داری است. موارد متعددی نشان دهنده آن است که این نوع جریان های یک جانبه گرا و شبه فاشیستی هرچه با مقاومت کمتری از سوی جنبش ها و یا دیگر کشورها مواجه شوند، بهمان اندازه بر شدت تهاجم خود می افزایند.

خلاصه آن که ایجاد شکاف در جامعه آمریکا و در درون صفوف طبقه سیاسی حاکم بر آن، حتی در میان جمهوری خواهان کنگره و سنا، شکاف بین اروپا و آمریکا، بی اعتبار کردن مقررات و قواعدحاکم بر نظم جهانی و نهادهای مرتبط با آن اعم از سازمان ملل و سازمان انرژی هسته ای و سایر نهادها و پیمان ها و توافق های جمعی و... و ملغی کردن قیدوبندهای محدودکننده جاه طلبی های هسته ای حکومت ایران بی آن که جایگزینی، مگر جنگ و افزودن بر بحران منطقه برای آن داشته باشد، و بالأخره تأثیر مخرب آن بر توافق نهائی بر بحران کره شمالی از جمله مهم ترین پی آمدهای منفی بودند که ترامپ بی اعتنا به آن ها اقدام کرد و اکنون هم کم کم شاهد بروز آن ها هستیم (چنان که تهدید به تعلیق گفتگوها توسط کره شمالی به دلیل قدرت نمائی و مانور مشترک کره و آمریکا در آستانه دیدار سران و یا کارشکنی های آمریکا در برابر مذاکره اروپا و ایران که حتی بطور زودرس با تحریم رئیس بانک مرکزی ایران هم همراه شد و....).
اما علاوه بر پی آمدهای فوق نمی توان تأثیرات مخرب خروج بر شرایط داخلی ایران را هم نادیده گرفت. در حقیقت به یک تعبیر خروج یک جانبه آمریکا از برجام از منظر جناح تندوری ایران بهترین گزینه و نعمتی بود که در بدترین شرایط به داد رژیمی که غرق بحران های بزرگ و گوناگون است رسید. اگر در نظر بگیریم که دوقطبی کردن فضا بین دوگانه دشمن و نظام همواره مهم ترین ابزار بقاء نظام و بالخصوص فرادستی جناح حاکم و نیروهای سپاه در ساختار قدرت و سبب تسلیم بیشتر جناح دولت و اصلاح بوده است، و هم چنین مستمسکی برای امنیتی کردن فضا و افزایش اختناق و سرکوب، و نیز عامل تشدید فقر و تنگدستی های ناشی از تحریم های اقتصادی و فروپاشی و آسیب های اجتماعی بوده است، که در مجموعه خود موجب تضعیف روندهای دموکراتیک و مقاومت و افزایش خشم و خشونت کور ناشی از یأس و ناامیدی و تشتت در صفوف آن ها می شود، آن گاه به نقش و اهمیت خدمتی که ترامپ به سود جناح حاکم دستخوش بحران کرده است بهتر پی می بریم. بطورکلی اگر در آن سو ترامپ و اسرائیل برای تثبیت موقعیت خود و پیش برد سیاست هایشان نیاز به دشمن (و در این جا ایران هراسی) دارند، حکومت اسلامی هم از دیرباز برای کنترل جامعه و حفظ موقعیت انحصاری خود در ساختار قدرت نیاز به دشمن بیرونی در منطقه و جهان داشته است و همین نیاز متقابل آن ها به یکدیگر است که به رغم شعارها و ادعاهایشان عملا یکدیگر را تقویت و بازتولید می کنند. چنان که در منطقه هم دولت اسرائیل و دولت ایران چنین می کنند و اگر هم بفرض جمهوری اسلامی نبود، لازم می آمد که دولت اسرائیل و ترامپ برای پیشبرد اهداف و مطامع خود چنین موجودی را بیافرینند! حکومت های بحرانی و غیرمردمی همواره با عمده کردن یک دشمن خارجی از آن برای فراافکنی از مسائل واقعی جامعه و انحراف اذهان عمومی از آن ها بهره می گیرند و اساسا بدون جنگ و بحران آفرینی های مکرر قادر به زیست سیاسی نیستند. نه فقط این شامل جمهوری اسلامی از بدو موجودیتش تا اکنون که باردیگر دارد کشور را بسوی پرتگاه های بحران های تازه و جنگ و تحریم ها می کشاند، بلکه برای ترامپ که عملا به عنوان رئیس جمهور واجدصلاحیت با انواع تردیدها و پرسش ها و چالش های گوناگون مواجه است نیز صادق است.

در این میان آن چه که در ایران با چالش های بزرگ و آشفتگی صفوف مواجه می شود، همانا فرایند شکل گیری قطبی ترقی خواه و دموکراتیک و شکوفائی جنبش ضداستبدادی-مطالباتی و عدالت خواهانه مستقل از حاکمیت و قدرت های بزرگ است. بهمین دلیل مدافعان قطب سوم و مستقل از رژیم و قدرت های بزرگ نیز باید بتوانند به موازات پیچیده و چندمجهولی شدن معادلات سیاسی، بر هوشیاری و سنجیدگی اقدامات خود بیافزایند. آن ها ناگزیرند که با منزوی ساختن هردو قطب ارتجاع داخلی و جهانی، راه پیشروی خود را بگشایند.

حکومت اسلامی به دنبال خروج آمریکا سعی دارد که با گره زدن منافع خود با منافع قدرت های دیگری که رویکرد دولت آمریکا منافع آن ها را نیز تهدید می کند، از یکسو با چرخش بیشتر به سوی شرق و از سوی دیگر اتخاذ سیاست های معطوف به افزایش شکاف بین آمریکا و اروپا خود را از چنبره بحران هائی که آن را از هرسو در برگرفته است برهاند. بویژه در حوزه اقتصادی و بیکاری و تنگناهای معیشتی که تمرکز بر‌ آن ها و بهره برداری از نارضایتی های ناشی از آن ثقل سیاست های ترامپ را تشکیل می دهد راه گریز بجوید. تلاش برای گرفتن تضمین از اروپا که همراه با تهدیدبه خروج متقابل از برجام صورت می گیرد،‌ برای مقابله با تحریم های آمریکا در همین راستاست. گرچه خروج از برجام برای ایران نوعی عملیات انتحاری محسوب می شود، و بعید است که بخواهد واقعا به آن متوسل شود، با این همه ناگزیر از راه رفتن برلبه تیغ است و اروپائی ها نیز در لحظه کنونی برای خرید زمان و دست یافتن به توافقی بهتر با آمریکا و هم چنین با خود رژیم اسلامی نیاز دارند که با دادن برخی باصطلاح وعده ها و بسته های پیشنهادی شکل برجام را حفظ کنند. البته در مورد این نوع به اصطلاح تضمین ها که خانم موگرینی پیشاپیش روشن ساخته است که خیری از تضمین حقوقی اروپا نخواهد بود، باید اشاره کرد که در بهترین حالت مربوط به محافظت از سرمایه گذاری های تاکنونی و تلاش برای گرفتن «معافیت» از دولت آمریکا است و بعید است که فراتر از تهدیدهای زبانی و اقدامات عملی محدود، به مقابله رویارو با آمریکا کشانده شوند. واقعیت آن است که با وجود خشم اروپا از سیاست های آمریکا و حتی تلاش برای ایجاد نوعی همکاری با چین و روسیه برای ایجاد بالانس برای دفع و یا کاهش فشارهای آمریکا، اما نباید فراموش کرد که اروپا حداکثر تنها یک ابرقدرت اقتصادی است و فاقد توانائی های لازم نظامی و دارای منافع کلان اقتصادی در مراوده با آمریکا و نیز پیوندهای نظامی برای حفظ امنیت استراتژیک خود است که مانع از تقابل کامل این دو قدرت می گردد. ضمن آن که برای اروپا، آمریکا و طبقه سیاسی آن معادل ترامپ نیست و می داند که بخش مهمی از آن ها حامی استمرار مناسبات و تقویت پیوندهای دو سوی اقیانوس اطلس اند. بهمین دلیل نحوه برخورد اروپا با آمریکا، با نیم نگاهی به دوره پساترامپ، حفظ پیوندهای دیرینه هم هست. سوای همه این ها وعده های سیاستمداران را نباید عینا با عملکرد سرمایه که از فعالیت در مناطق با ریسک بالا گریزان است یکسان گرفت. عملکرد و افق های این دو الزاما مشترک نیستند. البته خود رژیم بهتر از همه به آخر و عاقبت این نوع وعده ها و «تضمین ها» آگاه است، با این همه او به همین تضمین های کاذب و زبانی هم نیاز دارد و ناگزیر است بین شرایط بد و بدتر برای جلوگیری از اجماع جهانی علیه خود و خرید زمان و یافتن فرصت گریز از مهلکه روزگار بگذراند. بی تردید با دست اندازی یک قدرت بزرگ و بهم خوردن تعادل موجود در اتمسفر سیاسی و اقتصادی جهان، رقبای دیگر هم وادار خواهند شد که به نوبه خود برای ایجاد تعادل مطلوب و حفظ منافع خود به تکاپو برآیند. با این همه جمهوری اسلامی به مقتضای ژرفش بحران های خود قادر نخواهد بود در سایه آن کشاکش ها به آسودگی بیارامد: در حقیقت دو اهرم اصلی آن یعنی تولید نفت و تهدید به بازگشت به غنی سازی بالا عملا بی خاصیت شده اند و باصطلاح تفنگش خالی است. اهرم نخست بدلیل ظرفیت افزایش تولید اوپک و دیگر کشورها و تلاش های عربستان و آمریکا برای جبران کاهش نه چندان زیاد نفت ایران و دومی بخاطر نگرانی از حصول اجماع حول تحریم های نفتی در شرایط که اقتصاد ایران بسیار بحرانی و شکننده است. حتی حضورش در سوریه نیز با گشوده شدن جبهه جنگی از سوی اسرائیل علیه سپاه قدس (و با حمایت آمریکا و... و نیز سکوت معنادار روسیه) بدون آن که بتواند واکنش درخوری نسبت به آن نشان بدهد در معرض تهدید قرار گرفته است. از قضا دولت های اروپا با علم به این نقاط ضعف در جریان مذاکراتی که برقرار شده است به دادن حداقل امتیازها بسنده خواهند کرد. آن ها در وهله نخست در مذاکره با ایران باید با تمرکز حول حفظ برجام خیال خود را نسبت به عدم خروج رژیم از آن آسوده کنند، آنگاه در فازربعدی گفتگوهای واقعی برای انجام توافقنامه فراگیرتر را شروع خواهند کرد. بطورکلی با توجه به ویژگی عدم تعیین و ثبات در اوضاع و احوال حاکم بر جهان و کشاکش حول سیاست های حاکم بر آن و مناسبات فی مابین قدرت ها، به نوعی همه، هم سیاستمداران و حکومت ها و هم موسسات اقتصادی به نحوی موقت و کج دار و مریز برنامه ریزی می کنند و منتظر گذر زمان و تثبیت نسبی روندها هستند. بطوری که چه در خارج از آمریکا و چه در داخل آن کسی روی ثبات موقعیت ترامپ و سیاست های او شرط بندی نمی کند. اروپائی ها نیز نیم نگاهی به دوره پساترامپ دارند و نگاهشان به توافق با دولت ایران و با دولت آمریکا متأثر از این وضعیت غیرمتعین است. در منطقه نیز دولت اسرائیل و عربستان و... نیز در تکاپوی استفاده حداکثری از دوره زمامداری او برای ارتقاء موقعیت و سوداهای تحقق نیافته خود در منظقه هستند (که به عنوان نمونه برسمیت شناختن بیت المقدس به پایتختی اسرائیل یکی از آن هاست). هم چنان که در نزد حاکمان ایران نیز خرید زمان به امید دست یابی به فرصت های بهتر مطرح است.

علاوه براین ها بطورکلی جمهوری اسلامی در آستانه چهلمین سالگرد خود، در اوج گندیدگی و پوسیدگی خود قرار گرفته و دستخوش بحران های چندجانبه و همزمانی است که خروج از آن ها- و نه صرفا دفع الوقت کردن اشان- به سختی قابل تصور است. و از همین رو ناگزیر است لااقل برای کاستن از تهدیدهای خارجی و تحریم های همه جانبه اقتصادی تن به سازش و عقب نشینی هائی در حوزه های موشکی و فعالیت های منطقه ای بدهد. در واقع بنظر می رسد از هم اکنون پنجره مذاکره پیرامون آن ها را با اروپا - و بطور غیرمستقیم با آمریکا- گشوده نگهداشته است و می داند که اگر نتواند با اروپا به نوعی توافق و سازش در این حوزه ها برسد، آن گاه خطر شکل گیری اجماع جهانی و افتادن مجددحلقه طناب تحریم ها به گردنش جدی خواهد بود. با این همه ابعاد بحران داخلی و منطقه ای و جهانی چنان است که از توان مانور جمهوری اسلامی در قیاس با بحران های پیشینی چون اشغال سفارت آمریکا یا پذیرش قطعنامه جنگ ایران و عراق و یا مشابه نوشیدن جام زهر توافق برجام به شدت کاسته شده است. اساسا عمق و در عم تنیدگی آن ها تا آن درجه است که رژیم نمی تواند صرفا با تغییراتی پیرامون این یا آن سیاست از خطر برهد و همانطور که اشاره شد با بحران مرکب و همزمان فعال در حوزه های گوناگون اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و زیست محیطی و منطقه ای و بین المللی مواجه است که دیگر به او اجازه نمی دهند با مانور و یا تن دادن به تغییرات و عقب نشینی های موردی خود را از گرداب این بحران ها برهاند. گرچه رژیم راهی جز برخی عقب نشینی ها و نوشیدن نه یک جام زهر که چندین جام زهر ندارد و تجربه های گذشته هم نشان داده است که وقتی احساس خطر کند و مفری نیابد تن به عقب نشینی های مدیریت شده توسط خود می دهد. با این همه در شرایط جدید هم به دلیل ابعاد گوناگون بحران ها و هم حوزه های مورد درخواست قدرت های بزرگ و هم موقعیت تضعیف شده و شکننده اش بخصوص افزایش نارضایتی جامعه و فروریزی پایگاه اجتماعی اش ، و در مجموع بدلیل کاسته شدن قدرت مانورش، انجام این نوع عقب نشینی های مهندسی شده دشوارتر و با ریسک بیشتری همراه خواهد بود. خروج از چنبره این بحران ها نیازمند جراحی های بزرگ و تغییر رویکرد در حوزه های گوناگونی است که تن دادن به آن ها بیش از پیش موقعیت انحصاری هسته اصلی قدرت را تهدید می کند. و این چیزی است که نه فقط در سطح جامعه ایران احساس می شود و پیرامون آن حدس و گمان هائی مطرح می شود،‌ بلکه حتی اکنون در برخی محافل فوقانی قدرت کشورهای اروپائی هم رسما از آن صحتب می شود: چنان که در چنین شرایطی فراخواندن وزیر خارجه کشوری مثل انگلستان- بوریس جانسون- از سوی نمایندگان پارلمان و پرسش هائی که از وی پیرامون تغییر حکومت ایران می شود معنادار است. او در پاسخ به آن ها ضمن اشاره به مواضع جان بولتون مشاور امنیت ملی ترامپ می گوید: اعتقاد ندارم که تغییر رژیم هدفی باشد که بخواهیم دنبال کنیم. ما ممکن است تصور کنیم که زمانی در آینده نزدیک تغییر رژیم حاصل شود. اما اصلا نمی توانم با اطمینان بگویم که که نتیجه این تغییر خوب است. چون برای من کاملا پذیرفتنی است که مثلا تصور کنم قاسم سلیمانی از سپاه پاسداران قدرت را از آیت اله خامنه ای بگیرد...

بدیهی است که تمامی تلاش رژیم این خواهد بود که عقب نشینی های ناگزیر در جبهه خارجی و در معامله با قدرت های بزرگ صورت گیرد و به هیچ وجه به جبهه داخلی و گشایش در حوزه های دموکراسی و حقوق بشر و عدالت اجتماعی فرا نروید. از همین رو مانورهای مزورانه، سرکوب و بن بست سیاسی، و البته بهمان نسبت بغرنجی عبور جامعه از نظام و احتراز از ورود به باتلاق سهمگینی که حاکمیت در برابر مردم قرار داده است، هوشیاری کامل نیروهای ضدسیستم را می طلبد. نباید این بار اجازه داد که رژیم با مدیریت بحرانی که خود بوجود آورده است و با بندوبست با قدرت های بزرگ و با بکارگیری مهره های سرسپرده ای چون روحانی و یا دلالانی چون محمدخاتمی ها که حفظ نظام برای او مهم ترین موضوع است و آژیاتورهائی چون تاج زاده و زیباکلام ها و آوازه گرانی امثال گنجی ها و سایر بلندگوهای مشابه آن ها در خارج، بار سهمگین آن را بر دوش مردم و زحمتکشان بیاندازند (در این رابطه نگاه کنید به مطلبی با عنوان مهم ترین مساله تاکتیک و استراتژی در شرایط کنونی).

اما سوای موقعیت ضعیف و شکننده جمهوری اسلامی، تحولات اخیر یک باردیگر درنگ بیشتر بر معنا و ماهیت ترامپیسم و رابطه آن با بحران های سرمایه داری و قطب بندی های جدید آن و نیز اهداف آمریکا در منطقه و دلیل تمرکز فوق العاده آن بر روی ایران، پی آمدها و هم چنین راه های مقابله با آن در سطح داخل و منطقه و جهان را بیش از پیش ضروری می سازد. آمریکا در منطقه به دنبال چیست؟ در مقاله «آیا ما با پیمان سایکس-پیکوی جدید مواجهیم» در همین رابطه است.
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=86642

هیچ نظری موجود نیست: